داستان کودک

/داستان کودک

قصه های منو عزیز

امروز قرار شده من و مادربزرگم به دیدن خاله عزیزه برویم، مامان و بابا به من قول داده بودند اگر دختر خوبی باشم و اتاقم مرتب باشد و همه وسایل خودم سر جای خود نگه‌داری کنم، ریخت‌وپاش نباشم و.... خلاصه هزار شرط و شروط، اجازه بدهند بروم. تازه اگه کارنامه [...]

By |۱۳۹۸-۲-۲۴ ۱۹:۰۴:۲۵ +۰۰:۰۰اردیبهشت ۲۴ام, ۱۳۹۸|داستان کودک|بدون ديدگاه

غارنوردی چوبکی

یک روز بهاری، توی یک جنگلی که خیلی هم پر درخت بود هم خیلی بزرگ بود و درخت ها با فاصله از هم، ولی در کنار هم، یک جنگل خیلی سبز و قشنگ رو درست کرده بودند. دو بچه بازیگوش قصه ما، مست از بوی علف های سبز و تازه، [...]

By |۱۳۹۸-۲-۲۰ ۱۷:۴۸:۳۸ +۰۰:۰۰اردیبهشت ۲۰ام, ۱۳۹۸|داستان کودک|بدون ديدگاه