جستارها

/جستارها

چادر گل گلی

روزی که خانم‌جان من و خواهر بزرگ‌ترم را به بزازی محله خودشان برد وبرای هردوی ما چادرنماز گل‌گلی خرید و پارچه ها ی هر کدام از ما را لای کاغذ روزنامه بریده شده ای به دستمان دادند از تاریخی ترین روزهای زندگی ما بودحتی چادرنماز عروسی‌ام هم به آن شیرینی [...]

By |۱۳۹۸-۷-۱۸ ۱۶:۴۸:۳۳ +۰۰:۰۰مهر ۱۸ام, ۱۳۹۸|جستارها|بدون ديدگاه

زنگ هنر

کلاس چهارم دبستان زنگ خیاطی داشتیم،یادش بخیر خانم فیروزه معلم دینی و قرآن ما بود که هنر هم تدریس می کرد.می گفت خیاطی از جمله هنر هایی است که باید مرد و زن بلد باشند.مثل الفبا زبان فارسی ،یاد که گرفتی هشتاد نود درصد راه خواندن و نوشتن را رفته [...]

By |۱۳۹۸-۷-۱۶ ۱۷:۴۹:۰۹ +۰۰:۰۰مهر ۱۶ام, ۱۳۹۸|جستارها|بدون ديدگاه

گردگیری

این روزها با وارد شدن به نیمه دوم سال، گرد و دود گرفتن‌های خانگی هم نه به‌اندازه خانه‌تکانی عید ولی چیزی شبیه به آن در اکثر خانه‌ها. شروع‌شده شاید یک‌جور غبارروبی، فیش قالی‌شویی را پرداخت کردم در بازگشت به خانه فریمارا دیدم دوستی ما از شبی که زلزله‌ای پنج شش [...]

By |۱۳۹۸-۷-۱۱ ۱۸:۳۴:۳۵ +۰۰:۰۰مهر ۱۱ام, ۱۳۹۸|جستارها|بدون ديدگاه

یار دبستانی

پشت ترافیک حاصل از سوارشدن دختربچه‌های مدرسه‌ای در حال بازی با انگشتانم روی فرمان ماشین و غرق در هیاهوی لبخندها و کوله‌های کج شده‌شان با صدای بوق ماشین پشت‌سری مجبور به جدا شدن از حجم انبوه خاطراتی شدم که یک‌باره من را با خود برده بود. فاصله گرفتم، سرویس‌های پرشده [...]

By |۱۳۹۸-۷-۸ ۱۸:۴۶:۰۴ +۰۰:۰۰مهر ۸ام, ۱۳۹۸|جستارها|بدون ديدگاه

ستاره شانس

یک، دو، سه، چهار، پنج، شش، هفت، هشت یک‌دو سه چهار پنج شش هفت هشت نه ده یک‌دو سه چهار پنج شش هفت هشت نه ده یازده شمارش ستاره‌ها کار هر شبمان بود تا خوابمان ببرد. بی‌بی می‌گفت این‌قدر بشمارید تا ستاره شانس بیاد، لبخند میزند و می‌رود. ماهم تا [...]

By |۱۳۹۸-۷-۱ ۱۷:۵۲:۱۱ +۰۰:۰۰مهر ۱ام, ۱۳۹۸|جستارها|بدون ديدگاه

تفنگ های چوبی

از مدرسه که به خانه ‌بر می‌گشتیم،پسربچه‌هایی را می‌دیدیم که گوشه ماشین پارک شده‌ای در کنار خیابان پناه گرفتند و با تفنگ های چوبی دست سازی، به تقلید از فیلم‌های سینمایی آن زمان، در بهترین ژست ممکن، به تیراندازی سوی دشمنی فرضی،یا دزدها و راهزنانی مشغول و با استفاده بهینه [...]

By |۱۳۹۸-۶-۳۰ ۱۸:۴۸:۳۵ +۰۰:۰۰شهریور ۳۰ام, ۱۳۹۸|جستارها|بدون ديدگاه

بد گمانی

چه اشتباهی کردم، کاش به قول ماما، قلم پام میشکست و دیدن این دختر نمی رفتم. ولی نه اتفاقا خوب شد که رفتم، این دردها را باید دید، جامعه هم درست شبیه یه کلینیک بزرگه، هر روز با آمدن یه بیمار جدید، در بین صدها بیمار عادی برخورد میکنی. همه [...]

By |۱۳۹۸-۶-۲۵ ۱۸:۴۹:۳۲ +۰۰:۰۰شهریور ۲۵ام, ۱۳۹۸|جستارها|بدون ديدگاه

راز پنهان

شماره پرواز و ساعت نشستن هواپیمایش را برایم که مسیج کرد، از شدت خوشحالی، دو سه دور دور خودم چرخ زدم، او می‌آمد! دوست که نمی شد گفت، سال‌ها کنار هم بودن‌ها، از دبستان تا راهنمایی و بعد دبیرستان، مگر تعطیلی‌ها ما را از هم جدا می‌کرد.دیگر از خواهر هم [...]

By |۱۳۹۸-۶-۲۴ ۱۸:۲۴:۱۸ +۰۰:۰۰شهریور ۲۴ام, ۱۳۹۸|جستارها|بدون ديدگاه

مسافر

صبح در حال شستن صورتم بودم که متوجه چندتایی چین ریز، گوشه چشم‌هایم شدم. باکمی عقب و جلو رفتن از روبروی آینه، امیدوار بودم که اشتباه کرده باشم. با شتاب‌زدگی بدون خشک‌کردن صورتم، به اتاقم آمدم، آینه اتاقم را که در خریدش دقت زیادی به خرج داده بودم؛ و همیشه [...]

By |۱۳۹۸-۶-۲۳ ۱۸:۳۰:۲۵ +۰۰:۰۰شهریور ۲۳ام, ۱۳۹۸|جستارها|بدون ديدگاه

رب گوجه

آخ که چقدر من از بچگی، بار خاطرات شهریورماه را به دوش می‌کشم. گاهی می‌گذارمش زمین، با نوشتنی از آن روزها، اما کمی سبک نشده، دوباره مجبور میشوم بگذارمش در کوله ذهنم و زیپش را تا آخر بکشم. چه ماه پردرد سری بود. ما بچه‌ها در هول و هراس تهیه [...]

By |۱۳۹۸-۶-۲۱ ۱۷:۰۹:۱۱ +۰۰:۰۰شهریور ۲۱ام, ۱۳۹۸|جستارها|بدون ديدگاه