جستارها

/جستارها

سالگرد ازدواج

از بوی اسپندی که از لابه‌لای درزهای حمام به مشامم خورد، فهمیدم، بعله، آقای داماد تشریف‌فرما شده‌اند که این‌جانب را به آرایشگاه تحویل دهند. درحالی‌که هنوز آب چلیکون بودم، با حوله‌ای که موهایم را در آن پیچانده بودم، با صدای هلهله مادر و خواهرهای همسرم بیرون آمدم. کلی خنده‌ام گرفته [...]

By |۱۳۹۸-۵-۳۱ ۱۸:۴۰:۰۶ +۰۰:۰۰مرداد ۳۱ام, ۱۳۹۸|جستارها|بدون ديدگاه

تاوان

امروز، این سومین باری بود که خاله جان زنگ زدند. نه برای احوالپرسی، گرچه اولش با کلی قربون صدقه رفتن‌ها شروع شد، ولی آن‌قدر بودار بود که به‌راحتی می‌شد آن را حس کرد. جان کلام، این بود: -دختر جاری خاله جان، جهت درمان طبق توصیه پزشکشان باید به تهران بیاید. [...]

By |۱۳۹۸-۵-۳۰ ۱۸:۰۶:۱۹ +۰۰:۰۰مرداد ۳۰ام, ۱۳۹۸|جستارها|بدون ديدگاه

گمشده

ما ازدواج کردیم (نسل من)، بدون اینکه عاشق شویم، سفره عقد، آینه‌شمعدان، کله‌قندهای کوچک و بزرگ، همه را خریدیم. با اجازه بزرگ‌ترها "بله" گفتیم، برای شادی حضار در مجلس انگشت‌های عسلی یکدیگر را گاز گرفتیم و همه لذت بردند از این نمک عسل. ولی عاشق نبودیم، زیرلفظی که گرفتیم، زیر [...]

By |۱۳۹۸-۵-۲۹ ۱۶:۴۶:۴۲ +۰۰:۰۰مرداد ۲۹ام, ۱۳۹۸|جستارها|بدون ديدگاه

هیجان

جوان‌تر که بودم، خیلی از شنیدن خبر شگفت‌زده می‌شدم، فرق نمی‌کرد، خبر سیاسی بود یا اجتماعی، یا شایدم ورزشی. کلاً، من با هیجان پی گیر بودم که کی؟ کجا؟ تا به جواب نمی‌رسیدم، دست برنمی‌داشتم. یادم می‌آید، آن موقع ها، وقتی خونسردی بزرگ‌ترها را می‌دیدم، برایم عجیب بود. با خودم [...]

By |۱۳۹۸-۵-۲۸ ۱۹:۰۰:۰۱ +۰۰:۰۰مرداد ۲۸ام, ۱۳۹۸|جستارها|بدون ديدگاه

خط پایان

وارد بانک شدم، با گرفتن شماره از دستگاه و نگاهی به مراجعه‌کننده‌ها، معلوم شد نیم ساعتی مهمان بانک هستم. ترجیح دادم با نشستن و زل زدن به نمایشگرهای بزرگ به تماشای تلویزیون بنشینم. خوشبختانه در حال نمایش رویدادهای ورزشی خارجی بود که می دانم، ترجیحاً سراغ دوچرخه‌سواری و دوهای ماراتن [...]

By |۱۳۹۸-۵-۲۷ ۱۸:۳۷:۰۰ +۰۰:۰۰مرداد ۲۷ام, ۱۳۹۸|جستارها|بدون ديدگاه

من یک غارتگرم

روزی نیست که خبر از دستگیری یا شناسایی سلطان یا اختلاس گری در حوزه‌های اقتصادی به گوشمان نرسد، اصطلاحاتی جدید که تاکنون کمتر به گوشمان خورده، بازار مکاره‌ای شده برای خودش. سبکی جدیدی از به قول فرنگی‌ها "بیزنس"، آن‌قدر قبح آن شکسته شده که بی‌تفاوتی محصول آن گشته و عجب [...]

By |۱۳۹۸-۵-۲۴ ۱۷:۰۲:۲۰ +۰۰:۰۰مرداد ۲۴ام, ۱۳۹۸|جستارها|بدون ديدگاه

هر کسی بهر کاری

این روزها با اعلام نتایج اولیه کنکور سراسری، با پا گذاشتن به هر مجلس و محفلی، نقل مجلس آن است که خوشا به حال آنان که چنان شدند و چنین) منظور آورندگان رتبه‌های تک‌رقمی) است. چنان از این پیروزی داد سخن می‌گویند که گویی خورشید در یکدست و مهتاب در [...]

By |۱۳۹۸-۵-۲۲ ۱۵:۰۴:۴۰ +۰۰:۰۰مرداد ۲۲ام, ۱۳۹۸|جستارها|بدون ديدگاه

نقاشی

امروز کودک درونم، زودتر از من، از خواب بیدار شده بود. دست و صورت شسته با چتری‌های نیمه خیس، از دیدنش پای میز صبحانه چنان خوشحال شدم که هوس کردم بروم بغلش کنم و سرش را در آغوش گیرم. متوجه آمدن من به آشپزخانه نشد. داشت با خودش حرف می‌زد، [...]

By |۱۳۹۸-۵-۲۰ ۱۸:۲۵:۲۶ +۰۰:۰۰مرداد ۲۰ام, ۱۳۹۸|جستارها|بدون ديدگاه

حس خوب

چه حس خوبیه! چه حالیه! باور کردنی نیست. مدتهاست که تنها نبودم. امشب، همه به مهمانی دعوت شده اند. فکرش را هم نمیشد کرد، نه تدارک شامی، نه میوه و چای بعد از شام. خلاصه در پوستم نمی‌گنجم، یعنی من و لپ تاب و باز کردن پی‌دی‌اف‌های کتاب‌هایی که فریاد [...]

By |۱۳۹۸-۵-۱۹ ۱۸:۵۲:۳۸ +۰۰:۰۰مرداد ۱۹ام, ۱۳۹۸|جستارها|بدون ديدگاه

مهمان ناخوانده

اولین باری که با واژه "مهمان ناخوانده" آشنا شدم، کلاس سوم دبستان بودم. آنجا بود که دریافتم مهمان ناخوانده به کسی می گویند که بدون اطلاع قبلی یک باره می رسند و باید هر چه در توان داری صرف کنی تا آداب مهمانداری را بی کم و کاست به اجرا [...]

By |۱۳۹۸-۵-۱۷ ۲۳:۱۲:۳۲ +۰۰:۰۰مرداد ۱۷ام, ۱۳۹۸|جستارها|بدون ديدگاه