جستارها

صفحه اصلی/جستارها

خطا

باور کنید این قصه نیست. داستان و دل نوشته هم نیست. واقعیتی بود که طی چند سال زندگی در محیطمان اتفاق افتاد کسی هم پیگیر آن نشد که چرا یک ناظم دبیرستان پسرانه، با سختگیری‌های بی‌مورد و عذاب‌آور، چند محصل را از نیمه‌راه تحصیل بازداشت؟ آن‌هایی را که می‌توانستند با [...]

By |۱۳۹۸/۱۰/۲۳ ،۱۷:۴۳:۵۵ +۰۰:۰۰دی ۲۳ام, ۱۳۹۸|جستارها|بدون دیدگاه

متحد باشیم

بچه ها ،اینجا خونه ماست همه ما بچه های این خونه ایم تو هر خونه ای یه بچه اروم و سر بزیر یه بچه شیطون و از در و دیوار بالا برو یه بچه آب زیرکاه وموذی ،یه بچه حواس جمع وپول جمع کن هست .مگه نه؟ تو همین خونه [...]

By |۱۳۹۸/۱۰/۲۲ ،۱۹:۰۷:۲۲ +۰۰:۰۰دی ۲۲ام, ۱۳۹۸|جستارها|بدون دیدگاه

گل گاو زبان

از نونوایی که زدم بیرون. نون‌های جا گرفته در کیسه پارچه‌ای را یه جوری سفت بغل گرفتم که گرماش جناق سینه‌ام را هم گرم کرد. وای از بوی نون تازه، موتور جت هم نمیتونه با این سرعت من رو ببره به بچگی و بازی با سنگ‌ریزه‌های داغی که چسبیده به [...]

By |۱۳۹۸/۱۰/۱۸ ،۱۵:۲۰:۳۲ +۰۰:۰۰دی ۱۸ام, ۱۳۹۸|جستارها|۱ دیدگاه

جنگ نه

خاله زری دیروز اینجا بود. آمده بود باهم بریم خیاطخونه سر کوچه، پارچه‌اش را بده براش لباس بدوزِه. تو خیاطخونه چه خبر بود.؟باورم نمی‌شد،!!!!، همه خانم‌هایی هم سن و سال خاله زری کمی بزرگتر یا شاید کوچکتر،در حال ورق زدن بورداهای لباس و انتخاب مدلی برای پارچه‌شان.جهت شب عید. دختر [...]

By |۱۳۹۸/۱۰/۱۶ ،۱۷:۳۵:۱۸ +۰۰:۰۰دی ۱۶ام, ۱۳۹۸|جستارها|بدون دیدگاه

بیماری قند

خانم‌جان قندی بود. می‌دانید که منظورم چیه اره، درست حدس زدید مرض قند داشت اون وقتا انقدر عادی نبود شاید چون آگاهی از بیماری‌ها خیلی کم بود هر کی پرخور و چاق‌وچله بود براش اسپند دود می‌کردن که چشم نخوره بعد که شب تا صبح ده بار می‌رفت دسشویی تازه [...]

By |۱۳۹۸/۱۰/۱۲ ،۱۲:۵۳:۵۵ +۰۰:۰۰دی ۱۲ام, ۱۳۹۸|جستارها|بدون دیدگاه

انار

داشتم رخت های جمع شده دوسه روز گذشته را داخل ماشین می‌ریختم که با لکه آب اناری روی بلوزسفید م مواجه شدم.از بقیه لباس‌ها جدایش کردم تا شاید بتوانم فکری برای از بین بردن این لکه انجام دهم.با نگاه دقیق‌تری به غلظت لکه با خودم گفتم نه این کار من [...]

By |۱۳۹۸/۱۰/۳ ،۱۶:۳۵:۴۸ +۰۰:۰۰دی ۳ام, ۱۳۹۸|جستارها|بدون دیدگاه

گمشده

باید راه‌حلی برای درمان کودک درونم پیدا می‌کردم. مدت‌ها بود، شاید سالهاست ، گوشه‌گیر و بدخلق شده بود. نمی‌خندید، بهانه‌گیری هم نمی‌کرد که از دستش دلخور شوم، فقط سکوت آزاردهنده‌اش من را وادار کرد که راهی کلینیک‌های مشاوره و درمان کنترل افسردگی بشوم. آنجا در اولین دیدار از من خواستند [...]

By |۱۳۹۸/۱۰/۲ ،۱۷:۴۹:۳۸ +۰۰:۰۰دی ۲ام, ۱۳۹۸|جستارها|بدون دیدگاه