بایگانی ماهیانه دی ۱۳۹۸

صفحه اصلی/2019/دسامبر

انار

داشتم رخت های جمع شده دوسه روز گذشته را داخل ماشین می‌ریختم که با لکه آب اناری روی بلوزسفید م مواجه شدم.از بقیه لباس‌ها جدایش کردم تا شاید بتوانم فکری برای از بین بردن این لکه انجام دهم.با نگاه دقیق‌تری به غلظت لکه با خودم گفتم نه این کار من [...]

By |۱۳۹۸/۱۰/۳ ،۱۶:۳۵:۴۸ +۰۰:۰۰دی ۳ام, ۱۳۹۸|جستارها|بدون دیدگاه

گمشده

باید راه‌حلی برای درمان کودک درونم پیدا می‌کردم. مدت‌ها بود، شاید سالهاست ، گوشه‌گیر و بدخلق شده بود. نمی‌خندید، بهانه‌گیری هم نمی‌کرد که از دستش دلخور شوم، فقط سکوت آزاردهنده‌اش من را وادار کرد که راهی کلینیک‌های مشاوره و درمان کنترل افسردگی بشوم. آنجا در اولین دیدار از من خواستند [...]

By |۱۳۹۸/۱۰/۲ ،۱۷:۴۹:۳۸ +۰۰:۰۰دی ۲ام, ۱۳۹۸|جستارها|بدون دیدگاه

کولبر

دست‌فروشی که کنار خیابان انارهای ریزودرشتی را بساط کرده نگاهم را سمت خودش می‌برد. انار درشتی را در دست گرفته و با توضیحاتی از این محصول در دست عابران را سمت خود می‌کشاند. چند خانمی با نیم‌خیز شدن کنار انارهای آزادشده از صندوق‌های چوبی با نشانه‌گیری‌های زنانه در حال جدا [...]

By |۱۳۹۸/۹/۳۰ ،۱۶:۴۶:۵۶ +۰۰:۰۰آذر ۳۰ام, ۱۳۹۸|جستارها|بدون دیدگاه

پستچی زیر باران آمد

باید دریافت بسته را امضاء می‌کردم.پایین رفتم. شهردار محترم شهر، برای جشن وداع با پاییز دعوت‌نامه فرستاده بود. پاکت را باز می‌کنم. با کلی کمک گرفتن از الفاظ زبان عربی، برای آئین شب یلدا دعوت‌شده‌ام. در فرم ارسالی از حافظ خوانی و اجرا موسیقی سنتی و پذیرایی به‌صرف شام و [...]

By |۱۳۹۸/۹/۲۷ ،۱۹:۴۰:۳۷ +۰۰:۰۰آذر ۲۷ام, ۱۳۹۸|جستارها|بدون دیدگاه

میوه تلخ

چراغ‌قرمز شد. ایستادم. آمدند، هم فال وهم مایع شیشه پاک‌کن در دستشان بود. تا سبز شدن چراغ، چه حالی داشتم بماند. هوای بیرون سرد و سوزنده و آن‌ها تک پیراهنی در تن، لابلای دود،ماشینها ،دود اسپندوبوی مایع رنگی که بر شیشه ماشین‌ها اسپری می‌کردند، می‌گذشتند. چراغ سبز شد. خوشحال شدم، [...]

By |۱۳۹۸/۹/۲۵ ،۱۷:۵۵:۳۷ +۰۰:۰۰آذر ۲۳ام, ۱۳۹۸|داستان کوتاه|بدون دیدگاه

ما بزرگ شدیم

اتل متل تو توله گاو حسن چه جوره نه شیر دارِه نه، پستون شیرش رو بردن هندوستون یادم می آدچقدر با این متل، ما ردیف کنار دیوار نشستیم کمرهایمان چسبیده به دیوار پاهای لاغر و نی مانندمان را دراز کردیم تا خواننده این حکایت را از بربخواند .و با لمسی [...]

By |۱۳۹۸/۹/۱۸ ،۱۷:۴۴:۵۱ +۰۰:۰۰آذر ۱۸ام, ۱۳۹۸|جستارها|۱ دیدگاه

آقا دزده

همیشه از دزد می‌ترسیدم. از بچگی، خیلی کوچک بودم که شب‌ها از ترس دزد، خواهر بزرگم را بیدار می‌کردم و می‌گفتم: می‌نوش، بیدار شو، من می‌ترسم: او بیدار که می‌شد بااینکه فقط دو سال از من بزرگ‌تر بود من رو بغل می‌کرد می‌گفت: دزد کجا بود؟ بعد خودش را انقدر [...]

By |۱۳۹۸/۹/۱۷ ،۱۷:۵۳:۱۶ +۰۰:۰۰آذر ۱۷ام, ۱۳۹۸|جستارها|۱ دیدگاه

خونه خاله پیرزن

دیشب خواب می‌دیدیم، خواب خونه خاله پیرزن، خواب مرغا، خروسا، کلاغه که می‌گفت: من که قارقار می‌کنم برات همه رو خبر می‌کنم برات، بذارم برم؟ یاد آقا گاوه که می‌گفت: من که ماء ماء می‌کنم برات، بزارم برم؟ یاد گربه‌ که می‌گفت: من که میومیو می‌کنم برات، بزارم برم؟ خاله [...]

By |۱۳۹۸/۹/۱۳ ،۱۹:۴۷:۴۷ +۰۰:۰۰آذر ۱۳ام, ۱۳۹۸|جستارها|بدون دیدگاه