بایگانی ماهیانه آذر ۱۳۹۸

صفحه اصلی/2019/نوامبر

حمید مصدق

هفتم آذرماه هفتادوهفت، هشت صبح، جلوی در بیمارستان دی، جمعیت انبوه ماتم‌زده‌ای را به یاد می‌آورم که یکدیگر را بغل می‌کردند و به یکدیگر تسلیت می‌گفتند. هرلحظه به انبوه جمعیت اضافه می‌شد سیاه‌پوشانی را به یاد می‌آورم که برای بدرقه حمید به باغچه‌ای آمده بودند که سیب نداشت. شوک بزرگی [...]

By |۱۳۹۸/۹/۹ ،۱۸:۰۳:۲۳ +۰۰:۰۰آذر ۹ام, ۱۳۹۸|جستارها|بدون دیدگاه

میهن بانو

با احساس سنگینی که از عصر روز گذشته با نفس کشیدنم در حال قایم با شک بازی بود، به اصرار بچه ها شب بود که به کلینیک رفتم. دکتر با گرفتن نبض و چک کردن فشار، گفت چیزی نیست ولی یک نوار قلب بگیری بد نیست. گرفتیم، پرستاری که در [...]

By |۱۳۹۸/۹/۸ ،۱۸:۰۸:۳۴ +۰۰:۰۰آذر ۸ام, ۱۳۹۸|جستارها|بدون دیدگاه

حالم خوب نیست

حالم خوب نیست، حال دلم هم خوب نیست، حال دلم که خوب نباشِد، حال قلمم هم خراب می‌شود، هر چه با مدادتراش‌هایی جورواجوری که دارم نوکش را میتراشم دوباره که می‌خوام شروع کنم به نوشتن تق ،می‌شکند. قلمم جان دارد می‌فهمد، شاید فکر کنیم ،چوب خشکیِ است از درختی که [...]

By |۱۳۹۸/۹/۶ ،۲۰:۵۲:۲۵ +۰۰:۰۰آذر ۶ام, ۱۳۹۸|جستارها|بدون دیدگاه

یار کمکی

قدیم تر ها توی بیشتر خونه‌ ها یه شخصی بود که بهش بی‌بی، خان جون ، ننه جون یا یه چیزی شبیه این صداش می کردن که بیشتر فعالیتش هم محدود میشد به درزودوز گرفتن پیژامه‌ها، رفو کردن جوربا و دوختن دمی برا روی در قابلمه‌ها و کارایی از این [...]

By |۱۳۹۸/۸/۱۸ ،۱۷:۰۹:۰۸ +۰۰:۰۰آبان ۱۸ام, ۱۳۹۸|جستارها|بدون دیدگاه

بی‌خود و بی‌جهت

چقدر دل‌نشین است که دنبال خرید چیزی باشی و یک‌باره کسی زنگ خانه را بزند که انتظار آمدنش را نداشته باشی و همان را برایت هدیه بیاورد. به‌جای استفاده از آسانسور پله‌ها را دوتایکی کرده و یک‌باره در آستانه راه‌پله‌ای که با در خانه من یک‌قدم فاصله دارد، کسی، پنج [...]

By |۱۳۹۸/۸/۱۶ ،۱۶:۴۴:۰۹ +۰۰:۰۰آبان ۱۶ام, ۱۳۹۸|جستارها|بدون دیدگاه

در گریز گم می شویم

امروز در حال بازدید و زیر و رو کردن کتابخانه ی کوچکم بودم که علاوه بر دفترچه‌های خاطرات دانش‌آموزی‌ام ، کتاب کوچک چندصفحه‌ای محمد آصف سلطان‌زاده نویسنده افغانی تباری که سالها به‌واسطه وقوع جنگ در کشورش ناگزیر به فرار ازآنجا و مهاجرتی ناخواسته و تحمیلی به ایران شده بود را [...]

By |۱۳۹۸/۸/۱۳ ،۱۷:۳۹:۰۰ +۰۰:۰۰آبان ۱۳ام, ۱۳۹۸|جستارها|بدون دیدگاه

خاموشی

در حال مرتب کردن اتاق مادر بودم که بیتی را زمزمه کرد که از او بعید بود. با تعجبی رو به او کردم و گفتم ماما یک‌بار دیگر بخوان این بیت شعر را نخوانده گفت: این را مادرم می‌خواند. گفتم: برای همین تعجب کردم، از شما بعیدِه احساس کردم ناراحت [...]

By |۱۳۹۸/۸/۱۱ ،۱۷:۴۸:۲۵ +۰۰:۰۰آبان ۱۱ام, ۱۳۹۸|جستارها|بدون دیدگاه