بایگانی ماهیانه تیر ۱۳۹۸

گمشده

چند روزی بود که گم‌شده بودم، این را از جوراب‌های لنگه‌به‌لنگه‌ام، از کفش‌های تابه‌تا چیده شده‌ام در جاکفشی خانه‌ام، از نان‌های خشک‌شده روی میز صبحانه‌ام، از گلدان‌های زرد شده‌ام از بی‌آبی، از غبار پاک نشده روی آینه اتاقم، از به‌هم‌ریختگی کتاب‌های کتابخانه‌ام، همه و همه نشان از گم‌شدن من داشت [...]

By |۱۳۹۸/۴/۱۰ ،۰۶:۰۶:۵۱ +۰۰:۰۰تیر ۶ام, ۱۳۹۸|جستارها|بدون دیدگاه

تابستان چهل و هفت

یکی از بهترین شادی‌های دوران کودکی‌ام، روزی بود که عددها را یاد گرفتم خواندن را یاد گرفتم، درست به یاد دارم: تابستان چهل‌وهفت. از اینکه دیگر در بازی‌های گروهی من را نخودی محسوب نکنند یا مجبور نباشم یارکمکی داشته باشم، لذتی می‌بردم، وصف نشدنی. همان روزهایی بود که تازه چرخ [...]

By |۱۳۹۸/۴/۴ ،۱۳:۲۸:۵۷ +۰۰:۰۰تیر ۴ام, ۱۳۹۸|جستارها|بدون دیدگاه

دنیا مال ما بود

تابستانی مدارس که شروع می‌شد، از خوشحالی رقص‌کنان، گویی که عید آمده، سرخوش و لی‌لی‌کنان، با خالی کردن تمام موجودی قلک‌هایمان خودمان را به تنها کتاب‌فروشی کوچک شهر، می‌رساندیم، سرافراز وارد مغازه می‌شدیم و اولین خریدمان، بازی منچ و مارپله بود، تمبولا (لوتو) هم که اضافه می‌شد، مست از خنده [...]

By |۱۳۹۸/۴/۲ ،۱۸:۳۷:۵۶ +۰۰:۰۰تیر ۲ام, ۱۳۹۸|جستارها|بدون دیدگاه

آقای مهندس

دل‌شوره‌ام از تابستانی آغاز شد که پسر بزرگم وارد مقطع دبیرستان می‌شد، با شناختی که از او داشتم و روحیه شلوغ این نیمه مرد اقلیم قاره کهن می‌دانستم پا به چالشی گذاشتم تماشایی، سال اول دبیرستان یعنی به قول جنوبی‌ها واویلا! تصمیم گرفتم با مادر دوستش که روحیه‌ای بسیار نزدیک [...]

By |۱۳۹۸/۳/۳۰ ،۱۱:۱۰:۴۰ +۰۰:۰۰خرداد ۳۰ام, ۱۳۹۸|جستارها|بدون دیدگاه

نفس

نفس اول - « دم، بازدم، نفس! نفس بکش! نفس عمیق! دوبار! دم ، بازدم! » این‌ها شعارهای ورزش یوگاست. هر حرکت با دم شروع و با بازدم پایان می‌گیرد. می‌گویند اکسیژن‌رسانی به تمام اعضای بدن از این طریق صورت می‌گیرد. کلاس که تمام می‌شود، کوله‌ی ورزشی در دست، سر [...]

By |۱۳۹۸/۵/۱۰ ،۱۴:۵۰:۴۰ +۰۰:۰۰خرداد ۲۶ام, ۱۳۹۸|داستان کوتاه|بدون دیدگاه

غنیمت ارزنده

این روزها از هر کوچه‌ای که سوپری، بقالی در آن باشد گذر کنید، احتمالابا کیسه بزرگی مملو از توپ‌های رنگارنگ اعم از توپ فوتبال در طرح ها و رنگ های مختلف، که با قلاب به در دکان آویزان است، مواجه می‌شوید. این یعنی مدارس تعطیل‌شده و کوچه‌ها آماده پذیرایی از [...]

By |۱۳۹۸/۳/۲۳ ،۱۱:۳۵:۳۲ +۰۰:۰۰خرداد ۲۳ام, ۱۳۹۸|جستارها|بدون دیدگاه

ماجراهای منو مادرم 2

مادرم از آن دسته کدبانوهای کوکب خانمی بود که با دستپخت خوب و مثال زدنی ای که داشت در دوران خودش برای خودش پادشاهی می‌کرد . تا جائی که من به یاد دارم به‌محض ورود میهمانان، برای دیداری کوتاه یا سر زدنی جهت صله‌رحم، مادر با اشاره‌ای ما را به [...]

By |۱۳۹۸/۳/۲۱ ،۱۳:۲۳:۵۹ +۰۰:۰۰خرداد ۲۱ام, ۱۳۹۸|جستارها|بدون دیدگاه

زنگ تفریح

زنگ تفریح زده شده ،هنوز از آخرین تقه چکش به جام برنجی دمی نگذشته بود که صدای خنده با جیغ هایی که از فرط جدا شدن از حصار کلاس تمام صحن حیاط مدرسه را در بر می گیرد، با بال بال زدنهایشان و گریز از هم‌کلاسی ها در پیش افتادن [...]

By |۱۳۹۸/۳/۱۹ ،۱۲:۳۷:۴۲ +۰۰:۰۰خرداد ۱۹ام, ۱۳۹۸|جستارها|بدون دیدگاه

دعاهایم را باد برده

بچه که بودم، مادربزرگم می‌گفت: "مادر صدقه یادتان نرود، صدقه دفع بلاست، یه قاصد میاد که دوچرخه داره، درب همه خونه ها را میزنه، دعاها را می ریزه تو توبره پشته دوچرخه و می بره میده دسته ملائک که برسانند دست خداوند" بزرگ‌تر که شدیم هرروز صبح که پدرخانه را [...]

By |۱۳۹۸/۳/۱۷ ،۱۳:۰۴:۱۱ +۰۰:۰۰خرداد ۱۷ام, ۱۳۹۸|جستارها|بدون دیدگاه