بایگانی ماهیانه اردیبهشت ۱۳۹۸

آن مرد رفت

به سرم زده بود یک روز هر جور شده کفش و کلاه کنم بروم محله‌ قدیمی مان، ولی همیشه با یک بهانه جدید از سر بازش می‌کردم، تا اینکه به بهانه تهیه کلید یدک خانه،راهی محل قدیم شدم. از سر کوچه که پیچید، هیچ‌چیزی توجهم را جلب نکرد، شاید چون [...]

By |۱۳۹۸/۲/۳۰ ،۱۲:۴۶:۲۳ +۰۰:۰۰اردیبهشت ۳۰ام, ۱۳۹۸|جستارها|بدون دیدگاه

پیاده روی

بیدار که می شوم، بدون فوت وقت، اولین کاری که می کنم، رفتن به سراغ پنجره و کنار زدن پرده است. برای دیدن درخت توت زیر پنجره اتاقم، درختی که هر روز شاهد بارورتر شدن توت هایش هستم، توت هایی که انگار هر روز زیر پوستشان آب می رود، قشنگ [...]

By |۱۳۹۸/۲/۲۷ ،۱۴:۳۹:۰۸ +۰۰:۰۰اردیبهشت ۲۷ام, ۱۳۹۸|جستارها|بدون دیدگاه

زنگ ورزش

کاش فقط یک بار دیگر زنگ ورزش نواخته میشد،آن هم در روزی که زنگ اول دینی،زنگ دوم تعلیمات اجتماعی ،زنگ سوم انشا ،و..وای زنگ چهارم.. ورزش،یعنی ته ته دنیا، انجا که چشمه زمزم از دل کوه می جوشد،زنگ ورزش چیزی شبیه اکسیژن پراکنی درختان هنگام شب بود،چیزی درست مثل نسیمی [...]

By |۱۳۹۸/۲/۲۶ ،۱۴:۱۳:۰۳ +۰۰:۰۰اردیبهشت ۲۶ام, ۱۳۹۸|جستارها|بدون دیدگاه

نقاشی کودکانه

دختربچه‌ها اولین خانه‌ای را که می‌سازند، از روبرو قرار دادن دو صندلی و استتار آن با چادر جانماز مادرشان است، تلاش می‌کنند که حتماً جا بگیرند و هر طور شده خانه‌ای کاملاً استتار شده ساخته باشند، امنیت را در استتار کامل پایه‌های صندلی می‌بینند، بزرگ‌تر هم که می‌شوند با دوستانشان [...]

By |۱۳۹۸/۲/۲۵ ،۱۸:۲۵:۱۳ +۰۰:۰۰اردیبهشت ۲۵ام, ۱۳۹۸|جستارها|بدون دیدگاه

قصه های منو عزیز

امروز قرار شده من و مادربزرگم به دیدن خاله عزیزه برویم، مامان و بابا به من قول داده بودند اگر دختر خوبی باشم و اتاقم مرتب باشد و همه وسایل خودم سر جای خود نگه‌داری کنم، ریخت‌وپاش نباشم و.... خلاصه هزار شرط و شروط، اجازه بدهند بروم. تازه اگه کارنامه [...]

By |۱۳۹۸/۲/۲۴ ،۱۹:۰۴:۲۵ +۰۰:۰۰اردیبهشت ۲۴ام, ۱۳۹۸|داستان کودک|بدون دیدگاه

کفشدوزک

مادر بزرگهایمان به ما گفته بودند وقتی آرزویی داری اونو تو گوش کفشدوزک بگو، ما هم میرفتیم لای برگهای توی باغچه را میگشتیم ،لای برگ های پهن لادن ،لای گلهای تاج خروسی ،شمشادها،اطلسی ها ،گل کاغذی ها،گشتن تا کفشدوزک پیدا کنیم ،گاهی وقتها لای هر برگی یک‌ کفشدوزک خوابیده بود،بعضی [...]

By |۱۳۹۸/۲/۲۳ ،۱۸:۳۸:۴۲ +۰۰:۰۰اردیبهشت ۲۳ام, ۱۳۹۸|جستارها|بدون دیدگاه

پسران دیروز

پنجره آشپزخانه مان به پارک قدیمی و‌بزرگی باز میشود که با نگاهی به تنه تنومند درختهایش میتوان حدس زد روز گاری باغ مصفا و‌دلگشایی بوده که عشاق بسیاری روی تنه آنها یادگاری های زیادی حک‌کرده‌اند،جدولهای کنار پارک بعد از هر چینش دوباره ای فشار ریشه ها را تاب نیاورده و‌خم‌میشوند،از [...]

By |۱۳۹۸/۲/۲۲ ،۱۹:۲۷:۰۸ +۰۰:۰۰اردیبهشت ۲۲ام, ۱۳۹۸|جستارها|بدون دیدگاه

غارنوردی چوبکی

یک روز بهاری، توی یک جنگلی که خیلی هم پر درخت بود هم خیلی بزرگ بود و درخت ها با فاصله از هم، ولی در کنار هم، یک جنگل خیلی سبز و قشنگ رو درست کرده بودند. دو بچه بازیگوش قصه ما، مست از بوی علف های سبز و تازه، [...]

By |۱۳۹۸/۲/۲۰ ،۱۷:۴۸:۳۸ +۰۰:۰۰اردیبهشت ۲۰ام, ۱۳۹۸|داستان کودک|بدون دیدگاه