بایگانی ماهیانه خرداد ۱۳۹۸

پتو

پای قفسه کتابخانه‌ام ایستاده بودم، داشتم نگاه می‌کردم به حجم کتاب‌های خریداری‌شده ناخوانده، کتابی از "سلینجر" نویسنده رمزآلود آمریکایی، توجه ام را جلب کرد. کتاب را از سایر دوستانش که او را به‌سختی در میان یکدیگر به دلیل جای کم نگاه داشته بودم، جدا کردم، با باز کردنش تکه نوشته‌ای [...]

By |۱۳۹۸/۳/۱۰ ،۱۲:۵۶:۴۶ +۰۰:۰۰خرداد ۱۰ام, ۱۳۹۸|جستارها|بدون دیدگاه

پیوند

قلم و صفحات سفید دفترم، زوج جوانی هستند که چند صباحی است وصلت نموده‌اند و من با دیدنشان و شورونشاطی که در تازه‌داماد دیدم طبقه بالا را به آن‌ها اجاره دادم و چه لذتی می‌برم چه شوری در من برپا می‌شود از این هم‌آغوشی‌های وقت و بی‌وقت این زوج عاشق، [...]

By |۱۳۹۸/۳/۹ ،۱۰:۴۹:۴۰ +۰۰:۰۰خرداد ۹ام, ۱۳۹۸|جستارها|بدون دیدگاه

غبار روبی

برای پایان بخشیدن به خاطرات چهار دهه از عمرم که همچو غباری تیره، بر تاروپود ذهنم چنبره بسته بود، پای پنجره اتاقم ایستادم، آن را گشودم، با چوب‌دستی شروع به تکاندن قالی ذهنم میکنم، می‌خواستم از بند تمامی آژیرهای ممتد وضعیت قرمز دوران جنگ رهایی یابم، از آن هول و [...]

By |۱۳۹۸/۳/۷ ،۱۲:۲۸:۲۱ +۰۰:۰۰خرداد ۷ام, ۱۳۹۸|جستارها|بدون دیدگاه

شما چطور؟

پانزده ساله ام، صبح زود از خواب که بیدار می شوم حس می کنم حال خوبی ندارم. عجیب دلم می خواهد به جان دنیا غر بزنم، چشم می چرخانم، خانم جون تسبیح به دست پای میز صبحانه نشسته و در حال شکر گزاری است. حرصم را در می آورد، فکر [...]

By |۱۳۹۸/۳/۶ ،۱۱:۵۱:۴۲ +۰۰:۰۰خرداد ۶ام, ۱۳۹۸|جستارها|بدون دیدگاه

تاکسی

زیر بارون منتظر تاکسی بودم که‌تاکسی جلو پایم ایستاد، خوشبختانه صندلی جلو‌خالی بودنیمه راهه نشستن وننشستن بودم که انگشترهای درشت راننده و‌تسبیح هزار دانه جلو شیشه ماشین که‌خود حکایت از سوغاتی دوران‌حبس بود توجه ام را جلب کرد،سبیل های پرپشت و‌بلند، دستان پهن و‌بزرگ ،اندامی تنومند و‌درشت، حکایت ها داشت، [...]

By |۱۳۹۸/۳/۵ ،۱۲:۱۱:۴۱ +۰۰:۰۰خرداد ۵ام, ۱۳۹۸|جستارها|بدون دیدگاه

ذهن مشغول

از شدت خستگی، فقط دعا می‌کردم تا تخت خوابم خودم را برسانم. دولادولا رسیدم، ولی هر کاری می‌کردم که کمرم بتواند تشک را لمس کند، نمی‌شد. اصلاً ستون فقرات نگو! بفرما چوب خشک! به هر شکلی بود، وادارش کردم، تن بدهد. چون نفسم تنگ‌شده بود و از عصبانیت در حال [...]

By |۱۳۹۸/۳/۴ ،۱۳:۱۴:۳۱ +۰۰:۰۰خرداد ۴ام, ۱۳۹۸|جستارها|بدون دیدگاه

کمک چرخ

روزی که پدر چرخ‌های کمکی دوچرخه‌ام را جدا کرد، گفت: دخترم تو دیگه بزرگ شدی، می‌توانی بدون کمکی در مسیری که پیش رویت است، پایدون بزنی و طی طریق کنی و من چقدر احساس خوشبختی کردم، از این منظر که هنوز سایر همسالانم دوچرخه‌هایشان، چرخ‌های کمکی داشت. با چه غروری [...]

By |۱۳۹۸/۳/۳ ،۱۳:۳۲:۱۳ +۰۰:۰۰خرداد ۳ام, ۱۳۹۸|جستارها|بدون دیدگاه

13 سالگی

هر گاه که به گذشته بر می گردم و‌سیری در زمانهای سپری گذشته، از سیزده سالگی ام متنفرم، کاش میشد سیزده سالگی خوابید و‌ هفده سالگی بیدار شد،اه که چه سن بدی است این سن. هر روز صبح که بیدار میشدی، صورتت را که در آینه می دیدی، از خودت [...]

By |۱۳۹۸/۳/۲ ،۱۳:۲۱:۳۸ +۰۰:۰۰خرداد ۲ام, ۱۳۹۸|جستارها|بدون دیدگاه

چرا ساکتی

هیچ‌گاه فکرش را هم نمی‌کردم که روزی بخواهم حامل خبری چنین وحشتناک به عزیزی باشم که تمام دنیایش مادرش بود، به هر دری می‌زنم که کس دیگری را برای این کار بیابم بی‌نتیجه است، درواقع میدانم که همه می‌دانند، من و مینا سال‌هاست که دوستی‌مان آن‌قدر عمیق است که من [...]

By |۱۳۹۸/۳/۲ ،۱۱:۲۲:۱۰ +۰۰:۰۰خرداد ۱ام, ۱۳۹۸|جستارها|بدون دیدگاه

انفرادی

روزی که‌تخمک نام گرفتم یادم نیست فقط میدانم به دلیل این نامگذاری به انفرادی منتقل شدم ،سلولم اوایل انتقال من‌به آنجا خیلی کوچک بود ،ولی با بزرگتر شدنم سلولم هم بزرگتر میشد ،زندانبانم زن مهربانی بود از طریق لوله کوچکی به من آب و‌غذا می رساند ،گاهی هم شعر میخواند [...]

By |۱۳۹۸/۲/۳۱ ،۱۱:۴۴:۵۰ +۰۰:۰۰اردیبهشت ۳۱ام, ۱۳۹۸|جستارها|بدون دیدگاه