بایگانی ماهیانه آذر ۱۳۹۸

صفحه اصلی/1398/سپتامبر

کولبر

دست‌فروشی که کنار خیابان انارهای ریزودرشتی را بساط کرده نگاهم را سمت خودش می‌برد. انار درشتی را در دست گرفته و با توضیحاتی از این محصول در دست عابران را سمت خود می‌کشاند. چند خانمی با نیم‌خیز شدن کنار انارهای آزادشده از صندوق‌های چوبی با نشانه‌گیری‌های زنانه در حال جدا [...]

By |۱۳۹۸/۹/۳۰ ،۱۶:۴۶:۵۶ +۰۳:۳۰آذر ۳۰ام, ۱۳۹۸|جستارها|بدون دیدگاه

پستچی زیر باران آمد

باید دریافت بسته را امضاء می‌کردم.پایین رفتم. شهردار محترم شهر، برای جشن وداع با پاییز دعوت‌نامه فرستاده بود. پاکت را باز می‌کنم. با کلی کمک گرفتن از الفاظ زبان عربی، برای آئین شب یلدا دعوت‌شده‌ام. در فرم ارسالی از حافظ خوانی و اجرا موسیقی سنتی و پذیرایی به‌صرف شام و [...]

By |۱۳۹۸/۹/۲۷ ،۱۹:۴۰:۳۷ +۰۳:۳۰آذر ۲۷ام, ۱۳۹۸|جستارها|بدون دیدگاه

میوه تلخ

چراغ‌قرمز شد. ایستادم. آمدند، هم فال وهم مایع شیشه پاک‌کن در دستشان بود. تا سبز شدن چراغ، چه حالی داشتم بماند. هوای بیرون سرد و سوزنده و آن‌ها تک پیراهنی در تن، لابلای دود،ماشینها ،دود اسپندوبوی مایع رنگی که بر شیشه ماشین‌ها اسپری می‌کردند، می‌گذشتند. چراغ سبز شد. خوشحال شدم، [...]

By |۱۳۹۸/۹/۲۵ ،۱۷:۵۵:۳۷ +۰۳:۳۰آذر ۲۳ام, ۱۳۹۸|داستان کوتاه|۲ Comments

ما بزرگ شدیم

اتل متل تو توله گاو حسن چه جوره نه شیر دارِه نه، پستون شیرش رو بردن هندوستون یادم می آدچقدر با این متل، ما ردیف کنار دیوار نشستیم کمرهایمان چسبیده به دیوار پاهای لاغر و نی مانندمان را دراز کردیم تا خواننده این حکایت را از بربخواند .و با لمسی [...]

By |۱۳۹۸/۹/۱۸ ،۱۷:۴۴:۵۱ +۰۳:۳۰آذر ۱۸ام, ۱۳۹۸|جستارها|۱ دیدگاه

آقا دزده

همیشه از دزد می‌ترسیدم. از بچگی، خیلی کوچک بودم که شب‌ها از ترس دزد، خواهر بزرگم را بیدار می‌کردم و می‌گفتم: می‌نوش، بیدار شو، من می‌ترسم: او بیدار که می‌شد بااینکه فقط دو سال از من بزرگ‌تر بود من رو بغل می‌کرد می‌گفت: دزد کجا بود؟ بعد خودش را انقدر [...]

By |۱۳۹۸/۹/۱۷ ،۱۷:۵۳:۱۶ +۰۳:۳۰آذر ۱۷ام, ۱۳۹۸|جستارها|۱ دیدگاه

خونه خاله پیرزن

دیشب خواب می‌دیدیم، خواب خونه خاله پیرزن، خواب مرغا، خروسا، کلاغه که می‌گفت: من که قارقار می‌کنم برات همه رو خبر می‌کنم برات، بذارم برم؟ یاد آقا گاوه که می‌گفت: من که ماء ماء می‌کنم برات، بزارم برم؟ یاد گربه‌ که می‌گفت: من که میومیو می‌کنم برات، بزارم برم؟ خاله [...]

By |۱۳۹۸/۹/۱۳ ،۱۹:۴۷:۴۷ +۰۳:۳۰آذر ۱۳ام, ۱۳۹۸|جستارها|بدون دیدگاه

پنهان شده ام

جنوب بودم که جنگ شد، آنجا زندگی می‌کردم. با عشق به بزرگ‌تر شدن، در کنار دوستانمان. جنگ آمد، ما را بیرون کرد. در واقع فرار کردیم، چاره‌ای نبود. شایعه‌هایی که در سطح شهر پیچید، از غارت و تجاوز به زنان عرب‌زبان، مردان شهر را پریشان کرد. ازیک‌طرف پسرانشان را خودشان [...]

By |۱۳۹۸/۹/۱۲ ،۱۷:۴۴:۰۶ +۰۳:۳۰آذر ۱۲ام, ۱۳۹۸|جستارها|بدون دیدگاه

خوابیم یا بیدار؟

نعره هیچ شیری خانه ای را خراب نمی کند من از سکوت موریانه ها میترسم این حال‌وروز این روزهای ماست، سکوتی زیرپوست اینجا، جاری است زیرپوست شهر، زیرپوست من، تو، همسایه‌هایمان. سکوتی ترسناک، دلهره‌آور،سالهاست از این سکوت می‌ترسم. آدم‌ها، شبیه زلزله‌زده‌هایی شده‌اند که گاهی در خواب پس‌لرزه‌هایی را حس کرده [...]

By |۱۳۹۸/۹/۱۱ ،۱۶:۲۸:۳۶ +۰۳:۳۰آذر ۱۱ام, ۱۳۹۸|جستارها|بدون دیدگاه

یک تکه نان

اتفاق خیلی جالبی که توی این روزهای دردآلود و تلخ افتاد. و کمی حال و هوای من را برای دقایقی تغییر داددرگیر شدن من با عمل آب‌مروارید چشم ماما بود. با علم به اینکه، اوسالهاست دیابت دارد، و اسکار نا پر هیزترین فرد نسبت به بیماری تعلق می گیرد به [...]

By |۱۳۹۸/۹/۱۰ ،۱۷:۳۱:۲۳ +۰۳:۳۰آذر ۱۰ام, ۱۳۹۸|جستارها|بدون دیدگاه

حمید مصدق

هفتم آذرماه هفتادوهفت، هشت صبح، جلوی در بیمارستان دی، جمعیت انبوه ماتم‌زده‌ای را به یاد می‌آورم که یکدیگر را بغل می‌کردند و به یکدیگر تسلیت می‌گفتند. هرلحظه به انبوه جمعیت اضافه می‌شد سیاه‌پوشانی را به یاد می‌آورم که برای بدرقه حمید به باغچه‌ای آمده بودند که سیب نداشت. شوک بزرگی [...]

By |۱۳۹۸/۹/۹ ،۱۸:۰۳:۲۳ +۰۳:۳۰آذر ۹ام, ۱۳۹۸|جستارها|بدون دیدگاه