بایگانی ماهیانه آبان ۱۳۹۸

یار کمکی

قدیم تر ها توی بیشتر خونه‌ ها یه شخصی بود که بهش بی‌بی، خان جون ، ننه جون یا یه چیزی شبیه این صداش می کردن که بیشتر فعالیتش هم محدود میشد به درزودوز گرفتن پیژامه‌ها، رفو کردن جوربا و دوختن دمی برا روی در قابلمه‌ها و کارایی از این [...]

By |۱۳۹۸/۸/۱۸ ،۱۷:۰۹:۰۸ +۰۳:۳۰آبان ۱۸ام, ۱۳۹۸|جستارها|بدون دیدگاه

بی‌خود و بی‌جهت

چقدر دل‌نشین است که دنبال خرید چیزی باشی و یک‌باره کسی زنگ خانه را بزند که انتظار آمدنش را نداشته باشی و همان را برایت هدیه بیاورد. به‌جای استفاده از آسانسور پله‌ها را دوتایکی کرده و یک‌باره در آستانه راه‌پله‌ای که با در خانه من یک‌قدم فاصله دارد، کسی، پنج [...]

By |۱۳۹۸/۸/۱۶ ،۱۶:۴۴:۰۹ +۰۳:۳۰آبان ۱۶ام, ۱۳۹۸|جستارها|بدون دیدگاه

در گریز گم می شویم

امروز در حال بازدید و زیر و رو کردن کتابخانه ی کوچکم بودم که علاوه بر دفترچه‌های خاطرات دانش‌آموزی‌ام ، کتاب کوچک چندصفحه‌ای محمد آصف سلطان‌زاده نویسنده افغانی تباری که سالها به‌واسطه وقوع جنگ در کشورش ناگزیر به فرار ازآنجا و مهاجرتی ناخواسته و تحمیلی به ایران شده بود را [...]

By |۱۳۹۸/۸/۱۳ ،۱۷:۳۹:۰۰ +۰۳:۳۰آبان ۱۳ام, ۱۳۹۸|جستارها|بدون دیدگاه

خاموشی

در حال مرتب کردن اتاق مادر بودم که بیتی را زمزمه کرد که از او بعید بود. با تعجبی رو به او کردم و گفتم ماما یک‌بار دیگر بخوان این بیت شعر را نخوانده گفت: این را مادرم می‌خواند. گفتم: برای همین تعجب کردم، از شما بعیدِه احساس کردم ناراحت [...]

By |۱۳۹۸/۸/۱۱ ،۱۷:۴۸:۲۵ +۰۳:۳۰آبان ۱۱ام, ۱۳۹۸|جستارها|بدون دیدگاه

ترکهای خانه پدری

خانه پدری بعد از رفتنش دچار تر کهای زیادی شد. ترکهای ریزی که یواش‌یواش با مهاجرت دو تن از دختران و مرگ یکی از پسران، بزرگ و بزرگ‌تر شدند. هر چه مادر هم سعی در پوشاندن این شکاف‌ها می‌کرد بی‌حاصل بود. باد سردی که از این شیارها به درون خانه [...]

By |۱۳۹۸/۸/۹ ،۱۷:۲۹:۲۶ +۰۳:۳۰آبان ۹ام, ۱۳۹۸|جستارها|بدون دیدگاه

چتر

شاید باورکردنی نباشد ولی یکی از بزرگ‌ترین علایق من که در دسترس هم بود و برآورده نشد، خریدن چتر بود. خنده‌دار مگِ نه؟ ولی باور کنید این آرزو تو دل من حالا که در حال گذر از دهه پنجم زندگی‌ام هستم قرنطینه شده. ِ، چتر قیمتی هم نداشت ولی هیچ‌کس [...]

By |۱۳۹۸/۸/۸ ،۱۷:۳۱:۱۹ +۰۳:۳۰آبان ۸ام, ۱۳۹۸|جستارها|بدون دیدگاه

خرمالو

از پله‌های داروخانه در حال پایین آمدن بودم، چشمم به ماشین پلیس و افراد نیروی انتظامی که اطراف ماشین را محاصره کرده بودند و در حال تطبیق شماره پلاک ماشین با اپراتوری بودند که اطلاعات را از طریق بیسیم به آنها مخابره می‌کرد افتاد. شیر بیشه هم بودی از دیدن [...]

By |۱۳۹۸/۸/۶ ،۱۷:۴۶:۰۸ +۰۳:۳۰آبان ۶ام, ۱۳۹۸|جستارها|بدون دیدگاه

دیدار

خواهرم که آمد از فردای آمدنش می‌گفت زنگ بزن خانه عمو جان اگر بیدار است من بروم او را ببینم. خان‌عمو قصه من قل بازمانده بعد از پدر است، برای همین با او جور دیگری هستیم. بعد از چند بار زنگ زدن موفق به یافتن خان‌عمو شدیم. یا دم غروب، [...]

By |۱۳۹۸/۸/۴ ،۱۵:۴۹:۵۸ +۰۳:۳۰آبان ۴ام, ۱۳۹۸|جستارها|بدون دیدگاه