بایگانی ماهیانه شهریور ۱۳۹۸

تفنگ های چوبی

از مدرسه که به خانه ‌بر می‌گشتیم،پسربچه‌هایی را می‌دیدیم که گوشه ماشین پارک شده‌ای در کنار خیابان پناه گرفتند و با تفنگ های چوبی دست سازی، به تقلید از فیلم‌های سینمایی آن زمان، در بهترین ژست ممکن، به تیراندازی سوی دشمنی فرضی،یا دزدها و راهزنانی مشغول و با استفاده بهینه [...]

By |۱۳۹۸/۶/۳۰ ،۱۸:۴۸:۳۵ +۰۴:۳۰شهریور ۳۰ام, ۱۳۹۸|جستارها|بدون دیدگاه

دمنوش

امروز از آن روزهایی بود که بلاتکلیف بیدار شدم، حالی میان خوب و بد، سرحال و بانشاط، شبیه گوینده‌های صبح رادیو، منظورم نیست، آن‌ها کمی عجیب به نظر می‌رسند، شش و نیم صبح امکان ندارد کسی بتواند آن‌گونه حنجره‌اش را به صدا وادار کند. بگذریم، حالم خوب نبود. با مدیتیشن [...]

By |۱۳۹۸/۶/۲۶ ،۲۰:۵۲:۱۳ +۰۴:۳۰شهریور ۲۶ام, ۱۳۹۸|داستان کوتاه|بدون دیدگاه

بد گمانی

چه اشتباهی کردم، کاش به قول ماما، قلم پام میشکست و دیدن این دختر نمی رفتم. ولی نه اتفاقا خوب شد که رفتم، این دردها را باید دید، جامعه هم درست شبیه یه کلینیک بزرگه، هر روز با آمدن یه بیمار جدید، در بین صدها بیمار عادی برخورد میکنی. همه [...]

By |۱۳۹۸/۶/۲۵ ،۱۸:۴۹:۳۲ +۰۴:۳۰شهریور ۲۵ام, ۱۳۹۸|جستارها|بدون دیدگاه

راز پنهان

شماره پرواز و ساعت نشستن هواپیمایش را برایم که مسیج کرد، از شدت خوشحالی، دو سه دور دور خودم چرخ زدم، او می‌آمد! دوست که نمی شد گفت، سال‌ها کنار هم بودن‌ها، از دبستان تا راهنمایی و بعد دبیرستان، مگر تعطیلی‌ها ما را از هم جدا می‌کرد.دیگر از خواهر هم [...]

By |۱۳۹۸/۶/۲۴ ،۱۸:۲۴:۱۸ +۰۴:۳۰شهریور ۲۴ام, ۱۳۹۸|جستارها|بدون دیدگاه

مسافر

صبح در حال شستن صورتم بودم که متوجه چندتایی چین ریز، گوشه چشم‌هایم شدم. باکمی عقب و جلو رفتن از روبروی آینه، امیدوار بودم که اشتباه کرده باشم. با شتاب‌زدگی بدون خشک‌کردن صورتم، به اتاقم آمدم، آینه اتاقم را که در خریدش دقت زیادی به خرج داده بودم؛ و همیشه [...]

By |۱۳۹۸/۶/۲۳ ،۱۸:۳۰:۲۵ +۰۴:۳۰شهریور ۲۳ام, ۱۳۹۸|جستارها|بدون دیدگاه

رب گوجه

آخ که چقدر من از بچگی، بار خاطرات شهریورماه را به دوش می‌کشم. گاهی می‌گذارمش زمین، با نوشتنی از آن روزها، اما کمی سبک نشده، دوباره مجبور میشوم بگذارمش در کوله ذهنم و زیپش را تا آخر بکشم. چه ماه پردرد سری بود. ما بچه‌ها در هول و هراس تهیه [...]

By |۱۳۹۸/۶/۲۱ ،۱۷:۰۹:۱۱ +۰۴:۳۰شهریور ۲۱ام, ۱۳۹۸|جستارها|بدون دیدگاه

عمو نوروز

پنج شش‌ساله بودم و خرید کردن را تازه یاد گرفته بودم. البته با پول خرد، در حد دو ریال، اوج ولخرجی ای که می‌تواستم بکنم می‌رسید به پنج ریال. باعث‌وبانی این وارد شدن من به امر خرید، عمو نوروز بود. پیر مردی فرتوت، با گاری‌دستی فرتوت‌تر از خودش. او هرروز [...]

By |۱۳۹۸/۶/۲۰ ،۱۸:۴۴:۱۸ +۰۴:۳۰شهریور ۲۰ام, ۱۳۹۸|جستارها|بدون دیدگاه

بابا واحد

سال‌ها پیش در محله قدیمی‌مان، درختی بود بزرگ و پربار با میوه‌ای کمی از آلبالو بزرگ‌تر و به رنگ سبز مایل به زرد. وقتی میوه‌ها، به رنگ زرد درمی‌آمد، یعنی رسیده شده بودند. پسربچه‌های محل، به خاطر چسبندگی شیره این میوه در تابستان، برای ساختن بادبادک‌های کاغذی و چسباندن تکه‌هایی [...]

By |۱۳۹۸/۶/۱۷ ،۱۷:۰۷:۵۲ +۰۴:۳۰شهریور ۱۷ام, ۱۳۹۸|جستارها|بدون دیدگاه

اردو

پسر بزرگم تازه‌وارد شانزده‌سالگی شده بود که مجبور شد به‌اتفاق سایر کاسب‌های محلی که در آنجا ما هم صاحب‌دکان کوچکی بودیم برای پی گیری سرقت شبانه‌ای که رخ‌داده بود به آگاهی مراجعه و از طریق ثبت دوربین‌هایی که فیلم سرقت را ضبط کرده بودند به آنجا مراجعه کنند شاید بنشانند [...]

By |۱۳۹۸/۶/۱۶ ،۲۰:۳۸:۵۹ +۰۴:۳۰شهریور ۱۶ام, ۱۳۹۸|جستارها|بدون دیدگاه

نیمکت پارک

-ببخشید خانم، میشه خانمم اینجا باشه؟ من برم براشون آب بگیرم؟ - حتماً، بفرمایید. خانمی را که هم‌سن‌وسال‌های مادر خودم می‌باشد را کنارم احساس می‌کنم. از لب‌های سفید شده‌اش و رنگ‌پریدگی‌اش می‌فهمم دیابت دارد. از کوله کنار دستم، فلاکس آب کوچکی را که خیلی زحمت بکشد، دو لیوان بیشتر آب [...]

By |۱۳۹۸/۱۰/۶ ،۰۹:۳۹:۲۵ +۰۳:۳۰شهریور ۱۴ام, ۱۳۹۸|جستارها|۲ Comments