بایگانی ماهیانه خرداد ۱۳۹۸

آقای مهندس

دل‌شوره‌ام از تابستانی آغاز شد که پسر بزرگم وارد مقطع دبیرستان می‌شد، با شناختی که از او داشتم و روحیه شلوغ این نیمه مرد اقلیم قاره کهن می‌دانستم پا به چالشی گذاشتم تماشایی، سال اول دبیرستان یعنی به قول جنوبی‌ها واویلا! تصمیم گرفتم با مادر دوستش که روحیه‌ای بسیار نزدیک [...]

By |۱۳۹۸/۳/۳۰ ،۱۱:۱۰:۴۰ +۰۴:۳۰خرداد ۳۰ام, ۱۳۹۸|جستارها|بدون دیدگاه

نفس

نفس اول - « دم، بازدم، نفس! نفس بکش! نفس عمیق! دوبار! دم ، بازدم! » این‌ها شعارهای ورزش یوگاست. هر حرکت با دم شروع و با بازدم پایان می‌گیرد. می‌گویند اکسیژن‌رسانی به تمام اعضای بدن از این طریق صورت می‌گیرد. کلاس که تمام می‌شود، کوله‌ی ورزشی در دست، سر [...]

By |۱۳۹۸/۵/۱۰ ،۱۴:۵۰:۴۰ +۰۴:۳۰خرداد ۲۶ام, ۱۳۹۸|داستان کوتاه|بدون دیدگاه

غنیمت ارزنده

این روزها از هر کوچه‌ای که سوپری، بقالی در آن باشد گذر کنید، احتمالابا کیسه بزرگی مملو از توپ‌های رنگارنگ اعم از توپ فوتبال در طرح ها و رنگ های مختلف، که با قلاب به در دکان آویزان است، مواجه می‌شوید. این یعنی مدارس تعطیل‌شده و کوچه‌ها آماده پذیرایی از [...]

By |۱۳۹۸/۳/۲۳ ،۱۱:۳۵:۳۲ +۰۴:۳۰خرداد ۲۳ام, ۱۳۹۸|جستارها|بدون دیدگاه

ماجراهای منو مادرم 2

مادرم از آن دسته کدبانوهای کوکب خانمی بود که با دستپخت خوب و مثال زدنی ای که داشت در دوران خودش برای خودش پادشاهی می‌کرد . تا جائی که من به یاد دارم به‌محض ورود میهمانان، برای دیداری کوتاه یا سر زدنی جهت صله‌رحم، مادر با اشاره‌ای ما را به [...]

By |۱۳۹۸/۳/۲۱ ،۱۳:۲۳:۵۹ +۰۴:۳۰خرداد ۲۱ام, ۱۳۹۸|جستارها|بدون دیدگاه

زنگ تفریح

زنگ تفریح زده شده ،هنوز از آخرین تقه چکش به جام برنجی دمی نگذشته بود که صدای خنده با جیغ هایی که از فرط جدا شدن از حصار کلاس تمام صحن حیاط مدرسه را در بر می گیرد، با بال بال زدنهایشان و گریز از هم‌کلاسی ها در پیش افتادن [...]

By |۱۳۹۸/۳/۱۹ ،۱۲:۳۷:۴۲ +۰۴:۳۰خرداد ۱۹ام, ۱۳۹۸|جستارها|بدون دیدگاه

دعاهایم را باد برده

بچه که بودم، مادربزرگم می‌گفت: "مادر صدقه یادتان نرود، صدقه دفع بلاست، یه قاصد میاد که دوچرخه داره، درب همه خونه ها را میزنه، دعاها را می ریزه تو توبره پشته دوچرخه و می بره میده دسته ملائک که برسانند دست خداوند" بزرگ‌تر که شدیم هرروز صبح که پدرخانه را [...]

By |۱۳۹۸/۳/۱۷ ،۱۳:۰۴:۱۱ +۰۴:۳۰خرداد ۱۷ام, ۱۳۹۸|جستارها|بدون دیدگاه

ماهی سیاه کوچولو

بچه که بودم، وقتی کتاب ماهی سیاه کوچولو را می‌خواندم، با خودم می‌گفتم: چرا دل به دریا زد و رفت؟ ترسی که با آن بزرگ‌شده بودیم سد راه فکر کردنم می‌شد، آن‌قدر که به ما یاد داده بودند هیچ‌گاه دست پدر و مادرتان را ول نکنید که اگر این کار [...]

By |۱۳۹۸/۳/۱۵ ،۱۳:۲۷:۱۴ +۰۴:۳۰خرداد ۱۵ام, ۱۳۹۸|جستارها|بدون دیدگاه

عمو زنجیر باف

دلم برای عمو زنجیرباف تنگ‌شده، میخوام برم از پشت کوهها زنجیربافته شده ام را بیاورم، دلم برای گاو حسن تنگ‌شده، میخوام برم هندستون او را هم با خودم بیاورم، دلم برای حسن‌کچل، برای تنور خاموش و سرد خانه شان، برای سیب‌های قرمزی که ننه حسن بیرون خانه گذاشت تنگ‌شده، دلم [...]

By |۱۳۹۸/۳/۱۴ ،۱۱:۱۹:۲۶ +۰۴:۳۰خرداد ۱۳ام, ۱۳۹۸|جستارها|بدون دیدگاه

دلمه برگ مو موجود است

"دلمه برگ مو موجود است" نوشته روی شیشه مغازه سبزیجات خانگی، توجه ام را جلب کرد، سینی بزرگ کاور شده‌ی روی پیشخوان، لبالب از دلمه، می‌توانست هر مشتری را جذب کند. با سلامی خدمت فروشنده، در مورد گوشت مصرفی پرسیدم، فرمودند گوشت نمی‌توانیم استفاده کنیم، چون غالب مشتری‌های ما گیاهخوارند، [...]

By |۱۳۹۸/۳/۱۲ ،۱۳:۳۷:۴۵ +۰۴:۳۰خرداد ۱۲ام, ۱۳۹۸|جستارها|بدون دیدگاه