هر گاه که به گذشته بر می گردم و‌سیری در زمانهای سپری گذشته، از سیزده سالگی ام متنفرم، کاش میشد سیزده سالگی خوابید و‌ هفده سالگی بیدار شد،اه که چه سن بدی است این سن.
هر روز صبح که بیدار میشدی، صورتت را که در آینه می دیدی، از خودت لجت میگرفت، از آینه ،از جوش هایی که دیشب موقع خواب نبودند، اما حالا با نهایت وضوح پیدار شده بودند،
از دردی که یک باره چون ماری پر پیچ
و‌خم تمام وجودت را در هم‌می پیچید،از لبهایت که هر چه سعی در جمع و‌جور کردنشان در مقابل آینه داشتی، آنقدر که باد کرده بودند روی هم قرار نمی گرفتند،از دماغ، از دماغ نگو، وای یادم که می آید،میخواهم خفه شوم،باد کرده و‌گلگون.

تازه درست شبی که قرار بود جشنی دعوت شویم، همه جوشها یکدیگر را خبر می کردند، مبادا خدای ناکرده در این ضیافت جا بمانند. تازه رو‌برو شدن با آدمهایی که بعد از مدتی تو‌را می دیدند از خوردن زهر شوکران بدتر بود، با نیم نگاهی از بالاتنه تا به سر انگشتان پا، با به به و‌چه چه که ماشاالله برا خودت خانمی شدی.
آتشی بود که هر چی بیشتر حرص‌میخوردیم، شعله ورتر میشد .

هورمونهایی که آمده بودند تا با جاری شدن در گردش خون، ما را تا عروس شدن پیش ببرند وتنها رویای بزرگ شدن انگاه که به عروس شدن وصل میشد کمی از حرص ما می کاست.

چقدر سخت گذشت، حساسیتی که ایجاد شده بود به یمن ورود هورمونها.

حال که‌خانم گشته ایم و‌بزرگ، پس باید حق رای هم‌داشته باشیم ،برافروختن ها ،لباس وکیل و‌قاضی بر تن کردنها ،دفاع های الکی و‌پر سماجت،همه و‌همه ابشن هایی بود که باید پکیج سیزده سالگی را کامل می نمود تا خدای ناکرده چیزی از قلم نیافتد ،تازه تو‌چهارده سالگی خندیدنهایمان آغاز شد به سیزده سالگی و کالبد شکافی سالی که گذشته بود ،اثرات این بازی هورمونی، گاه شعله می زد و‌عاشق می شدیم ،گاه آنقدر تند رفتیم که تمام پلهای پشت سر را هم خراب کردیم. افراط شیوه ای بود دستاورد این ورود میهمانهای ناخوانده وباید سالها می گذشت تا میهمانها هر کدام در صندلی مخصوص خود بنشینند، اینگونه نبود که به محض ورود جایگاهشان از پیش شماره گذاری شده باشند ،نه ،گاهی آنقدر سر پا ایستادن تا ما از لجاجت دست بر داریم گاه آنها سر ما کلاه نهادند و‌جای ما را گرفتند ،گذشت ،ولی تنها با گذشت‌ وتفکر دریافتیم که کاش میشد این میهمانها ی ناخوانده را به محض ورود مدیریت کرد ،نه اینکه بگذاری بیایند ،بخورند ،بیاشامند ،بخوابند وخود که بیدار شدی بگویی ای دل غافل