اتفاق خیلی جالبی که توی این روزهای دردآلود و تلخ افتاد. و کمی حال و هوای من را برای دقایقی تغییر داددرگیر شدن من با عمل آب‌مروارید چشم ماما بود. با علم به اینکه، اوسالهاست دیابت دارد، و اسکار نا پر هیزترین فرد نسبت به بیماری تعلق می گیرد به ایشان. نصیحت کردنش به سایربیمارانی که قند بالایی هم نداشتن برایم جالب بود. علاقه اش به نان چنان است که گویی در نبود آن گمشده ای است در بیابان، تک و تنها. هر بار هم که به قصد تذکر در کم مصرف کردن نان به ایشان تذکری داده میشود، قحطی بزرگی را که درسالهای قبل از هزارو سیصد گریبان ایران را گرفته بود و قحطی نان که از اصلی ترین مواد غذایی آن زمان بوده، داستانهایی را برای مان می گوید که بارها شنیده ایم. حال چرا مادر نسبت به این فاجعه ای که حدود یک قرن پیش روی داده هنوز توجه خاص دارد بماند. روز عمل رسید، من و خواهر سبکتر از پرم، چگونه ویلچر رانی را با همه سنگینی مادر تحمل کردیم بماند خودش قصه ای است. بعد از طی تمام مراحل عکس از چشم و نوار قلب و کلی آزمایش. دم در ورودی به اتاق عمل با چند تن دیگر از ویلچر نشینان در حال تبادل اطلاعات بیماری فی مابین خود بودند که من متوجه شدم مادر در حال نشان دادن کف دستش به سایر همسفران اتاق عمل است. فهمیدم مادر در حال سفارش کردن به انهاست در رعایت کردن رژیم و استفاده استاندارد از نان به اندازه کف دست.
شاید باورتان نشود، چنان صورتم را با دستم پنهان کردم و می خندیدم که بر اثر لرزش تنم، پرستاری که در حال رد شدن بود، با دستش بازویم را لمس کرد و گفت:«دخترم، چیز مهمی نیست، این کار رو با خودت نکن.»
باورکنید بعد از مدتها بود که می خندیدم .حیفم امد با شما نگویم ،شاید لبخندی هم روی لبان شما بنشیند ,امیدوارم اینطورشود.