قدیم تر ها توی بیشتر خونه‌ ها یه شخصی بود که بهش بی‌بی، خان جون ، ننه جون یا یه چیزی شبیه این صداش می کردن که بیشتر فعالیتش هم محدود میشد به درزودوز گرفتن پیژامه‌ها، رفو کردن جوربا و دوختن دمی برا روی در قابلمه‌ها و کارایی از این قبیل یا مثلاً از باقی‌مانده تیکه پارچه‌ها ، چهل تیکه یا دستگیره های جورواجور درست میکرد ، که معمولاً یه ست کامل هم برای قاطی جهیزیه ی نو عروسا کنار میذاشت ، البته ناگفته نمونه که پاک کردن سبزی تا دونِه آخرش هم از جمله وظایف این عزیزان بود ، ولی شستن اون َباخانم خونِه بود.
همیشه قبل از اینکه زمستون از راه برسه ، بقچه شال و کلاه و دستکش ها را باز کرده و بعد از وارسی اونایی که نیاز به تعمیر و روفو و دوخت و دوز داشتن رو جدا و آماده میکردن که مبادا نوه‌ها و بچه‌ها تو سرما اذیت بشن و مهمتر اینکه نکنه یه ‌وقت خدای‌ناکرده بخوان برن بازار نو شو بخرن ، جعبه سوزن خیاطی شون با انواع و اقسام دکمه‌های ریزودرشت وقزن‌های سیاه‌وسفید همیشه دم دسشون بود ، میشه گفت یه جورایی کمک‌حال خرج خونه ها بودن. تا اونجایی که امکانش بود از دور ریختن هر چیزی که میشد استفاده کرد ، خودداری میکردن .
اونروزا نعمت های خدا ارج‌وقرب داشت، سفره‌های نون باید تو باغچه تکونده می‌شد که خرده‌ریزای باقیمانده هم نصیب گنجشکا بشه ، چون معتقد بودن روزی این زبون بسته‌ها هم‌دست ماست. برنج‌های ته بشقاب‌ها باید می‌رفت کنار ستون‌ها یا رف دیوارها، تقریباً سطل آشغال‌ها با کمترین حجم ممکن به رفتگرها می‌رسید. تازه آخر شبا قبل از اینکه بخوان بخوابن نیم‌نگاهی به حلبی ها که نقش سطل زباله رو ایفا میکردن می انداختن که نکنِه خدای‌ناکرده کارد میوه‌خوری یا چنگالی که یکی از شاخک هاشم کج شده بود افتاده باشِه قاطی آشغالاو سرویس ظروفمون ناقص بشه. معمولاً بیشتر کارشون با سلام‌وصلوات و وضو بود، سبزی پر از گل هم که می اومد تو خونِه وقتی از لای روزنامه خارجش میکردن باید با دست وضو دار پاک می‌شد، همه چی از سبزی تا نونی که می‌خوردیم یه جورایی متبرک بود ، وقتی از مدرسه برمیگشتیم با اینکه از فرط گشنگی قدرت تصمیمگیری درستی نداشتیم باید بسم‌الله را می‌گفتیم بعد شروع می‌کردیم به غذا خوردن تا یه دفه شیطون قاطى لقمه هامون نشه، غذا که تموم می‌شد حواسشون بود که کسی بدون خدا رو شکر گفتن از پای سفره بلند نشه ؛ شکر کردن ورد زبونشون بود حتی وقتی جورابای پنجه سوراخ شده رو می‌دوختن، یا وقتی خاک زغال‌ها را از گوشه منقل جمع می کردن که برای برق انداختن قابلمه ها و تابه های دود زده استفاده کنن. بودنشون یه جورایی امنیت و آرامش بود، وقتی تو خونِه بین پدر و مادر بحث و جدلی یا جاروجنجالی می‌شد ، پشت ننه بزرگا قایم شدن تا اینکه غائله ختم بشد یه جورایی حریم امن بود ، پناهی برای احساس آرامش ، یادشون که می افتم با خودم می گم چرا با اینکه پنجا یا شصت ساله بودن انقدر خرد و شکسته به نظر میومدن که با دیدن اون همه چروک روی دست و صورتشون ملزم بودی بی بی صداشون کنی، انگار به این دنیا اومده بودن تا رنج و مشقت زندگی رو به جون بخرن اما در کمال لطافت و مهر رسم و شیوه ی پاکی و درستی رو به بچه هاشون به ماها یاد بدن . روحشون شاد.