یار دبستانی

//یار دبستانی

یار دبستانی

پشت ترافیک حاصل از سوارشدن دختربچه‌های مدرسه‌ای در حال بازی با انگشتانم روی فرمان ماشین و غرق در هیاهوی لبخندها و کوله‌های کج شده‌شان با صدای بوق ماشین پشت‌سری مجبور به جدا شدن از حجم انبوه خاطراتی شدم که یک‌باره من را با خود برده بود. فاصله گرفتم، سرویس‌های پرشده از سرنشینانی شاد من را یاد دنباله‌روهای ماشین عروسی می‌اندازد. خانمی که هدایت ماشین را بر عهده دارد، سر چهارراهی که پشت چراغ‌قرمز مجبور به توقف شده سعی می‌کند با نگاهی به بچه‌های صندلی پشتی آن‌ها را به سکوت و مرتب نشستن دعوت کند. نمی‌دانم، هرکدام با چه حجم انرژی درون ماشین جای گرفته‌اند محاسبه‌اش کار هیچ فیزیک‌دانی نیست همین‌قدر میدانم که کار خیلی سختی است. با خودم می‌گویم امروز زنگ می‌زنم به چند تا از همکلاسی‌های گذشته‌ام قراری بگذاریم گردشی در باغ دبستانی که تنها یک درخت داشت. با خودم می‌گویم کار قشنگی است چرخی دوباره به آن روزها. سه چهارتایی از آن‌ها پس از سال‌ها هنوز در یک محدوده زندگی می‌کنیم، تلفن زنگ می‌خورد، خدا را شکر نسیم است بعد از احوالپرسی ساده نظرم را با او در میان می‌گذارم، چقدر استقبال می‌کند و هورا می‌کشد و می‌گوید چقدر دل‌هایمان به هم نزدیک است و من هم خوشحال از اینکه اولین تیر را درست به هدف زدم، مکث کوتاهی می‌کند، می‌گویم نسیم فکر کردم قطع‌شده /؟ می‌گوید، گیتی اصلاً یادم نبود، فردا عصر وقت چشم‌پزشکی دارم، باور کن با عینکم دیگه خوب نمی‌بینم، از این دکترها هم هست که باید از چند ماه پیش وقت بگیری، خواهش که تو را به خدا دلگیر نشی باور کن من هم خیلی مشتاقم، قطع می‌کنم. نسرین، نوه هشت‌ساله‌اش گوشی را برمی‌دارد، می‌گویم عزیزم میشه گوشی را بدی ماما نسرین، میگه خاله با مامانم خواهر کوچکم را برده واکسن بزنه زود میان، بگم شما زنگ زدید؟ میگم نه عزیزم خودم دوباره زنگ می‌زنم. بی‌فایده است، مطمئنم، شب را هم باید تا صبح بالای سر نوه‌اش سر کند چون دخترش، کارمند بیمارستان است، آذر تنها گزینه‌ای است که می‌شود رویش حساب کرد، همیشه پای ثابت دورهمی های دوستانه بوده، زنگ می‌زنم، از صدایش معلوم است که گوشی را چسبانده به دهنش، خیلی یواش حرف میزند، من هم بی‌اختیار تن صدایم را پایین می‌آورم، می‌گویم کجایی؟ می‌گوید کلینیک سنجش تراکم استخوان، اومدم خونه به تو زنگ می‌زنم. می‌گویم کار خاصی نداشتم، به کارت برس، گوشی را قطع می‌کنم. ولو می‌شوم روی کاناپه، چه حس خوبی را در خودم ذخیره کرده بودم، شبیه ماشینی که بعد از پر کردن باک بنزین احساس می‌کنی حال پرواز دارد، دلم برای حس خوبم می‌سوزد، خیلی ذوق کرده بود. با خودم می‌گویم، ناراحتش نمی‌کنم با خودم فردا می‌برمش بیرون، پشت در حیاط مدرسه می‌نشینیم تا بچه‌ها را دوباره ببینیم، فکر خوبیه؟ نه؟

By |۱۳۹۸-۷-۸ ۱۸:۴۶:۰۴ +۰۰:۰۰مهر ۸ام, ۱۳۹۸|جستارها|بدون ديدگاه

درباره نویسنده :

شاید علاقه عجیب من به بوی کاغذ تا نخورده، میل خط خطی کردنشان را از کودکی در من بیدار کرد، تا آنگاه که توانستم بنویسم، دیگر از خط خطی کردن دست بر داشتم، دوستش دارم، نوشتن را می گویم، درست بسان عبادت، قلم معبد من است. به معبدگاه من خوش امدید.

ثبت ديدگاه