به دعوت دوستی که از دوستان قدیم خانوادگی‌مان بود، راهی سرزمین سبز و خیس کناره ساحلی خزر شدیم.
نیت کرده بودیم در طی سفر، هیچ خاطره‌ای از آن‌هایی که نیستند، از آن‌هایی که رفتند و اسیر خاک شدند را بازگو ‌نکنیم.
می‌دانستیم که سفر سختی خواهیم داشت، چون جاده شمال، گویی هر تکه‌اش، صندوقچه‌ای است که کلی یادگاری در آن جای‌داده‌ای تا اسباب سفرت برای بازگشت سنگینی نکند.
می‌دانستم همگی برای کمک به بازسازی روحی یکدیگر، به این کمپین یا به قول بچه‌های دنیای مجازی به این هشتک پیوسته‌ایم، قول و قرارها گذاشته شد و رخت‌های سفر در چمدان جای گرفت.
بالاخره یا علی گفتیم و عشق آغاز شد، با عبور از هر گذری، ندای قلبم را می‌شنیدیم که خواهان فرمان اشک به چشمانم بود، راهش را می‌بستم و استوار بر پیمانم، برای مسافران ماشین پشت سر، دست تکان می‌دادم و چه خوشحال می‌شدم وقتی می‌دیدم آن‌ها هم با شادی برایم دست تکان می‌دهند وقتی می‌دیدم در حال خواندن ترانه و کف و سوت هستند به خود نوید می‌دادم که همه چی آرومه، من چقدر خوشحالم.
تمام طول راه در درون من جشنواره‌ای برپا بود از تظاهرات دل و چشم و سر، ولی چاره‌ای نبود جز پافشاری بر سر عهدی که بسته بودیم. همه‌چیز خوب پیش می‌رفت، حتی یکی دو باری که برای توقفی کوتاه همان جای همیشگی هم ایستادیم، باز کسی حرفی به میان نیاورد.
غروب بود که رسیدیم، رامسر، همانند دفعه پیش پر غرور و زیبا به استقبالمان آمد، رامسر دوست‌داشتنی با غرق شدن خورشید در انتهای دریا، زیبایی جهان را به سخره گرفته بود.
به مقصد که رسیدیم با خوش‌رویی یار قدیم پدر که زبانزد دوستانشان بود و خانم خانه که ما خال جان صدایش می‌کردیم روبرو شدیم و چقدر مهر و صفا در کالبدمان جاری شد، آن‌قدر که شاید دمی چند فراموشی گرفته بودیم، همان گل‌های آهاری که کنارشان عکس دسته‌جمعی گرفته بودیم، همان آلاچیق چوبی بزرگ وسط حیاط، صندلی‌هایی که آخرین بار وقتی یکی از آن‌ها از زیر پایمان دررفت چقدر خندیدیم، همه‌چیز عالی بود باورکردنی نبود، فقط یادمان نبود که مادر دوست پدر با کهولت زیاد و نیمه آلزایمری که بگیر نگیر داشت، روی ویلچر نزدیک‌ در ورودی منتظرمان بود، به‌محض دیدنمان با مهربانی اول سراغ پدر و برادر سفرکرده‌ام را گرفت ووووووو
هر چه یار پدر، شانه مادر را نوازش کرد که شاید به سفارش‌هایی که شده بود، بازگردد ولی گویا کار از کار گذشته بود، بیرون هم باران شروع‌شده بود، کیست که فرق میان صورت باران‌خورده یا خیس از اشک را از هم تشخیص دهد؟ خدا رو شکر باران سروقت رسید.