چند روزی بود که گم‌شده بودم، این را از جوراب‌های لنگه‌به‌لنگه‌ام، از کفش‌های تابه‌تا چیده شده‌ام در جاکفشی خانه‌ام، از نان‌های خشک‌شده روی میز صبحانه‌ام، از گلدان‌های زرد شده‌ام از بی‌آبی، از غبار پاک نشده روی آینه اتاقم، از به‌هم‌ریختگی کتاب‌های کتابخانه‌ام، همه و همه نشان از گم‌شدن من داشت تو فضای خانه، به سراغ آلبوم عکس‌هایم می‌روم دنبال عکسی می‌گردم شاید، سه در چهار جهت نصب آگهی در صفحه گم‌شدگان روزنامه، یا شاید به دفتر پلیس محلی اطلاع دهم که این شخص گم‌شده.
هر چه جستجو می‌کنم، هیچ عکسی که به درد صفحه گمشدگان بخورد ندارم، عکس‌هایم همه مال دو سه سال پیش هست. در تمام عکس‌ها من خندیدم، اینطوری که اگر کسی هم من را پیدا کند هم نخواهد شناخت، باید خودم بگردم دنیال خودم، مطمئناً فقط خودم خواهم توانست گم‌شدگی‌ام را درمان کنم، فکر می کنم از کی شروع شد؟ از کجا شروع شدش؟ شاید بر می گرده به اون روز که مدیر سازمان بازنشستگی به من‌‌ گفت، مادر….شما می تونید بنشینید تا من کاراتون را انجام بدم، با من بود؟ مادر؟ من مادر آن مرد پا به سن گذاشته بودم؟ اوه،بله، دقیقا پیدا کردم، اون‌روز گم‌شدم، یادم می‌آید بعد از خروج از اداره رسیدگی به امور بازنشستگان در کوچه‌ای که ماشینم را پارک کرده بودم با خودم تکرار می‌کردم: مادر، چقدر اسم مقدس و قشنگیه، اما چرا چون پتکی به سر من کوبیده شد؟ اصلاً انتظار چنین بازخوردی را از آدم‌های بیرون ندارم، راست میگویند که کلمات وزن‌دارند، حرمت دارند، قدمت دارند، بله، ولی کاش سنگینی‌اش را جایی که توان کشیدنش را دارد بگذاریم، آه، درست حدس زدم،ماجرا از آنجا شروع شده بود. بی‌خیال پیدا کردن عکس می‌شوم، می دانم کار اداره پلیس و صفحه گمشدگان روزنامه صبح نیست، باید بزنم بیرون، میدانم کجا بروم . جایی که همیشه کودکم جایی که در آن حتماً خودم را دوباره جوان و شاد پیدا خواهم کرد، تنها جایی که مهر از درودیوارش می‌بارد، می‌روم و می رسم آنجا، جایی که ازلحظه چرخاندن کلید در قفل خانه تا باز شدن در، او خودش را به هر شکلی شده به پشت در می‌رساند تا بگوید: آمد، بچه‌ام آمد، خوش‌آمدی دخترکم، جون گرفتم، پاهام جون میگیره وقتی می‌آیی، مثل بچگی هات همیشه شوری در صداداری، من وقتی‌که او را در آغوش گرفتم چشمم به آیینه پشت سرش افتاد و با نگاهی دوباره به صورتش خودم را پیدا کردم. خودم را پیدا کردم. هورا