باید راه‌حلی برای درمان کودک درونم پیدا می‌کردم. مدت‌ها بود، شاید سالهاست ، گوشه‌گیر و بدخلق شده بود. نمی‌خندید، بهانه‌گیری هم نمی‌کرد که از دستش دلخور شوم، فقط سکوت آزاردهنده‌اش من را وادار کرد که راهی کلینیک‌های مشاوره و درمان کنترل افسردگی بشوم. آنجا در اولین دیدار از من خواستند حرف بزنم ،هر چه را که دوست دارم .گفتند گوش‌هایشان را برای ساعتی که وقت داده‌اند در اجاره من است. خیلی سعی می‌کردم بغض نکنم، گریه نکنم فقط از چیزهایی حرف بزنم که راه خنده را برمن بسته بود. ولی اشگ امان نداد، همراهشان شد. گویی بعد از مدت‌ها جایی و کسی را پیداکرده بودم برای اینکه تمام کپک‌هایی را که روی رشته‌های دراز اعصابم نشسته بودند پاک کند. آمپولی‌ها و خون مورده گی‌هایی که هر بار با حرکتی ناغافلانه در رگ‌هایم سکته‌های کوچکی را عارض می‌کردند حذف کنم. حجامتی بود که با تیغ زدن به آنچه بر نسل من گذشت، خون سیاه و کثیفی را که ماحصل سالهاپنهان کردن پشت دهلیزهای قلبم بود بیرون اورد.. درونم دپوی بزرگی شده بود از ترس هایی که هیچ‌گاه جرت به زبان اوردنشان را نداشتم. از آنها گفتم، ترس از سینما رفتن، همیشه خاطره ادم سوزی سینما رکس تا پایان هر فیلم همراه ام است. ترس از وقتی که فرزندم در دانشگاه شهرستان پذیرفته شدو مخالفت من که هیچ گاه با اردوی دانشگاهی همسفر نشوی، ترس از ته دره و اتوبوس واژگون شده ، ترس از سوار شدن به هواپیما، از همان سالهای پنجاه نه به بعد برای خودش صندوقخانه ای را در ذهنم مستاجر است بی ودیعه که ترکم نمی کند. ترس از عبور ازخیابان ویک باره صدای ناشناسی تو را به درون کشاندن و دیگر هیچ. تسمه ای دور گردن، جان داده کنار ریل سرد بی رهگذری. ترس از نوشتن، از گفتن، از رفتن. عصبانیتم از ننوشتن گریه هایم از ندیدن از نگران نبودنهای کسی برایم. از به جرم زن بودن، تحمل کردنهایی که میراث گذشتگان است و لاجرم قابل اجرا در تمام فصول زمان. محکومیتهای بدون دلیل، که با هیچ وثیقه ای قابل رها شدن از سلول انفرادی نخواهی بود. مگر با زره پوشیدن و جنگیدن با آنچه که ارزش نام گذاری شده. چراغها که روشن شد فهمیدم وقتم به پایان رسیده. نوشیدنی گرمی میهمان گلویم شد. بلند شدم دستم را به نشانه زمانی که در اختیار گرفتم به سوی بانوی خردمندی که شنید دراز کردم. از من خواست بنشینم توصیه ای از او را بشنوم وبقیه صحبت ها بماند برای جلسه ای بعد. گفت یک کلام، برای خودت زندگی کن. فرصتی که فقط یک بار نصیب هر کس میشود. امتحان کن شاید خنده های گمشده از لبانت باز گشتند. تا دیداری دیگر.