گاهی وقتها که با خودم خلوت می‌کنم، خلوت خلوت که نه مثلا مشغول گرد گیری یا مرتب کردن کتابها هستم، هر کدامشان را که دستمال میکشم تا گرد و غباری شان را پاک کنم، با ورق زدنی گویا، به احوالپرسی ازانها مشغول میشوم.
با خودم میگویم: انگار با من قهر کرده اند، حق هم دارند اصلا بعضی هایشان را شاید لازم باشد تا صد صفحه اش را بخوانم تا یادم بیاید این کتاب در مورد چی بود؟
کتاب خوانی های من، هم ازاول بی برنامه و غلط بود.
باور کنید، الآن که فکر می‌کنم می‌بینم چه‌کاری بود؟ صبح چشم‌باز نکرده، رمانی را که از شب قبل، تا جایی که زورم می‌رسید و تا حد احساس تهوع از فرط بی‌خوابی، کنار گذاشته بودم باز می‌کردم و عجله عجله، برای اینکه به پایان برسانمش.
بی‌توجه به صدای مادر که من را برای صبحانه صدا می‌زد هر بار با گفتن:
_ اومدم، فقط چن صفحه مونده.
از صبحانه طفره می‌رفتم.
دوباره عصر یا فردا یا شب نشده یک کتاب دیگر، یک رمان دیگر، از کاپیتال مارکس گرفته تا اقتصاد به زبان ساده ازالوداع گل ساری، تا عزاداران بیل، بعد می‌رفتیم سراغ، پرتویی از قران آقای طالقانی، بعد دفاعیات گل‌سرخی یا تلاش برای حفظ کردن شعری از اخوان، شاملو یا سیمین.
فقط کارمان شده بود واردکردن بدون اطلاعات به ذهن مان دسته‌بندی، بدون تفکیک، بدون هدف
از شریعتی با فاطمه فاطمه است گرفته تا خسی در میقات جلال، اشک می‌ریختیم گلوله گلوله، پانزده سالگی که اوج خندیدن بود ما گویا به تاریخ بدهکار بودیم، برای همه اعدام‌ها، ترورها و کشته‌ها گریه می کردیم.
یک‌زمانی چشم‌باز کردیم و دیدیم چقدر کتاب خواندیم، از این دوست از آن آشنا، خواهش و قول دادن که:
_ به خدا امشب میخونیم، فردا پس می‌آریم.
چقدر ورودی به این مغز واخورده وارد می کردیم!
حالا که کار غبارروبی کتابها تمام‌شده، انگار غبارهای ان بردلم می نشیند، سنگین شده‌ام، به‌سختی سعی می‌کنم بلند شوم، درهای کتابخانه را می‌بندم.
انگار کارم با آن‌ها تمام‌شده، حالا کی دوباره سری بزنم و احوالی بگیرم؟ خدا داند.
فقط یک سؤال بی‌پاسخ در ذهنم، سال‌هاست که سوت می‌کشد، عروسک خیمه‌شب‌بازی کدام کارگردان بودیم؟ نقش‌هایمان را خوب بازی کردیم، مگر نه؟ پس چرا دستمزدمان را ندادند؟