گردگیری

گردگیری

این روزها با وارد شدن به نیمه دوم سال، گرد و دود گرفتن‌های خانگی هم نه به‌اندازه خانه‌تکانی عید ولی چیزی شبیه به آن در اکثر خانه‌ها. شروع‌شده شاید یک‌جور غبارروبی، فیش قالی‌شویی را پرداخت کردم در بازگشت به خانه فریمارا دیدم دوستی ما از شبی که زلزله‌ای پنج شش ریشتری برای چندثانیه‌ای شهر را لرزاند شروع شد، اولین بار بود کوچه دچار چنان ترافیکی شده بود که برای یک‌لحظه، احساس می‌کردی تو ترافیک میدان تجریش گیر افتادی. اوهم چنان دچار لرزش عصبی شده بود که من و دو تن ازدوستانش تا ساعت‌ها بعدازآن، کنارش ماندیم. حق هم داشت، از بازماندگان زلزله رودبار سال شصت‌ونه بود چند ماهی از عروسی‌شان گذشته بوده، که نیمه‌شب، زلزله همسرش، خانه‌اش، وهمِه آرزوهایش را با خود می‌برد. خودش هم با شکستگی لگن به تهران منتقل می‌شود، لنگیدن پایش هم مال آن دوران است. بعدازآن شب و آرام شدنش که ساعت‌ها طول کشید، چندین بار، مهمان‌خانه‌ام شد. امروز هم که دیدمش، بعد از حال و احوالی گرفتن از من و بچه‌ها، برای چندمین بار به تکرار آن شب پرداخت. میان صحبتش رفتم گفتم چرا گردگیری نمی‌کنی؟ گفت کجا را؟ من که یک نفرم، رفت‌وآمدی هم که ندارم. گفتم خانه‌ات را نمی‌گویم، ذهنت را، فکر نمی‌کنی بعد از گذشت نزدیک به سی سال نیاز به غبارروبی و خانه‌تکانی داری، در جوابم گفت گیتی جدی که نمیگی، فراموش کنم؟ گفتم، با نگهداری این حجم گردوغبارفکر نمی کنی مغزت مکان مناسبی باشد برای عنکبوتها آنقدر تار ببافند که چشم‌هایت هم‌جایی را نبیند، اصلاً بیا بریم پیش مشاور چطورِه؟ با دهن‌کجی مسخره‌ای رو به من گفت مشاور؟ فکر می‌کنی نرفتم، همین حرفه‌ای تو رو میزنند، من نمی‌خوام فراموش کنم تو میگی گردوغبار بگو من تازنده‌ام آرِه با همین‌ها سر میکنم، بوسه سرد و نچسبی نثار گونه‌ام می‌کند و می‌رود برمی‌گردم تا رفتنش را ببینم از خم کوچه که گذشت من هم راهی خانه می شوم، آیفون که زنگ می خورد، بچه‌های قالی‌شویی بودند، قالی‌ها را که باز کردند تا ببینم ،برق تمیزی و سفید شدن ریشه‌هایشان بوی عید را داشت احساس نرم و سبکی زیرپوستم جاری شد درحالی‌که با دست روی نقش و نگارهایشان را لمس می‌کردم با خودم گفتم ای‌کاش می‌شد ذهن‌های غبارگرفته را هم عینِ لامپ‌های چراغ‌نفتی بعد از شستن دودها، شست و برق انداخت. برق تازه شدن. شستن همه سیاهی‌ها، سفید شدن ذهن عینِ ریشه‌های قالی که با نگاه کردنشان با خودم می‌گویم دیگر نمیذارم کثیف شوند آخه چقدر وقتی تمیزن زیباتر اند،مگه نه؟

By |۱۳۹۸-۷-۱۱ ۱۸:۳۴:۳۵ +۰۰:۰۰مهر ۱۱ام, ۱۳۹۸|جستارها|بدون ديدگاه

درباره نویسنده :

شاید علاقه عجیب من به بوی کاغذ تا نخورده، میل خط خطی کردنشان را از کودکی در من بیدار کرد، تا آنگاه که توانستم بنویسم، دیگر از خط خطی کردن دست بر داشتم، دوستش دارم، نوشتن را می گویم، درست بسان عبادت، قلم معبد من است. به معبدگاه من خوش امدید.

ثبت ديدگاه