تلویزیون را روشن کردم، کاری که هیچ‌گاه انجام نمی‌دهم، خیلی غیرارادی، شاید چون در سفر بودن بچه‌ها چند روزی است که خانه را حسابی ساکت کرده است.
یادم نمی‌آید آخرین بار کی این دستگاه را روشن کرده بودم و روی چه کانالی؟ هر چه بود با شنیدن صدایش، احساس خوبی به من دست داد. شاید همان روشن شدنش، انگیزه دوباره نوشتن شد.
برای آماده کردن صبحانه، قدم به جایگاهی می‌گذارم که قتلگاه هزاران ساعت هر زنی است: “آشپزخانه”. جای خوبی است، مکانی است که اگر در خانه‌ای به قول بی‌بی، دودی از مطبخش برنیاید، خانواده شکل نمی‌گیرد. راست هم می‌گفت، خانه به سفره و دورهمی هایش، رنگ گرمی می‌گیرد، ولی این‌که ساعت‌ها در آن به قربانی کردن زمان، این نفیس‌ترین هدیه الهی تلف کنی، به نظر من کفراست.
هیچ‌گاه آن‌قدر که دیگران تحویلش می‌گیرند، من نگرفتم. از آن سوژه‌هایی است که اگر کمی به آن روی خوش‌نشان بدهی، مردابی است که هر چه تلاش کنی حتی خسی را هم نمی‌یابی برای چنگ زدن
تا صبحانه را آماده کنم، به شستن چندتایی پیش‌دستی، و لیوان‌های داخل سینک، سوغاتی سر زدن‌های این چند شبانه دوستانی مانده ازَ دوران مدرسه که در نبودن بچه‌ها، با آمدنشان و بست نشستنشان تا پاسی از شب،اجازه شست‌وشو‌ی آن دو تا لیوان را هم می‌گیرند.
مشغول می‌شوم، چقدر موقع شستن، مغزم درگیراست! آن‌قدر که فکرهای مختلفی، از هر روزنه‌ای، بیرون میزند که کلافه می‌شوم. چقدر زیادند.
خدا می‌داند، گویی تلافی این هفت هشت ساعت خواب شبانه را می‌خواهند جبران کنند، انگار یک‌باره در کندویی را بازکرده‌ای، کلی زنبور، وزوزکنان از بیخ گوشم، رد می‌شوند. دست‌کش‌هایم را با تندی از دستانم جدا می‌کنم و باحالتی شبیه پرتاب، از خودم جدایشان می‌کنم. دوباره چشمم به صفحه پرنقش‌ونگار تلویزیون می‌افتد، خدایا در حال چرخاندن گردونه‌ای است که برنده مسابقه‌ای را از بین آن‌همه مهره بیابد. گردونه با چرخش دسته‌ای که به بدنه آن وصل است، سر از پا نمی‌شناسد، لحظه‌ای که می‌ایستد و شماره‌ای را خارج می‌کند چه هیاهویی میان تماشاگران جان می‌گیرد. با خودم گفتم، وای، مغز ما هم همین است، یک گردونه بزرگ، پر از مهره‌های رنگی که بی‌هدف فقط می‌چرخند، کاش یاد بگیریم، روی مهره‌ای که سمج است و قبلاً، یکی دو بار دیگری هم خودی نشان داده، مثل علایقه هایمان، فقط روی همان زوم کنیم. همان مهره، مهره مار ماست. کیست که بدون مهره‌ای ارزشمند پا به جهان گذاشته باشد؟ فقط شناخت می‌خواهد و صیقل.
باور کنیم همین، دیگر کار تمام است و ساخت دنیایی پر از نقش و نگارهای رنگی‌مان کلید می‌خورد. فقط، یافتن آن، باور کردنش، تراش دادنش، نشاندنش بر پایه انگشتری‌مان می‌ماند.
آن‌وقت است که ازتلألو نورش، جهانی را به سخره می‌نشینی، نگین‌هایمان را باور کنیم.