دوازده ،یا شاید سیزده ساله شده بودم و شیفته شیرین پزی ،مدرسه ها هم تعطیل روزای بلند تابستان هم شروع،با کمک گرفتن از خواهر بزرگتر که هیچ علاقه ای به این کارها نداشت و‌تهیه کتاب شیرین پزی شروع کردم به کیک درست کردن عاشق کیک های کارتونی بودم که رویشان مملو از خامه های برفی و توت فرنگی های قرمز بود به امید درست کردن کیک رویاها یم دل به دریا زده می دانستم مادر بعد از دادن ناهار و خواندن مجله بانوان هفتگی حداقل یک ساعتی میخوابد،برای همین وقتی مطمئن شدیم ماما خوابیده پاورچین پاورچین به آشپزخانه آمدیم و‌دو‌تایی شروع به شکستن تخم‌مرغها و‌جدا کردن سفیده از زرده و خلاصه خط به خط طرز تهیه را رفتیم جلو من‌با دستایی که هنوز زنانه نشده بود به هم زدن می پرداختم و خواهرم به اضافه کردن مواد و روشن کردن فر وشستن تند تند ظروفی که تمام آشپزخانه را در بر گرفته بود ،حالا که یادم می آید با خودم می گویم چرا انقدر ظرف را به خدمت می گرفتیم ،نمیدانم،من با شوق پخت کیک خامه ای پر از توت فرنگی به پیش رفتم و بعد از قرار دادن در فر تمام آن سی و‌پنج دقیقه را پشت در فر به انتظار نشستم درست شبیه پدرانی که آنسوی در اتاق زایمان چشم به آمدن خانم پرستار بدارند که با نوزادی در بغل با لبخند به آنها میگوید نوزادتان بدنیا آمد و‌حال مادر هم خوب است،من در انتظار پف کردن کیک اسفنجی شش تخم مرغه پشت در فر به انتظار نشستم تا آنقدر پف کند که من بتوانم با خامه سفیدش کنم و‌رویش را پر از توت فرنگی ،بوی وانیل پخش شده خانه را در بر گرفته بود که ماما بیدار شد وبا نگاهی به آشپزخانه و روشن بودن فر و‌حجم ظرفهای نصفه نیمه شسته نشسته گفت آفرین دخترم ،فقط کار خطرناکی کردید که فر را روشن کردید خدا را شکر به خیر گذشت و‌با خم شدنش و‌خاموش کردن فر ،کیک شش تخم مرغی که قرار بود خیلی پف کند را از فر بیرون آورد ،با دیدن بیسکویت های دایجستیو گندمی یاد اولین کیکی که پختم می افتم ،همین قدر پف کرده بود،یا شاید اصلا پف نکرده پخته بود و چقدر دمغ شدم چی فکر کرده بودم ،چی از آب در آمده بود ،عصر شده بود تلویزیون را روشن کردم نشستم پای کارتون،به امید دیدن یک‌کیک درست و‌حسابی