دست‌فروشی که کنار خیابان انارهای ریزودرشتی را بساط کرده نگاهم را سمت خودش می‌برد.
انار درشتی را در دست گرفته و با توضیحاتی از این محصول در دست عابران را سمت خود می‌کشاند. چند خانمی با نیم‌خیز شدن کنار انارهای آزادشده از صندوق‌های چوبی با نشانه‌گیری‌های زنانه در حال جدا کردن هستند که اوطبق سنت و رسم نانوشته‌شان در هیچ جا، آن‌ها را با این پیام که سوا کردنی نیست و درهم است، به شک اندازی برای خرید می‌اندازد. نکته جالب برای من اول صدای این دست‌فروش است، بی مکث، گویی نوار ضبط‌شده‌ای است که مرتب عقب و جلو می‌رود. نگاهش می‌کنم، سلامی می‌گویم به سمتش می‌روم. بلندگویی را که در دستش بود به پسرکی که بی‌شباهت به خودش نیست می‌دهد. انار بزرگی در دست، رو به من می‌گوید، انارهای باغ عمویمان است. خودمان اگر باغ داشتیم که اینجا نبودیم. ولی ،قسم چرا بخورم، اصلاً خودتان دست بگیرید، ببینید، پوست نازک، دست می‌کشی دانه‌هایش را زیردستت حس می‌کنی، هر دانه رسیده و پر آب، اشاره‌کنی ترکیده، آبی که توی این انارِ است ز خون من و شما قرمزترِه. دوباره بلندگویش را در دست می‌گیرد و رهگذران را دعوت به خرید،می کند .چند خانم چادری نزدیک می‌شوند با حاج‌خانم گفتن‌های پی‌درپی از بهشتی بودن این میوه و قرار گرفتن نام این میوه در سفره‌های بهشتی و جایگاه این میوه نزد علما شروع به صحبت می‌کند. کیسه‌هایشان را که پر می‌کند با گرفتن پول و گفتن خدابرکت بدرقه‌شان می‌کند. زیر لب چیزی می‌گوید که فقط دو آقایی که نزدیکش هستند می‌شنوند. می‌خندند. چند جوان دانشجو ازشهر کتاب جایی که بساط دست‌فروش روبروی آن است بیرون می آیند بلندگویش را سمت به قول خودش آینده‌سازان مملکتمی گیر دو از دل‌خون انار، سرخی درونش، و مترصد بودن پوست نازکش در اثر تلنگری هرچند کوچک می‌گوید. خنده جوانانی که می‌گذرند و با نگاهی سوی او رد می‌شوند نکته‌های ناگفته دارد. چند انار درشت و چندتایی متوسط را در کیسه‌ای به دستم می‌دهد و رسیدش را از دست دیگرم می‌گیرد. مردی که لهجه کردی دارد پشت سر من در نوبت است. می‌گوید کاکا انار فروشی؟ یا دل؟ این‌هایی که گفتی دلمان است که نازک شده و دست نزده می‌ترکد. می گوید مهمان است اینجا ،دلش با شب یلدا واین جور بساط ها دمخور نیست ولی چه کند که دست خالی نمی شود خانه کسی رفت مرام ماست .گویی دایی دو کولبری است که تازه جان داده اند در کوه برای نان .من با تعجب نگاهش میکنم ،چشمانش سرخ است .می گوید دایی یا عمو فرق نمی کند آنها همه بچه های ما هستند .آنجا نان را باید از کوه بیرون کشید .دستمالش را از جیب شلوار ش در می اورد چشمانش را دستی می کشد و دو باره در جیبش می گذارد.دست‌فروش انارهای منتخبی را که ویترین بساطش بود یکجا در کیسه او جای می‌دهد و در جواب خدا قوتی که او می‌گوید زیر لب جوری که نیمه نصفه شنیده شود دعایی را بدرقه مرد میانیسال می‌کند که چشمانمان را تر کرد. یلدا مبارک؟؟؟؟