روزی که پدر چرخ‌های کمکی دوچرخه‌ام را جدا کرد، گفت: دخترم تو دیگه بزرگ شدی، می‌توانی بدون کمکی در مسیری که پیش رویت است، پایدون بزنی و طی طریق کنی و من چقدر احساس خوشبختی کردم، از این منظر که هنوز سایر همسالانم دوچرخه‌هایشان، چرخ‌های کمکی داشت. با چه غروری با گردنی کشیده، از کنارشان می‌گذشتم و با خنده‌ای شادمانه بزرگ‌تر شدنم را به رخ شان می‌کشیدم، پدر اشتیاق زیادی برای بزرگ شدن من و استقلالم داشت. شاید می‌دانست که زمان زیادی در کنارم نخواهد بود. مشوق اصلی من، برای اینکه خیلی زودتر از سایر همسالانم، فرمان ماشین را در دست گیرم، باز او بود، صدایش هنوز در گوشم طنین‌انداز است و تأکیدش که هر دختری باید روی پای خود بایستد، به کسی تکیه نکند، شوی او هم یک فرد است، یک انسان، بگذارید در کنار یکدیگر قد بکشید، نه اینکه آن‌قدر تکیه دهید تا او هم خم گردد و من چنین کردم، ایستاده راه رفتم، حتی هنگامی‌که جوانه زدم، باز تکیه نکردم، جوان‌ها از کنار من رشد کردند و در کنارم قد کشیدند، حال برای خود سروی شده‌اند و من خوشحال، بااینکه، گذار از کوچه های زندگی، خیلی وقت‌ها هم پدر می‌خواست هم چرخ‌های کمکی، ولی من باید خود می‌رفتم، چون او برای ایستادن بیشتر ما رفت، تلاشی بی‌ادعا داشت، برای ایستادن فرزندانش روی پاهای خودشان و من مدیونم، مدیون روزی‌ام که چرخ‌های کمکی را از دوچرخه‌ام جدا نمود. یادش شاد