از یک هفته مانده به اول مهر ،کفش های ورنی مشکی ام را که‌درون جعبه ای استتار شده زیر تختم گذاشته بودم ،هر روز دور از چشم ماما از زیر تخت بیرون می اوردم با نگاهی دزدانه به راهرو که خدا کنه ماما سر نرسه انها را همچو غنیمتی جنگی با وسواس پا میزدم و‌فاتحانه طول و عرض اتاق را طی طریق مینمودم همچو شوالیه ای فاتح از جنگ برگشته
گردن کشیده چنان سر افرازانه راه میرفتم که حالا در این اندیشه ام بابت چی انقدر متکبرانه گام بر زمین میزدم ؟؟؟ کفش نو‌!! ای خدای من کفش نو مدرسه از من چه فاتح جنگ ندیده ای ساخته بود ،چقدر دلم پر میزد کاش فردا اول مهر بود تا من با کیفی که فقط یک‌جامدادی لیمویی با گلهای سفید کوچیک ودو‌مداد قرمز که وقتی نوک‌انها خیس میشد از ماتیک مامان هم قرمزتر میشد
ویک جعبه مداد رنگی قوطی فلزی با دفتری که هر بر گه اش نقشی از گلهای پر برگ داشت
به مدرسه می رفتم ،واین روزها که بوی مهر پیچیده در شهر من سراغه کفش های ورنی مشکی ام میگردم ،سراغ جوراب سفید ساق کوتاه،سراغ مدادقرمزی که سرختر از ماتیک مامان بودسراغ قمقمه ام را که تا رسیدن اول مهر هر روز ابش را عوض میکردم ،سراغ نو‌شدن ،تغییر ،دلشوره شادی رسیدن به انجایی که دوست میدارمش دلم این روزها بد حالیست هر دم‌سراغ روزهای خوب را میگیرد