هیچ‌گاه فکرش را هم نمی‌کردم که روزی بخواهم حامل خبری چنین وحشتناک به عزیزی باشم که تمام دنیایش مادرش بود، به هر دری می‌زنم که کس دیگری را برای این کار بیابم بی‌نتیجه است، درواقع میدانم که همه می‌دانند، من و مینا سال‌هاست که دوستی‌مان آن‌قدر عمیق است که من و او هیچ‌گاه نبود خواهرانمان را، حس نکرده‌ایم. او هم مانند من، هر دو خواهرش سالهاست که تن به غربت نشینی داده‌اند. برای همین رابطه مینا و مادرش بیشتر به یک رفاقت شبیه بود، تا مادر و دختری.
پشت ماشین در حال نزدیک شدن به خانه مینا هستم و با خودم کلنجار رفتن، یک ساعت پیش که زنگ زدم، گفتم میام دنبالت..
گفت: کمی طولش بده تا من سوپ مادر را آماده کنم ببریم بیمارستان. دکترش گفته غذای خانگی براش بهتره،
گفتم: باشه پس من هم کارهایم را سریع‌تر انجام می‌دهم. زنگ زدم بیا پایین
باشه ای گفت و قطع کرد.
می‌توانستم تصور کنم با چه وسواسی در حال صاف کردن سوپ و قرار دادنش در ظرف می‌باشد. یک‌هفته‌ای می‌شد که کارمان همین بود. وقتی رسیدم پایین، داشت غذای گربه‌ها را زیر بوته‌های شمشاد ورودی خانه‌شان قرار می‌داد، این کار هرروزش بود، تا من را دید، گفت: صبر می‌کنی فقط چند لحظه، من زنگ همسایه طبقه بالا را بزنم: آخه میدونی که تنهاست، میخوام بگم من نیستم نگران نشه،
گفتم بیا سوار شو خانم رحیمی می‌دونه که تو هرروز این ساعت بیمارستان هستی. روی رمپ پارکینگ ایستادم تا او صحبت‌هایش باخانم رحیمی تمام کند. می‌شنیدم که او تأکید می‌کرد: سلامم را حتماً برسان، از جانب من عذرخواهی کن، وظیفه داشتم که برای عیادت خدمتشان برسم.
من چقدر قوی شده بودم، باورم نمی‌شد، من که به فرموده دوستان اشکم در مشکم بود، اصلاً انگارنه‌انگار که این من هستم.
مینا هم که سوار شد آرایش قشنگش وادار به لبخندم کرد، گفت چرا عینه میت اومدی بیرون؟ بابا مردم چه گناهی کردند این‌جوری تو را ببینند؟ تازه یادم آمد آن‌قدر در حال حرف زدن با خودم بوده‌ام که بی‌هیچ نگاهی در آینه راه افتادم. مینا سریعاً در کیفش روباز کرد و رژلبی را که تا نیمه بیرون آورده بوده را به دستم داد و گفت ماما این ریختی تو را ببینه پس می افته.
با تنظیم آینه‌جلو، رژ را به لب‌هایم مالیدم و رو به مینا گفتم: حالا خوب شد یا کم رنگه؟
گفت: بهتر شد تو که همیشه هفت‌قلمی بودی، نبودی؟
گفتم شاه بخشید شاه قلی نبخشید، بیچاره محمود یک‌بار هم نشده از این ایرادها به من بگیره.
مینا که در حال محکم کردن ظرف غذا میان پاهایش در کف ماشین بود، گفت: محمود مگه حالیشه این چیزا؟ آدمی که از سر کار میاد خونه به عشق نود دیدن، زن سرش میشه؟
داشت حواسم پرت می‌شد، خودم را جمع‌وجور می‌کردم که از راه دیگری به سمت بیمارستان بروم و او هنوز داشت از محمود می‌گفت. راهنما زدم، انداختم تو اتوبان صدر، یک‌باره متوجه شد: گفت چرا صدر؟ گفتم: ویز روشن کردم، میگه صدر خلوت تره دیگر نگاه هم نکرد، مطمئن شد که راست می‌گویم. جدال من با خودم شروع‌شده بود، مجید آقا شون تا از بیمارستان زنگ‌زده بودن خودش را رسانده بود آنجا، به من زنگ زد گفت من آدمش نیستم تن خواهرم را بلرزونم،خواهش می‌کنم شما برو بیارش بیمارستان، فقط لطفی کن یواش‌یواش حالی‌اش کن، تا شما برسید من به محمود آقا زنگ می‌زنم. چون خودم هم قادر نیستم سر پا بایستم، قطع کرده بود، همین یک ساعت پیش که انگار ساعت‌ها گذشته.
مینا گفت میگم چرا ساکتی؟ نگام کن؟
به‌عمد سکوت کردم و با کشیدن برگی از جعبه دستمال‌کاغذی و پاک کردن اشکی که می‌خواست راهی شود، جلوی در بیمارستان توقف کردم.
شاید ریشه دوستی قدیمی کار خودش را کرد آن‌قدر که من و او از چشم‌های هم، شادی و غم مان را حدس می‌زدیم،
مینا گفت، جان من بگو، چیزی شده؟
عمیق نگاهش می کنم. زیر لب می گویم: مینا، مادرت…
مینا پلک نمی‌زد، با بغضی که دیگر توان نگه‌داشتنش را نداشتم، گفتم سوپ را با خودت نیار، دیگر لازم نیست.

 

بیشتر بخوانید : جستارها