شاید باورکردنی نباشد ولی یکی از بزرگ‌ترین علایق من که در دسترس هم بود و برآورده نشد، خریدن چتر بود. خنده‌دار مگِ نه؟ ولی باور کنید این آرزو تو دل من حالا که در حال گذر از دهه پنجم زندگی‌ام هستم قرنطینه شده. ِ، چتر قیمتی هم نداشت ولی هیچ‌کس برایم نخرید. بعدها هم که خودم دستم در جیب خودم هم بود نخریدم. دیشب که بارون کنسرت گذاشته بود، و از همه سازهای کوبه‌ای‌اش رونمایی کرد من کنار شیشه قدی مطب دندانپزشکی زل زده بودم به خیابان، به عابران چتر به دست، وباز دلم هوای چتری را کرد که هیچ‌گاه نداشتم. بگذارید قصه‌اش را بگم زندگی در منطقه‌ای که نه ماه سال کولرهای گازی با شدت هر چه تمام‌تر کار می‌کرد آمدن بارون کم از عصای عیسی در زنده کردن مرده نداشت. از یک روز قبل از بارش که آسمان را ابر فرامی‌گرفت تا فردا روز وقوع معجزه سر از پا نمی‌شناختیم، با بارش اولین قطره‌های بارون و بوی خوبی که از تن آجرهای حیاط مدرسه به داخل کلاس های درس نفوذ می‌کرد، حس و حال چهل‌وچند بچه پشت نیمکت‌های سه نفرِه پرواز می‌کرد به آن‌سوی در بزرگ حیاط مدرسه، معلم‌ها هم با دیدن حال و هوای بچه‌ها از ترس تکرار نشدن این لحظات سخت نمی‌گرفتند خوشبخت بچه‌هایی بودند که زنگ ورزششان بود و در حیاط مدرسه توپ و راکت‌ها را رها کرده با دستانی شبیه باله‌ای گشوده قطره‌های بارون را مهمان تن و صورتشان می‌کردند. آن‌قدر در دل خدا می‌کردیم تا زنگ تفریح بارون بند نیاید تا ما هم لذت خیس شدن را اینجا در صحن به این بزرگی تجربه کنیم. این بود که هرگاه اسمی از خریداری کردن چتر جهت فرارسیدن فصل زمستان در خانه مطرح می‌شد قبل از ایراد طرح توسط پدری که هر چیزی را که دوست می‌داشتیم تهیه می‌کرد با قاطعیت تام رد می‌شد و روبه من که بیشتر از همه دوران کودکی‌ام طول کشید می‌کرد و می‌گفت دخترم تو دعا کن بارون بیاد بذار خیس بشی راست هم می‌گفت آمدن بارون توی جنوب، رویایی بود که باید ماه‌ها صبر می‌کردیم تا برآورده شود.وامان از روزی که آمده بود یا در حال باریدن بوددر راه بازگشت از مدرسه میزدیم زیر سرود باز باران با ترانه میزند بر بام خانه ،از دیدن چاله های آب گرفته ذوق می کردیم از روان شدن آب روی آسفالت های خیابان واز پیچ کوچکی که اب هارا به جوی بزرگی که سر تا سال خشک بود می پریدیم.هیچ کدام چتر نداشتیم .بزرگ‌تر که شدیم، دوران ژست‌های سیاسی بود، آن زمان هم نماد روشنفکری چپ نگری بود و همگام بودن با طبقه‌های زحمتکش و رنج‌دیده، اگر بارون می‌آمد، و هوس می کردی چتری را روی سرت بگیری و در میتینگ شرکت کنی توسط سمپاتهای رده های بالاتر مورد تذکر قرار می گرفتی که راهی را که انتخاب نمودی راه این قرتی بازی ها نیست، مجبور می شدی یواش چتر را ببندی و همراه با سایرین زیر بارون خیس بشی و شعار بدهی به کی می گفتم ؟بزرگ‌تر شدیم، نامزد کردیم جنگ درگرفته بود، هیچ نامزدی روی آن رانداشت با نیمه‌ای که ما(با ضرب‌وزور توی دورانی که همه مردان یا در منطقه بودند یا در حال رفتن)،پیدا کرده بودیم زیر چتری یک نفرِه قدم بزند. از کدام خیابان رد می‌شدی که حجله سرباز نداشت؟ بازهم چتری خریداری نشد تا زیر آن خیس نشویم واز سایش بازوانمان کنار یکدیگر لذت ببریم. دیشب که بارون آمد با خودم گفتم حالا که پدر نیست، ما هم سالهااست ازآنجا مهاجرت کردیم به منطقه‌ای که بارش‌های فراوانی دارد، بروم برای خودم چتری بزرگ و محکم بخرم؟ حتماً که نباید کسی برای آدم چتر بخرد؟نه ،حالا دیگه ،اگر چتر بخرم باید شبیه آدمهای عصا قورت داده ،مودب و متین راه بروم .نه من نیستم ،چتر همه قشنگیاش به این بود که با هم مدرسه ای هات سر رنگ و گلهای قشنگ و رنگی رنگی چترهامون حرف بزنیم وشاید هم دعوا کنیم مال کی قشنگتره,یا تو دوران جوانی ونامزد داشتن چسبیده به یکدیگر زیر یک چتر به رهگذرایی که خیس میشدن فخر بفروشیم و بخندیم از روی جوانی ،نه حالا ،تنها اصلا مزه نمیده ،بی خیال به قول پدر کاش بیاد بذار ما خیس و تیلیس شیم ته تهش شلغم و شربت سرماخورده گی خوردن و قرقره کردنهای اول صبحی است ،هستیم ،بی چتر