روزی که خانم‌جان من و خواهر بزرگ‌ترم را به بزازی محله خودشان برد وبرای هردوی ما چادرنماز گل‌گلی خرید و پارچه ها ی هر کدام از ما را لای کاغذ روزنامه بریده شده ای به دستمان دادند از تاریخی ترین روزهای زندگی ما بودحتی چادرنماز عروسی‌ام هم به آن شیرینی نبود. بعد ازهفته‌ها تلاش برای خوب بودن موفق به گرفتن جایزه از خانم‌جان شده بودیم، حالا تا رسیدن به خانه و دوباره وضو گرفتن، (او هیچ کاری را بی‌وضو دست نمی‌زد) بریدن چادرهای ما وزیر چرخ رفتنشان وکش دوزی بغل چادرها که ازسرمان سر نخورد طاقتمان را طاق کرده بود. خانم‌جان پرحوصله و ما که لحظه‌شماری می‌کردیم تا عصر نشده و بچه‌ها هنوز به کوچه نیامدن ما دو تا به قول ماما خاله قزی با چادرهای گل‌گلی بریم تو کوچه تصورش بالاتر از رؤیا بود چون خانم‌جان تا یک کاری را شروع و تمام کند به این راحتی نبود. معتقد بود مادر عجله کار شیطانِه، و ما بی‌اختیار در هر کاری از فرشته‌ای به نام شیطان پیروی می‌کردیم، عاشق این بودیم چادرها دوخته شود پشت سر خانم‌جان نماز بخوانیم هر وقت او سجاده‌اش را پهن می کرد ما دو تا از اولین لحظه‌های وضو در حا ل تقلید و نمونه‌برداری بودیم تا رفتن سر سجاده ،چادرش را که باز می‌کرد بوی خوبی اتاق را پر می‌کرد ،ما چون چادر نداشتیم دو سوی سجاده به نگاه کردن و نشست‌وبرخاست‌های او نگاه می‌کردیم و در دل آرزوی داشتن چادر و خواندن نمازرا آرزو می کردیم، تا روزی که چادرها خریده و بریده و دوخته و سر شده رفتیم میان دوستان، فکر می‌کردیم حالا چه خبر شود؟ حتماً دوستانمان از دیدن چادرهای به اون قشنگی ما چه به‌به و چهچه ای راه می‌اندازند ولی این‌طور نشد میدانید چرا چون بابای گیلدا برای اودوچرخه خریده بود و همه غرق تماشای دوچرخه او شده بودن، هیچ‌کس ذوق چادرهای ما رو نکرد، با دلخوری برگشتیم تو خونِه، خانم‌جان هم که رفت وضو به گیره نماز بخونه ما از جامان جم نخوردیم، نفهمیدیم چرا خانم‌جان می‌گفت بر شیطون لعنت، زیر لب می‌گفت شیطون من را هم گول زد، مگر آدم‌بزرگ‌ها را هم شیطون گول میزنه ؟آره؟