قلم و صفحات سفید دفترم، زوج جوانی هستند که چند صباحی است وصلت نموده‌اند و من با دیدنشان و شورونشاطی که در تازه‌داماد دیدم طبقه بالا را به آن‌ها اجاره دادم و چه لذتی می‌برم چه شوری در من برپا می‌شود از این هم‌آغوشی‌های وقت و بی‌وقت این زوج عاشق، باکسی کار ندارند، یا با اطرافشان، منتظر کوچک‌ترین بهانه‌اند برای هم‌آغوشی گاهی یک نسیم خنک از لابلای پنجره خانه‌شان، یا شاید با نگاه کردن به تکه ابر سفیدی که گوشه اسمان تنها نشسته، یا روییدن تکه جوانه‌ای از بدنه درختی پیر و تنومند، یا خوردن قطره درشتی از باران به شیشه اتاقشان، شاید حتی شنیدن بوق قطاری دور در لابلای ذهنشان، همچو صدای ناقوس کلیسایی می‌ماند که گویدشان بر پا اینک وقت بر هم زدنه گیلاس‌های شراب مانده در زیرزمین محراب است، با بوسه‌ای دوباره پیک‌هایشان را بر هم‌می سایند و نوش