جنوب بودم که جنگ شد، آنجا زندگی می‌کردم. با عشق به بزرگ‌تر شدن، در کنار دوستانمان.
جنگ آمد، ما را بیرون کرد. در واقع فرار کردیم، چاره‌ای نبود. شایعه‌هایی که در سطح شهر پیچید،
از غارت و تجاوز به زنان عرب‌زبان، مردان شهر را پریشان کرد. ازیک‌طرف پسرانشان را خودشان سوار اتوبوس‌های گل‌آلود شده راهی خط کرده بودند بی خداحافظی چرا که تاب نگاه کردن به جوانی که با حقوق کارگری در دمای بالای پنجاه درجه بزرگ کرده بودند را نداشتند.
از آن‌طرف، قدم به محیط کار نگذاشته بودند که خبرها از دهکده‌های مرزی می‌رسید که همه زنان دهکده را وسط میدانگاهی ده جمع‌ کردند و به عنوان دستگرمی فتح بین سربازانشان تقسیم کردند. پدر چنان آشفته‌ حال شد که شبانه شهرمان را ترک کردیم، پدر سه دختر داشت و بیخواب شده بود تا صبح در حیاط خانه راه می رفت نمیدانست باید ما را به کجا ببرد. خیلی‌های دیگر هم همینطور.
خانه قوم و خویش یک روز ،دو روز،یک هفته بعد چه کار کند. هر همسایه‌ای به سویی، جدا افتادیم از همه کودکی‌هایمان، دوچرخه‌هایمان ماند. پدر گفت جانداریم، بگذارید باشد، شاید به درد کسی خورد. خاطراتمان را ولی با خودمان آوردیم. چمدان لازم نداشت، همچون سایه با خودمان آوردیم. فکر می‌کردیم دوباره برمی‌گردیم. پدر مطمئن بود که این قدرت‌نمایی یک دیوانه متوهم است، برای همین با دوستانی که هرروز مدرسه می‌رفتیم هم روبوسی نکردیم. مهرماه بود که جنگ شروع‌ شده بود، هنوز کفش‌های نویی که برای رفتن به مدرسه خریده بودیم، خاکی نشده بود، که خرمشهر رفت. پسرهای کوچه بغلی‌مان همه رفته بودند. کوچه روبرویمان. شهرام تازه‌ سال اول دبیرستان بود که رفت. شهریار هم همینطور. سیروس، شاهین، مصطفی، روزی که سوار اتوبوس گلی شدند می‌خندیدند. اسلحه‌ی سنگینی که دست گرفته بودند را به رخ ما می‌کشیدند و می‌گفتند بسرا شیرن مثل شمشیرن، دخترا موشن مثه خرگوشن
ما کنار پیاده‌رو برای همه شان زبون درآوردیم و مسخره شون کردیم. معلوم بود دارن جلو دخترای محل ژست اسلحه هاشون را می گیرن، زیاد در قید و بند خداحافظی با مادراشون نبودن من دیدم که برای در آوردن حرسمان چشمک میزدن. وقتی که بای بای کردیم با دستاشون از پشت شیشه اشاره می‌کردن ما برگردیم موها تون رو می‌کشیم. راستش رو بگم، شیرینی که کشیدن موهایم به دست پسربچه‌های همسایه‌مان داشت، دسته‌های گرم همسرم نداشت. دیگر هیچ‌وقت برنگشتن، موهایم هیچ‌گاه اون لذت را تجربه نکرد برای همین قیچی‌شان کردم. حالا هم شهری که بعد از جنگ به اینجا پناه آورده‌ام شبیه خرمشهر شده بعد از تمام شدن جنگ و برگشت مردمانش. بعد از شلوغی‌ها، همه با هم غریب شدند. انگار یکباره آدم‌های عجیبی میان مردم ظاهر شدند. فکر می‌کنم همان راهزنانی که به دهات مرزی حمله کردند دوباره برگشتن. می‌ترسم. من هجوم را دیده‌ام. غارت را دیده‌ام. من دزدیدن زنان و کودکان را دیده‌ام. من خرمشهر دیده‌ام پس حق‌دارم اگر گوشه خانه پنهان‌شده‌ام. صدای پسر بچه های محل مان تو گوشم می پیچه .پسرا شیرن مثه شمشیرن
دخترا موشن مثه خرگوشن
من بعد از رفتن انها و نیامدنشان، آره میترسم .میترسم دوباره دزدها برگردن.