_تبریک میگم، بچه تون دختره.
انگار دنیا را بر سرم می‌کوبند.
_وای، من اصلاً دوست نداشتم، بچه‌ام دختر باشه.
_چرا؟ خودت که دختر بودی! حالا هم مادر یک دختر می‌شوی.
_ دقیقاً از این بابته آقای دکتر که من دوست ندارم بچه‌ام دختر باشه، با این فرهنگی که ما داریم، خوب من خودم خیلی ازاین‌جهت صدمه دیدم.
ادامه‌اش را با خودم مرور می‌کنم: فرهنگی که توسط اجدادمان برای تربیت دختران، نسخه‌اش پیچیده شده بود، یکی دو درجه با زنده به گور شدن فرق داشت.
دکتر می‌گوید:
_نه اینطوریا هم نیست، شما خیلی تند می ری. حالا، دخترم، تو مختاری، دخترت را هر جور که خودت صلاح میدونی، تربیت کن!
مطب را ترک می‌کنم، از قیافه زار و نزارم، مادرم که منتظر جواب سونوگرافی بود، خبر را دریافت نمود و پشت‌بند آن به لطف شبکه بزرگ ارتباطات، چیزی نگذشت که همه فامیل خبردار شدند و جهت دلجویی، تشریف‌فرما.
آن‌قدر ناشیانه، به قول خودشان “سرزده” آمده بودند که هر کندذهنی متوجه می‌شد.
از بدو ورود، با دعاهایی که بر زبانشان جاری می‌شد، معلوم بود آن‌ها هم زیاد از اینکه من به مادرم برده‌ام و “دخترزا” شده‌ام راضی نبودند.
هرکدام از شش خاله همسرم که سر می‌زدند یا تلفنی احوال می‌گرفتند، امیدواری می‌دادند که انشاله فرزندم “خواهر هفت‌برادران” خواهد شد و می‌گفتند:
_ غصه نخوری، عروس گلمونی، همه زن‌ها، این‌طرف شکمشان دختره، آن‌طرف پسر، امید داشته باش، خدا را چه دیدی؟ بخواد، سال دیگه، یه دختر این‌طرف، رو گرفته، یه پسر اون طرف.
دعاها را که می‌شنیدم، به خودم می‌گفتم:
قربون نفرین.
به عصر نشده قوم دیگری آمدند، از زن‌عمو جانم گرفته تا همه باخبر شده‌ها، بوسه نه یکدونه، هزار تا که:
تو رو خدا غصه نخوری! ماشاالله، خدا بخواد به خودت ببره که دیگه نور اعلی نوره!
این‌ها دعاهایی بود که از سوی قوم‌وخویش خودم بر زبان آورده می‌شد. قوم همسر، بیشتر به دعا برای آوردن فرزند پسر، طی یکی‌دوساله آینده می‌پرداختند.
چنین بود ماجرا، تا این‌که دخترعمو جان، مجلس را در دست گرفتند و فرمودند که:
ای‌بابا، به این ‌سونوها هم اعتمادی نیست، من بچه اولم را گفتن پسره چه آب‌وتابی هم به راه افتاد، اما من دختر دوست داشتم، شکر خدا “نگین” بدنیا آمد.
آقا، این سخن، شوری در میان جمع به پا کرد.
تمام میهمانان جمع، هر کس به نوبه خود، با استناد به سخنان دخترعمو جان، شروع به مخدوش جلوه دادن اسناد پزشکی نمودند و کلاً کم مانده بود، پزشکی جهان زیر سؤال رود.
جالب بود، همه برای روحیه دادن به من آمده بودند، انگار خبر مرگی پیچیده باشد و بخواهند برای تازه عزا دیده مرهم زخمی باشند.
کسی چه می‌دانست که ما زن‌ها شاید از روزی که فهمیدیم بابت زن بودن در این مملکت، چه خواری‌هایی را باید متحمل شویم، بنای ناسازگاری را با جنس خودم گذاشتیم.
من هم که کم تازیانه از این فرهنگ سخت‌گیرانه نخورده بودم، هرگز علاقه‌ای نداشتم که دختری دیگر به جمع ما اضافه شود، آن‌قدر که مورد بی‌مهری هم از طبقه منورالفکرها، قرار گرفتم. ولی بد یا خوب، روی آن پافشاری کردم.
جان کلام، سونوگرافی سه ماه بعد، اعلام کرد:
بچه پسر است.
باید می‌دیدید، همه آن‌هایی که از تولد دختر و برکت‌های آن، داد سخن می‌دادند، یک‌باره با تحولی کم‌نظیر، با در آغوش کشیدن من، پسر آوردن را کم از مشرف شدن کعبه محسوب ننمودند. شروع‌شده بود، آمدن و رفتن‌های قوم همسری به خانه مادری‌ام و تجویزهای بالابلندی که می‌طلبید که مادرم، هیچ کاری نکند، جز اینکه از سرصبح، از این عطاری به آن عطاری رفته و معجون‌های سفارش شده را بگیرد.
مادر هم که خودش خیلی بعد از شکست در فرزند پسر آوری، زخمی بود، سر از پا نشناخته، هر نسخه‌ای را از دورترین نقطه شهر هم بود، می‌پیچید و علیرغم توصیه پزشک، به فعالیت سبک و راه رفتن، اعتقاد قوم همسر بر این بود که فقط استراحت!
دیگر با جواب مجدد سونوگرافی امر بر آن‌ها مجاب شده بود و هرکسی که می‌رسید اذعان می‌کرد:
_ ما خودمون از اولین، دومین ماه بارداری‌اش فهمیدیم، نوه خواهر مون پسره! ولی گفتیم، امیدواری ندیم، اگر نشد بگن، دخالت کردن.
این شد که من زیر نظر چندین استاد مجرب دوران بارداری را طی و با آوردن، نوزادی پسر به خانه بازگشتم.
حالا که آن نوزاد، شمع بیست و نهمین سال تولدش را بیست و هشتم مردادماه خاموش نمود، حرف دایی جان (پدرشوهرم) که بشدت از حوزه اظهارنظر در باب فرزند و نظر دادن دوری می‌جست، برای همیشه در گوشم صدا می‌کند، می‌گفت:
-دخترم، عروس گلم، بچه غیرتشه که مهمه، نه دختر، پسر بودنش!
حال در میان‌سالی بر این باورم که سخن پیر فرزانه را باید با طلا نوشت، خداوند به هر مادری فرزند غیرتمند و حق‌شناس عطا نماید همین و بس.