باید دریافت بسته را امضاء می‌کردم.پایین رفتم.
شهردار محترم شهر، برای جشن وداع با پاییز دعوت‌نامه فرستاده بود.
پاکت را باز می‌کنم. با کلی کمک گرفتن از الفاظ زبان عربی، برای آئین شب یلدا دعوت‌شده‌ام.
در فرم ارسالی از حافظ خوانی و اجرا موسیقی سنتی و پذیرایی به‌صرف شام و شیرینی (انار خوران) یادشده. نامه را تازده در پاکت می‌گذارم.
بااینکه هیچ برنامه دیگری برای جانشینی با آن ندارم ولی مطمئن ام که نمی‌روم.
از دست پاییز امسال گله‌مندم.
چقدر من این فصل را دوست داشتم، شهریور که از نیمه می‌گذشت، من زمزمه‌های آمدنش را از درگوشی حرف زدن درخت‌های پارکی که عصرها در آن قدم می‌زدم می‌شنیدم.
آنها آن‌قدر سرهایشان را به این‌سو و آن‌سو خم می‌کردند که درختان آن‌سوی پارک را هم خبردار کنند که پاییز دارد می‌آید، و من بوی باد راوقتی سرهایشان ازشنیدن خبر رسیدن پاییزبه جنب و جوش می افتادرا حس می‌کردم، سرمای ریزی زیرپوستم می‌دوید. لرز آشنایی که دوستش داشتم من را بغل می کرد تا با خود به رختخواب ببرد,اولین باران پاییزی که می‌آمد، می‌دانستم آمده تا رخت درختان را بشوید و بعد که خشک شدند با خود ببرد.
عاشق رنگ باختن برگ‌ها،غروب نارنجی‌اش،ابر تیره‌ای که تند می‌بارید،خیس شدن زیر باران بدون چترش بودم.
ولی زنگ می‌زنم و خواهم گفت برای مراسم بدرقه پاییز نخواهم آمد.
میدانم که پاییز خودش هم فهمید، فقط با تن درخت‌ها بازی نکرد،
خزان کرد باغچه خواهران و برادرانم را برگ‌هایشان را ،،،،نه.
درختانشان را با خود برد.
من دیگر هیچ‌گاه با پاییز آشتی نخواهم کرد.
گیتی. بندر ماهشهر