پای قفسه کتابخانه‌ام ایستاده بودم، داشتم نگاه می‌کردم به حجم کتاب‌های خریداری‌شده ناخوانده، کتابی از “سلینجر” نویسنده رمزآلود آمریکایی، توجه ام را جلب کرد. کتاب را از سایر دوستانش که او را به‌سختی در میان یکدیگر به دلیل جای کم نگاه داشته بودم، جدا کردم، با باز کردنش تکه نوشته‌ای که کاملاً پیدا بود، خیلی هول هولکی نوشته‌شده فقط جهت ثبت، توجه ام را جلب کرد.
یادم آمد وقتی این نوشته را می نوشتم، خودکار توی کیفم، جوهرش مرخص شده بود، با ها کردن و گرم کردن باقی‌مانده جوهر، به هر ضرب‌وزوری بود، آن چند کلمه اصلی را نوشته بودم. جالب بود که بعد از آمدن به خانه، متن کامل را در دفترچه کاری‌ام ثبت کرده بودم، ولی امروز دیدن آن کلمه‌های نیمه‌تاریک- نیمه‌روشن، در پشت برگه جداشده‌ای از آزمایشگاه برایم خوشایند بود.
نامش را به یاد نمی آورم اما یادم هست از نویسنده به نامی نقل‌قول شده بود که زندگی همچون پتویی کوتاه است، اگر کاملاً بالا بکشانیش، انگشتان پاها رو به سردی رفته و کم‌کم سرما به همه تن و بدنت منتقل می‌شود و شروع به لرزیدن می‌کنی، اگر پایینش بکشی که پاهایت در امان باشد، سر و سینه‌ات را میزبان یک سرماخوردگی حسابی کرده‌ای، فقط انسان‌هایی خوشبخت هستند که با این پتو کنار بیا‌یند، یعنی باکمی جمع‌کردن پاها از ناحیه زانو یک جورایی با پتو زندگی کنار بیا‌یند تا روزگار برایشان هموارتر شود، در دگرشکل این پتو همین است که هست، حال با ماست، کلنجار رفتن با وفق دادن خود با شرایط؟
نمی دانم ، آیا باید تمام سعی‌مان را درکشیدن و بالا و پائین بردن آن نماییم، که شاید جایی آن وسط‌ ها پاره شود، یا بهتر آن است که کنار بیاییم، انگار لشکر خوش‌بین‌ها با آن کنار آمده‌اند، شما چطور؟