خواهرم که به‌عنوان همراه بیمار کارت گرفته بود تا شب قبل را کنارم باشد با آخرین ویزیت پزشک و اعلام ترخیصی من با شکرگزاری از خداوند، طی تماس تلفنی باهمسرم ترخیص را اطلاع‌رسانی کردند.
تا آمدن همسرم و سیر مراحل اداری، سه چهارساعتی طول کشید، من هم که به‌حکم پزشک، باید هر جور شده بود، راه می‌رفتم که کم از دیدن مرگ جلوی چشمانم نبود.
ولی خوشحال بودم که دارم به خانه، نزد فرزند پنج‌ساله‌ام بازمی‌گردم. او این‌یکی دوروزه بستری شدن من را با این رؤیا سرکرده بود که من برایش برادر می‌آورم و می‌تواند راحت با او فوتبال بازی کند.
مدتی بود دوستش، صاحب برادر شده بود و فرزندم چند باری که او را صدا کرده بود برای بازی، گفته بود:
مگه نمی‌دونی داداشم خوابه، مامانم داره تا اون خوابه، تند تند کارا رو انجام میده.
و من می‌دیدم پسرم با چه غرور له‌شده‌ای دوباره با بی‌حوصلگی، سمت اسباب‌بازی‌ها یا روشن کردن تلویزیون می‌رفت و حس می‌کردم که اصلاً به تلویزیون نگاه نمی‌کند، یا وقتی با اسباب‌بازی‌ها در حال سروکله زدن است چیزی مثل غرغر کردن را زیر لب زمزمه می‌کند.
ولی ازآنجایی‌که امید داشت، قرار است نوزادی به جمع ما اضافه شود که شاید پسر باشد می‌گفت:
ماما، برادر است و من که اطلاع درستی نداشتم از جنسیت فرزند دوم به او می‌گفتم:
-مگه ازنظر تو فرق داره؟
با نگاهی کودکانه می‌گفت اخم می‌کرد و می‌گفت:
– من اجازه نمی‌دم عروسک به یاد تو این خونه و فرار را برقرار ترجیح می‌داد.
بالاخره روز موعود فرارسید که من بی‌قرار از اینکه او چگونه این دو شب را تحمل کرده، هردم منتظر بودم بیاید. باهمه دردی که می‌کشیدم از خواهرم خواستم که اتاق را ترک کنیم، درحالی‌که دولادولا از درد راه می‌رفتم، دیدمش! دیدم با داشتن توپ بزرگی در دست که تمام سینه‌اش را پوشانده بود، همراه پدرش، وارد لابی اورژانس شدند، همسرم همیشه بابت قدبلندی که داشت، خیلی زود مشترک موردنظر را پیدا می‌کرد، از همان‌جا دیدم که به پسرم گفت:
_ اوناها مامانت! و او که به‌تندی می‌دوید تا موجود سه و صد گرمی را درون ساکی ببیند و توپش را نشان او دهد، اشتیاق من را برای بغل کردنش ندید.
یک‌راست با سر خم کردن درون کیفی که روزگاری خودش را در آن جای‌داده بودم، با بغض و عدم خوشحالی از دیدار برادرش، گفت:
_ بااینکه نمیشه فوتبال بازی کرد!
آه، گریه‌ام گرفته بود، هم از اینکه نمی‌توانستم بغلش کنم و هم از این بابت که چی خیال کرده بود و چی دریافت کرده بود!
روزگار گذشت و همین پسر توپ به دست، کمک زیادی به من کرد تا موجود سه و صد گرمی بزرگ شود و بتوانند باهم هم‌تیمی شوند!
جالب اینکه بزرگ‌تر که شد، نه خودش به فوتبال علاقه‌ای نشان داد از فوتبالی شدن برادر کوچکش هم خودداری کرد و فقط به هواداری اکتفا کردند و بس. ولی باعث آن شد که خداوند موجودی نازنین را کنار او نصیب من سازد تا بعدها شیرینی لحظات زندگی‌ام دوچندان شود.