نیمکت پارک

نیمکت پارک

-ببخشید خانم، میشه خانمم اینجا باشه؟ من برم براشون آب بگیرم؟
– حتماً، بفرمایید.
خانمی را که هم‌سن‌وسال‌های مادر خودم می‌باشد را کنارم احساس می‌کنم. از لب‌های سفید شده‌اش و رنگ‌پریدگی‌اش می‌فهمم دیابت دارد. از کوله کنار دستم، فلاکس آب کوچکی را که خیلی زحمت بکشد، دو لیوان بیشتر آب را در خود جای نمی‌نهد، درمی‌آورم. روبرویش می‌ایستم، با دیدن فلاکس قلمی در دستم، چشمانش رنگ می‌گیرد، آن‌قدر تند با لیوانی که روی آن جای دارد، آب را به او می‌دهم که گویی هرلحظه تأخیر ممکن است به قیمت از دست دادن جانی تمام شود. در چشم برهم زدنی، دوباره خالی‌شده‌اش را سوی من نشانه می‌رود.
همسرش را می‌بینم که باحالتی شبیه دو تلاش می‌کند خودش را به ما برساند، با خالی شدن لیوان دوم می‌رسد.آن‌قدر دعایش از ته دل و عمیق است که دلم حسی شبیه از سرسره پایین آمدن را به خود می‌بیند. همسرش می‌خواهد شروع به تشکر کند که می‌گویم:
– خواهش می‌کنم، خدا را شکر که فلاکس آب همراهم بود، همین. حالا شما هم بفرمایید بنشینید،
جابجا می‌شوم که کنارم بنشیند، نگاه رهگذری که می‌گذرد، این حس را در من زنده می‌کند که حتماً با خودش می‌گوید: چه جالب با پدر و مادرش آمده است پارک. کاش اینطور بود.
زن می گوید:
-صدبار میگم من بهتره تو خونه بشینم، حالا خوب شد اومدیم مزاحم این خانم شدیم؟ خانم باور تون میشه، من خونه بچه‌هام هم نمیرم، آدم که پیر میشه هیچ جایی بهتر از خونه خودش نیست. ده بار گفتم، آب یادت نره، باز یادش رفته!
مرد می گوبد:
خانم باور کنید گذاشتم رو جاکفشی، عصای خانم را بردارم، یادم رفت!
با خود فکر می کنم، خدای من، شاید اگر پدر من هم زنده بود، او هم حالا همین بساط را داشت، باید آشتی‌شان بدهم، چاره‌ای نیست مانده بودم چه کنم؟
این میان دختر و پسر جوانی به کمک من می‌رسند، در حال آب پاشیدن با بطری‌های آب‌معدنی به سمت یکدیگرند که با پرتاب اشتباهی آب به‌صورت من و یک‌باره تر شدن صورتم از جایم بلند می‌شوم که هر دویشان با اظهار تأسف راهشان را میانبر زده و دور می‌شوند.
می‌گویم:
جوان‌اند، حالا بازی نکنند کی زمان برمی‌گردد؟ باید تا می‌توانند از این دوران دوستی و نامزدی لذت ببرند.
-هییی، قلندر گفتی و کردی کبابم.
این سخنی بود که از دهان حاجی بیرون می‌آید، با نگاهی که رفتن دختر وپسر را دنبال می کند، می گوید:
شما هم مثل دخترم، پدر خدابیامرز این خانم، سرش را به سمت خانمش که هنوز نیمه قهر است کج می‌کند، وقتی من می‌خواستم بروم سر بازی نشان بردند منزل ابوی خدابیامرزشان، ماهم رفتیم خدمت. با چه بدبختی می‌تونستیم دو روز مرخصی برای حمام و سر زدن به خانواده اونم بعد از دو ماه بگیریم. بعد از حمام رفتن، رخت و لباس عوض می‌کردم، یک جعبه شیرینی به چه گندگی می خریدم، بپرسید از خانم اگر دروغ میگویم؟ با چه ذوق و شوقی در خونوشون رو می‌زدیم که بتونیم یک‌ساعتی بریم جایی، یک لیوان آب هویج بخوریم. هنوز هم تو دلم مونده، حالا هم که بچه‌ها رفتن باز این خانم، بهونه درمیاره. هنوز از من خجالت می کشه.
ببخشید خانم شمارا هم اذیت کردیم.
از جایش برمی‌خیزد، می‌رود سمت خانمش که دستش را بگیرد تا باهم به خانه برگردند. خانم دستش را باکمی اکراه در دست شوهرش می‌گذارد و سلانه‌سلانه از من دور می‌شوند و من تا زمانی که از در بزرگ پارک خارج نشده‌اند نگاه از آن‌ها برنمی‌دارم. یکی دو باری می‌ایستند تا نفسی بگیرند به سویم سر برمی‌گردانند و دست تکان می‌دهند. با خودم می‌گویم:
کاش همه زن و شوهرها باهم پیر شوند قهرشان هم بوی خوبی دارد.

By |۱۳۹۸-۶-۱۴ ۱۸:۴۹:۴۰ +۰۰:۰۰شهریور ۱۴ام, ۱۳۹۸|دسته‌بندی نشده|بدون ديدگاه

درباره نویسنده :

شاید علاقه عجیب من به بوی کاغذ تا نخورده، میل خط خطی کردنشان را از کودکی در من بیدار کرد، تا آنگاه که توانستم بنویسم، دیگر از خط خطی کردن دست بر داشتم، دوستش دارم، نوشتن را می گویم، درست بسان عبادت، قلم معبد من است. به معبدگاه من خوش امدید.

ثبت ديدگاه