نقاشی

نقاشی

امروز کودک درونم، زودتر از من، از خواب بیدار شده بود. دست و صورت شسته با چتری‌های نیمه خیس، از دیدنش پای میز صبحانه چنان خوشحال شدم که هوس کردم بروم بغلش کنم و سرش را در آغوش گیرم.
متوجه آمدن من به آشپزخانه نشد. داشت با خودش حرف می‌زد، دستان کوچک و ظریفش در حال کشیدن طرحی یا شاید دایره‌های پیچ در پیچی بودند، آن‌قدر در خودش فرورفته بود که صبحانه نخورده، رفت لباسش را عوض کند تا با من به کتاب‌فروشی بزرگ شهر برویم.
حسی در حال قلقلک دادن من بود، صبحانه‌ام را نیمه خورده رها کردم. یک‌باره خودم را جلوی ویترین‌های بزرگ انواع و اقسام مداد رنگی‌ها دیدم، توضیحات دخترخانم جوانی که داشت برایم از مداد رنگی‌ها و دفتر نقاشی‌هایی که برای سن من مناسب‌تر هست حرف می‌زد و سعی می‌کرد با لبخند توضیح دهد که آدم‌ها می‌توانند در هر سن و سالی علایق خود را دنبال کنند و اصلاً سن و سال ملاک نیست.
نمی‌دانم چرا احساس می‌کردم نگران هست نکند من از دست او دلخور شوم.
هر دفتر نقاشی بزرگی را که باز می‌کرد، با نگاهی به چهره‌ام، با لبخند می‌گفت: شما که بزنم به تخته، گذر زمانی رو چهره نداشتید، خودتان فرمودید دفترچه نقاشی که به سن و سال من بخورد، وگرنه من جسارت نمی‌کردم.
با لبخندی که به‌مثابه پاداش زحمتش در ارائه خواستنی‌های دلم بود، به خانه برگشتم، همه‌ دفترچه‌ها را روی میز آشپزخانه ولو کردم.
کودک درونم از اتاق‌خواب بیرون پریده بود و داشت از ذوق بسته‌های آبرنگ، مداد رنگی‌های چیده شده در جامدادی چرمی که شبیه قلم‌های فیلم‌های کارتونی بود، لذت می‌برد و به این‌طرف و آن‌طرف می‌رفت. رفت تا روی صندلی بنشیند و همه درخت‌های کوچه را رنگ سبز بزند، برای همه پرنده‌ها دانه بریزد و حالا که هوا گرم شده خورشید خانمش را حجاب ابر بپوشاند تا دلش خنک شود.
زنگ نقاشی را دوست داشتم، شاید چون خانم معلم به همه ما بیست می‌داد، آری، همیشه بیست تو همه کارنامه‌ها مال نقاشی بود.

By |۱۳۹۸-۵-۲۰ ۱۸:۲۵:۲۶ +۰۰:۰۰مرداد ۲۰ام, ۱۳۹۸|جستارها|بدون ديدگاه

درباره نویسنده :

شاید علاقه عجیب من به بوی کاغذ تا نخورده، میل خط خطی کردنشان را از کودکی در من بیدار کرد، تا آنگاه که توانستم بنویسم، دیگر از خط خطی کردن دست بر داشتم، دوستش دارم، نوشتن را می گویم، درست بسان عبادت، قلم معبد من است. به معبدگاه من خوش امدید.

ثبت ديدگاه