نفس اول

– « دم، بازدم، نفس! نفس بکش! نفس عمیق! دوبار! دم ، بازدم! »
این‌ها شعارهای ورزش یوگاست. هر حرکت با دم شروع و با بازدم پایان می‌گیرد. می‌گویند اکسیژن‌رسانی به تمام اعضای بدن از این طریق صورت می‌گیرد. کلاس که تمام می‌شود، کوله‌ی ورزشی در دست، سر راه سری به خانه مادر می‌زنم. کوله‌ام را زمین نگذاشته می‌گوید:

– « قربان قدمت مادر، برو زیرزمین برایم آب‌غوره و شیره‌ی انگور بیار. هوس کردم شامی هویج درست کنم با آش آب‌غوره. شامی هویج درست کن با آش آبغوره. »

کلید زیر زمین را از جا کلیدی چسبیده به دیوار راهرو بر می‌دارم. به آویز کلید زیر زمین که نگاه می‌کنم خنده ام می گیرد. سال‌هاست نوار سبز تبرک شده‌ای را با خود حمل می‌کند. خنده‌ام ازاین‌روست که در آنجا چه چیز است که باید از چشم بد دور باشد؟ نمی‌دانم! پله‌های زیرزمین را که سال‌هاست دست مهربانی به تنشان ساییده نشده طی می‌کنم. کلید برق را که می‌زنم از پشت شیشه پرغبارش چیزی پیدا نیست. زبانه فلزی زنگار بسته‌اش را به ‌سختی عقب می‌کشم. کلید می‌اندازم و قفل پایین را باز می‌کنم. لولاهای روغن ندیده‌ی در جانی برای باز شدن ندارند. با دست در را به عقب هل می‌دهم. چه محشری است این تکه از خانه مادری!
مملو از بوی کهنگی! اینجا هیچ‌چیز تازه نیست، حتی هوا مه‌آلود است. بس که در خودش انواع و اقسام بوها را جای‌داده:  بوی نم سقف طبله کرده، بوی ته مانده‌ی نفت در پیت‌های خالی، بوی سیرهای دسته شده آویزان از سقف، بوی اسپندهای آویزان از هر سو، بوی تند سرکه سیب، بوی ترشی بادمجان‌های شکم پر، بوی ترشی غوره، بوی زغال‌های خاکستر شده منقلی که خدا می‌داند چند سال است به خودش سرخی ندیده.
در حال “سان” دیدن از زیرزمین هستم که یک‌باره یاد ژنرال‌های ارتش شکست‌خورده می‌افتم که بعد از شکست نیروهایشان از صحنه نبرد دیدار می‌کنند. همین حس را دارم. صندلی لهستانی را از گوشه ای برمی‌دارم. دنبال دستمالی برای پاک کردنش می‌گردم. پیدا می‌کنم، ولی آن‌ها هم چاره درد نیستند. تکه مقوایی می‌یابم. پشت‌ورویش می‌کنم. می‌نشینم. صدایی به گوشم می‌خورد. می‌ترسم. می‌دانم حتماً موش‌ها هم از سکوت اینجا در حال بهره‌برداری هستند و خوش‌گذرانی. از تله یا دامی برای حیوانات خبری نیست. جولانگاه خوبی هست برای موذیانه کاران.
بلند می‌شوم، شیشه‌های آب‌غوره مهمور به خمیر به‌ردیف و به خط شده کنار دیوار شوره‌زده منتظرند برگه‌ی‌مرخصی‌شان را فرمانده مهر کند تا از بازداشتگاه بیرون آیند. یکی از آن‌ها را برمی‌دارم. دنبال کوزه شیره‌ی انگور می‌گردم که از بقیه کوزه‌ها کوچک‌تر است و در آن با ورقه‌ی آلومینیومی سفت و سختی پلمب شده. کار خودم بوده. الآن یادم افتاد. برای خیرات حلوای جمعه آخر سال بود که خواهرزاده‌ام با رفت و برگشتی چون صاعقه از زیرزمین آورده بود. کوزه‌ی بادمجان شکم پر انگار چشمک می‌زند. هوس می‌کنم ببرمش بالا. شاید اگر به سرم بزند، مهمان کته گوجه‌اش کنم برای ناهار امروز، شایدم فردا!
موقع رفتن کوزه و شیشه در دست برمی‌گردم، با نگاهی به چهارگوشه این تکه کهنه‌ی خانه مادری که هیچ رنگی از حیات ندارد؛ اما چگونه است که به من این ‌قدر عشق می‌دهد؟ مگر می‌شود با این‌همه غبار کهنه‌ای که روی تمام اموال گذشته‌ی این خانه نشسته، روی تلویزیون مبله‌ی دو‌ در ناسیونالی که لامپ تصویرش سال‌هاست سوخته، روی پنکه‌های سقفی‌ای که روی زمین ولو شده، روی لوسترهایی که روزی نور لامپ‌هایشان تمامی خانه را غرق نور می‌کرد، روی بخاری‌های نفتی، روی لوله‌های دودکش گالوانیزه ، تابلوهای گوبلن‌دوزی شده بازمانده از دوران تعطیلات تابستانی قبل از دیپلم و عکس بزرگ قاب گرفته قدیمی‌ای از سفر دست جمعی به مشهد.
صدای مادر بلند می شود، دارد می‌گوید:
– «خوبه نرفتی برا زائو ماما بیاوری. مادر! چی شد این دو تا پله پایین رفتن؟ خودم پا ندارم وگرنه آن‌قدر معطل دو تا شیشه آبغوره نمی‌شدم.»
راستی کِی آمدم؟ همیشه این کهنه هوا من را چنان غرق می‌کند که خزر با آن ‌همه آب، این قدرت را ندارد. در را می‌بندم. کلید چراغ را هم می‌زنم. می‌خواهم قفل بزنم، با خودم می‌گویم چی را می‌خواهی از دسترس دزد خارج کنی؟ چرا بی‌اختیار قفل می‌کنیم و با چه وسواسی کلید را در جایگاهش قرار می‌دهیم؟ اما از ترس غرزدن مادر قفل می‌کنم. حوصله نگران شدنش را ندارم. الآن اولین سؤالی که می‌پرسد این است:

– « مادر قفل را زدی؟ خدای ‌نکرده دزد نیاد تمام اموالمان را ببرد؟»
– « اموالمان؟»
جالب است، او چون برای جمع‌وجور کردن آن اموال، شاید روزگاری سختی‌کشیده تا آن‌ها را به دست آورد و هنوز برایش مال محسوب می‌شوند.

نفس دوم

پله‌ها را که بالا می‌آیم به نفس نفس زدن می افتم. روی تراس پهن و پیر حیاط می ایستم، دم می گیرم عمیق و‌ با بازدمی همه‌ی هوای فرو خورده را به بیرون پرتاب می کنم. تکه‌ی بزرگی از حیاط خیس است، شلنگی که پای درختان حیاط رها شده، زخمی است و از آن‌جاست که نشت آب از آن به خیس کردن کف حیاط مشغول است. درختان باغ با ریشه های در هم تنیده شان خاک را آبستن کرده اند. از این‌جا که به باغچه نگاه می‌کنم انگار زن پا به ماهی کف باغچه دراز کشیده و فقط شکمش پیداست. ریشه های درخت را برای نفس کشیدن خاک شکافته اند. تنها درخت آلبالوست که در میان آن‌ها جوان است. شاید سه چهار ساله است. میوه هایش نرسیده اند ولی زنده اند و ‌سبز؛ گویی نوجوانی است که خانه پدر بزرگ و مادر بزرگش را برای زندگی برگزیده. با آن که کوچک است و ‌سبک ولی نوجوان محجوبی است. شاید زیر فشار ثمر به بار نشسته اش سر به پایین دارد. دوباره صدای مادر است که می‌گوید: «چی شد این آبغوره؟» در هال را می‌گشایم و می گویم : «مادر آن‌جا که به این راحتی نمی شود چیزی پیدا کنی؟»  می‌گوید: « پام خوب شود، یک روز می روم همه‌ی آن‌جا را مرتب می‌کنم.»

شیشه را روی میز ناهار خوری دوازده نفره آشپزخانه می گذارم. می‌گوید: « جایی نری، ناهار پیش ما بمان.» به ساعت نگاهی می‌اندازم. می گویم: «مادر ساعت خرابه؟»
– « چطور مگه؟»
– «یک ساعت عقبه آخه.»
– «من زیاد عقب جلواش نمی کنم، تا بخواهی به ساعت جدید عادت کنی دوباره یا می‌کشند جلو‌ یا عقب. چه کاریه! مردم که مسخره نیستن.»
چیزی نمی گویم. ترجیح میدهم بمانم، می‌روم دست و صورتم را از غبار شیشه ها بشورم. صورتم را آبی می‌زنم. به آینه که نگاه می‌کنم پیش خود می گویم  نمی‌دانم مادر چگونه تو این آینه خودش را می بیند! این که تمام جیوه پشتش تکه تکه افتاده. یادم باشد دفعه دیگر که آمدم، یک آینه جدید برای این‌جا بیاورم. دوباره با خودم می گویم اخلاق مادر را که می‌دانی، با هیچ تغییر و تحولی کنار نمی‌آید. می‌گوید: « با چیزی کار نداشته باشید،. بعد از من، هر کاری دلتان خواست انجام دهید، من عمری با این وسایل سر کردم، بی‌خود خودتان را به دردسر نیندازید.» به آشپزخانه بر می گردم، سر گرم است با هم زدن آش. در حال اضافه کردن آبغوره به آن است. می گویم:
– «ماما بشین. از صبح که سر پایی! چقدر دکتر تذکر داده نباید سر پا بایستی. می‌دانی که قلبت اذیت می‌شود.»

صندلی را از میز جدا می‌کنم.

– « بشین ماما، من این کار را بلدم، بیا بنشین.»

نفس سوم

می‌روم‌که دستش را بگیرم، شیشه از دستش می افتد. دستش چقدر سرد است؟!

– « ماما چه کار میکنی؟ دستت چرا سرد است؟»

به سختی روی صندلی جایش می دهم، رنگ لب‌هایش سفید شده. باز صدایش می کنم:
– «ماما، ماما!»
اشاره می‌کند: «قرصم.» قوطی قرصش را از توی یخچال بر می‌دارم. چقدر سبک است، تکانش می دهم، خدای من خالیست!
دارد می لرزد: « ماما، کجاست قوطی قرص ات؟ این خالیه!» لرزشش بیشتر می‌شود، خم می‌شود.خدای من!
– «ماما چه کارکنم؟»
دست‌پاچه شده ام. می‌خواهم به اورژانس زنگ بزنم. نمی‌توانم. تلفن وسط هال است. همیشه کنار دستش بود. به سرعت خودم را به گوشی می رسانم. بر می‌گردم. از روی صندلی یک‌باره به زمین می افتد روی خرده شیشه‌های آبغوره. وای خدای من! چه اتفاقی دارد می افتد؟ خدایا چرا هیچ‌کس نیست؟
می‌نشینم. سرش را روی پایم می گذارم. شماره اورژانس را می گیرم. پشت خط خانمی است که من را به آرامش دعوت می کند و مشخصات بیمار را می‌خواهد. مادر نفسش بالا نمی‌آید. داد می‌زنم. خواهش می‌کنم: « مادرم دارد از دست می رود! » مادر حرف نمی زند. چشمهایش درون چشمخانه گویا نیست. سرش را بالا می آورم نزدیک سینه ام:« ماما نفس، ماما نفس بکش.»
من اینجا هستم، نفس عمیقی می‌کشد، دوباره نفس بکش، ماما خواهش می‌کنم، باز با تامل، نفسی دیگر. می گویم:
– «آفرین ماما یک بار دیگه، خواهش می‌کنم.»
یادم می‌آید تنفس مصنوعی باید بدهم. روی همان خرده شیشه‌ها درازش می‌کنم. شروع به دادن تنفس دهان به دهان می کنم. به خودم می گویم:

–  « آفرین! دهانش را کاملاً باز کن. دستانت را در هم قفل کن. روی قفسه سینه‌اش فشار بده. یک، دو، سه، آفرین! دارد نفس می‌کشد!»

دوباره شروع می‌کنم: یک دو سه! ماما یک دو سه! ماما نفس، نفس، نفس! و نفس می‌کشد. می نشانمش. تمام ‌بدنم می لرزد. ولی او « خدایا شکرت!» ‌نفس کشید.
اشاره می‌کند: «آب.»
می‌ترسم. نکند خطرناک باشد. دستم را زیر شیر خیس می‌کنم، به لب‌هایش می‌کشم. رنگش در حال برگشت است. صدای آژیر آمبولانس است. اورژانس می‌رسد. آیفون را می‌زنم. مادر کف آشپزخانه روی خرده شیشه‌ها نشسته. تکنسین اورژانس از من می‌خواهد آرامشم را حفظ کنم. نمی‌توانم حرف بزنم. با دیدن آن‌ها شروع به گریه می‌کنم. گویی به پشتوانه بزرگی پیوند خورده‌ام. روی زمین می‌نشینم. هر دو آن‌ها بالای سر مادر هستند. نمی‌دانم چقدر طول می‌کشد. اصلاً مگر زمان می‌گذرد؟ صدایم می‌کند:

– « خانم اگر حالتان بهتر شده بفرمایید مادر را تحویل بگیرید.»
خودم را روی سینه‌اش می‌اندازم :

– « قربون این اخلاق قشنگت برم ماما، سرت گیج رفت؟» تکنسین اورژانس می‌گوید:
– «خانم، ایشان قرص قلبشان را باید سروقت بخورد. نبضشان بسیار پایین بود. ما تزریق انجام دادیم. حالشان تا یکی دو ساعت دیگر کاملاً طبیعی می‌شود. ولی خواهش می‌کنم قرصشان در دسترس باشد.»
تشکر می‌کنم، می‌خواهم دنبالشان بروم، اشاره می‌کنند نیازی نیست:« راه را بلد هستیم.» یادم می‌آید من آدرس نداده بودم. می‌خواهم بپرسم. می‌فهمد. می‌گوید شماره تلفن که افتاده بود، سریعاً استعلام گرفتیم. نمی‌دانم چگونه باید تشکر کنم.
برمی‌گردم پای تخت:
-« ماما، خوابی؟»
-« نه مادر! چرا آن ‌قدر ترسیدی؟ پیش می‌آید. نباید که خودت را از بین ببری.»
شمرده حرف می‌زند. می‌ترسم از کنار تخت دور شوم،. همان ‌جا می‌نشینم. چشمانش را بسته. نگاه به سینه‌اش می‌کنم که بالا و پایین می‌رود: دم، بازدم، دم بازدم، دم، نفس، نفس!

خدای من!

مادر دوباره نفس کشید!