درصددم زندگی‌اش، زندگی می گل را می‌گویم، کتابش کنم.
ولی با خودم میگویم:
تکراری است.
این روزها آن‌قدر این پدیده (خیانت) از چله کمان رهاشده، بر سینه‌ ی زنان این سرزمین، نشانه رفته، که دیگر خواننده‌ای نیست که خودش یا کسی از اطرافیانش زخم ندیده باشد.
انگار تم این دوران شده، مشخصه این دهه‌های بعد از جنگ.
اما چرا از جنگ هم بیشتر طول کشیده؟
تلفاتش هم بیشتر شده
در جنگ و قحطی آمدنش را با بوی مرگ را می‌فهمیدیم
بوی مرگ هم با فراموشی همراه است.
ولی این آفتی که همچو حمله ملخ‌ها، کشت زار به کشتزار و شهر به شهر پیش می‌آید، قصد رفتن ندارد که هیچ، به مد تبدیل‌شده و مانکن‌هایش زنان سرزمینم هستند که روی استیج (کت واک) با تنی لرزان و چشمانی گریان راه می‌روند.
دیروز آنجا بودم، خانه می گل را می‌گویم، بااینکه روز جمعه بود و کلی کارهای نیمه‌کاره داشتم، ولی از صبح نگران آن بودم که دوباره بچه‌های می گل، دادگاه تشکیل ندهند و او را برای صدمین بار به‌پای میز محاکمه ننشانند.
ساعت از یازده گذشته بود که می گل پیام داد، خیلی کوتاه:
_ میتونی بیای؟
نگرانی‌ام درست بود، شاید اختلاف سنی کم ما، بین من و او، باعث ارتباط روحی نزدیکمان شده بود، من چهار ساله بودم که می گل متولد شده بود.
جالب است که میدانم، رفتنم، هیچ مشکلی را هم حل نخواهد کرد، هر دو طرف حق‌دارند: هم بچه‌ها و هم می گل.
زنگ در را می‌زنم، مهسا در را به رویم باز می‌کند، به آغوشم چنگ میزند، دستانم را کنار صورتش قرار می‌دهم، از تنم دورش می‌کنم و با نگاهی به چشمانش درمی‌یابم، چه غوغایی در درونش است.
خانه غرق غبار دود سیگار است، زیرسیگاری مملو از ته‌مانده‌های خشم فروخورده چشمک می‌زند، شال و مانتوام را به آویز نصب‌شده راهرو آویزان می‌کنم، رو به مهسا میگویم:
_ میشه پنجره را بازکنی؟ هوا نیست، متوجه نشدید؟
امیر، فرزند دوم می گل، تازه خانه را ترک کرده، مطمئنم حدس زده که می گل در این مواقع به من پیام خواهد داد، برای همین ترجیح می‌دهد، هنگام بحث‌های تندوتیزش، من حضور نداشته باشم.
می گل از آشپزخانه با لیوان شربت آلبالوی بسیار خوش‌رنگی به هال می‌آید، چند دقیقه پیش که ماشینم را که پارک می‌کردم، دیدم که پشت پنجره آشپزخانه ایستاده است.
می‌بوسمش، صورتش گرم است یا شاید داغ بوده و اندکی کاسته شده از گرمایش. چشمان قشنگش سرخ و بینی‌اش به لطف ماساژ با دستمال‌کاغذی گلگون شده.
لیوان سرد شربت، حس خوبی در دستانم جاری می‌سازد، می‌نشینم. مهساست که می‌گوید:
_ خوش به حالت خاله، ماما که از این حال‌ها به ما نمی‌ده.
و نگاهی به لیوان عرق کرده از هوای خانه، در دستم می‌کند.
تعارفش می‌کنم، بیاید کنارم بنشیند. با اکراه قبول می‌کند، مهسا زمین و زمان از جمله من و می گلی را هم مقصر می‌داند، دستم را دور گردنش می‌اندازم و سرش را روی سینه‌ام می‌گذارم، به موهایش بوسه می‌زنم. می‌دانم درونش چه هیولایی تنوره می‌کشد. دردانه شاهین بود، کسی نبود در بین اقوام که به‌طعنه شاهین را مورد تمسخر قرار نداده باشد که:
_ این هم شد دختر بزرگ کردن؟ از حالا فکر دبه باش، دخترت رو ترشی بندازی و شاهین که لیوان ویسکی در دست رو به همه می‌گفت: _این دخترم مال خودمه و لیوانش را به‌سلامتی دخترش به لب می‌رساند.
حالا مهسا باگذشت دو سال از این سونامی، هنوز در شوک است.
از آغوشم فاصله می‌گیرد و می‌گوید:
_خاله شربتت گرم شد.
مهسا منتظر است که ببارد.
خاله خواهش می‌کنم درست قضاوت کن،
میدانم تو و ماما مثل لاله و لادن خدابیامرزید، ولی…
میدانم چه می‌خواهد بگوید. چندین بار است که از سیر تا پیاز همه حرف‌هایش را شنیده‌ام، میدانم چیز جدیدی کشف نکرده، فقط دل‌تنگ است و گوشی برای گوش دادن به حرف‌هایش می‌خواهد.
لیوان را به میز کناردستی‌ام می‌سپارم. می گل آرام و ساکت شاهد برگزاری جلسه دوم دادگاه است. گویا دادگاه اول با حضور امیر و مهسا، بدون در اختیار داشتن وکیل، جهت متهم برگزارشده!
کما فی السابق، حال، بعد از تنفس کوتاهی این بار متهم از داشتن وکیل بهره‌مند ‌است. مهسا، سعی می‌کند برای تکراری نبودن اتهام‌ها، رخت‌های جدیدی بر قامت کلمات بپوشاند. شاید به دلیل حضور من. ولی در کل همان اتهام‌ها پابرجاست.
سال گذشته، بیشتر شاهین را به باد انتقادهای کوبنده می‌گرفت و کمتر می گل را مورد اتهام قرار می‌داد. ولی گویا با حمایت‌های مادی که این روزها در حال چرب‌تر شدن است، این می گل هست که با اتهام‌های سنگین‌تری مواجه می‌شود که کمترین حکم می‌تواند تحمل انفرادی باشد.
گوش می‌دهم، می‌دانم جوان است و هنوز وارد زندگی زناشویی نشده تا به خیلی از اما و اگر‌ها دست یابد. همچنان لاینقطع بر طبل می گل می‌کوبد و من با برداشتن لیوان از میز کنار دستم و با نی یخ‌های ته لیوان را به سروصدا وامی‌دارم. جان کلام مهسا بر سر بی‌عرضگی‌های می گل است که چرا حواسش به زندگی و شوهرش نبوده؟ چرا مرتب از این سالن به آن سالن آرایشی در حال رسیدن به خودش نبوده که حالا همسرش با دختری هم‌سن‌وسال دخترش عقد کند.
ولی من تنها کسی بودم که راز زندگی او را می‌دانستم، می دانستم برای چیست که آن‌قدر به بچه‌ها چسبیده که تمام هوش و حواسش را داده بود به تهیه لقمه برای میان وعده مدرسه‌های بچه‌ها، تنظیم وقت کلاس‌های فوق‌برنامه‌شان با روزهای هفته، سر زدن به مدرسه‌هایشان که خدای‌ناکرده اشتباهی از آن‌ها سر نزده باشد که از چشم می گل دورمانده باشد.
ولی نه می گل هیچ‌گاه به فرزندانش نخواهد گفت.
واقعا آیا هیچ‌کس دیگری خواهد فهمید؟ بعید می دانم.
چرا؟
خودش می‌گوید:
_ مهم نیست. بگذار وارد زندگی خودشان بشوند، من اگر نبودم بعد تو یواشکی بهشان بگو.
بگو شاهین از همان سال‌ها که نه شاید از اولین روزهای بعد از ازدواج معلوم شد که ناتوانی در انجام مسائل زناشویی‌اش، بار گرانی است که قادر به حمل کردنش نیست.
ولی از در دیگری وارد شد تا قضیه رو جوری گردن می گل بیندازد، مطمئن بودیم، من و می گل که او نزد پزشک رفته، ولی چون درمانی حاصل نشده، می گل را متهم می‌کرد به زیاده‌خواهی و این‌که:
_ تو به یه دکتر مراجعه کن، فکر می‌کنم بد نباشه، شاید دارویی برای کاهش این میل در تو پیدا کنه.
این‌گونه شد که می گل در اتاق‌خوابی که بیشتر شبیه قبر بود، سال‌ها خوابید و دم برنیاورد و حتی یک‌بار هم کسی ندید، می گل جایی جز اتاق‌خواب خودش را، برای خواب جایگزین کند.
این دلیلی هم بود که هیچ‌گاه نگران نباشد شاهینش کجاست؟ می‌دانست دیر یا زود می‌آید.
مظلومیت بیش‌ازحد می گل، سکوتش، باعث شده حالا که مهسا می‌بینند دفاعی نیست، پرشتاب به سمت دروازه هجوم می‌برند تا در نبود دروازه بان، گل‌های متعددی را در چارچوب بنشانند.
شاهین دروازه بان چیره‌دستی بود، سال‌ها از سنگر زندگی‌اش با همه زخم و زبان‌های نیشدار پدرش که با وصلت او با می گل راضی نبود حراست کرد. پدرش دلیل مخالفتش این بود که می گل از کودکی با طلاق و جدایی گوشش آشنا شده و این امکان وجود دارد که در آینده با زندگی پسرش بازی کند و شاهین پرقدرت، رودرروی پدرش ایستاد تا موافقت او را جلب کرد.
در ذهن می گل بعضی از رفتارهای همسرش چنان حک‌شده بود که هیچ‌گاه به ذهنش خطور هم نمی‌کرد، ترک سنگری که خودش همه کیسه‌های شنی‌اش را کول گرفته بود و چنان با دقت کنار هم قرارشان داده بود که هیچ ترکشی را یارای صدمه زدن به آن نبود.
برای این چیزها بود که می گل با یک درد عمیق کنار آمده بود، اتاق‌خوابی سرد و بی‌روح و همسری که شب‌ها ادعا می‌کرد آن‌قدر خسته است که ترجیح می‌دهد امشب برنامه‌ای نداشته باشند.
من تنها شاهد جویده شدن بندبند درونی می گل بودم. صدای دندان موریانه‌ای که بندهای تنش را شب و روز در حال جویدن بود، می‌شنیدم؛ و سکوتش که ادعا می‌کرد اگر صدایم درآید، پدر شاهین اولین کسی است که به‌عنوان پیروز این میدان دستش را بالا خواهد برد.
برای همین چیزی شبیه ربات شده بود، تمام هم‌وغمش این بود که فضای خانه تیره نشود، بچه‌ها چهره گرفته و درهم او را هیچ‌گاه ندیدند، مگر مراسم ختمی یا سوگواری پیش می‌آمد، می گل اولین سراپا پوشیده مشکی اعلام حضور می‌کرد. وقت را مناسب می‌دید برای بیرون ریختن‌های تفاله‌های جویده شده روحش، هرروز صبح اعمال رباتیک تکراری‌اش را استارت می‌زد، بدون حتی شانه‌ای بر سر یا زدن رنگی بر لب، مدعی بود همه‌چیز طبیعی‌اش بهتر است، می‌دانستم این هم از من‌درآوردی‌های این قلعه ایست که در آن زندگی می‌کند.
او که به سرزندگی و شاد بودن، بین هم‌دوره‌ای‌های دبیرستانی‌اش معرف خاص و عام بود، حالا رفت‌وروب خانه، اولویت اول زندگی‌اش بود، بعد تهیه کردن‌ها شروع می‌شد، صبحانه جهت همسر جان، بعد از دوش گرفتن کوتاهشان جهت رفتن به شرکت، آماده‌سازی مواد اولیه جهت ناهار، سر زدن به سوپر یا رفتن به فروشگاه مواد پروتئینی و اعلام سفارش‌ها جهت خوشحالی اعضا خانه، هنگام دور میز غذا جمع شدن و به‌به گفتن‌هایشان بعد از صرف غذا، این تنها تعریفی بود که او به‌عنوان یک موجود یا شاید یک زن از همسرش می‌شنید.
برای همین برای این دل‌خوشی کوتاه و اندک هم که شده بود، خودش را میان کابینت‌ها و یخچال و اجاق‌گاز پنهان کرده بود. مهسا را نگاه می‌کردم، فقط لب‌هایش را که تکان می‌خورد می‌دیدم، همه حرف‌ها را از بربودیم، هم او هم من.
گوشی‌اش زنگ می‌خورد به ساعتم نگاه می‌کنم، از یک و نیم گذشته نگران نیستم، کسی برای ناهار منتظرم نیست، بچه‌ها رسماً جمعه‌ها را تعطیل رسمی آشپرخانه ، در دفترخانه کوچکمان سند زده‌اند.
مهسا با گوشی‌اش در حال مکالمه است که به اتاقش می‌رود.
رو به می گل می‌گویم:
حالا چی شده، امیر قهر کرده و رفته؟ مگه بار اولشه؟ اون که منتظره شیپورش رو روزای تعطیل از زیر تخت درآره و توش بدمه تا یه بهونه ای داشته باشه برای خروج. حالا یه سیاست جدید از خودش درآورده، کمی قیل‌وقال و بعد هم برو که رفتی. خدا داد به این شهرزاد خانم هزارویک‌شب حالا داره تاِ برا امیر قصه بگه.
می‌خندد خودم هم‌، میدانم کار خوبی نکردم. دارم هیزم می‌ریزم روی این هیمه گرگرفت.
بلند می‌شوم،‌ روی کاناپه کنار خواهر خورد شده‌ام می‌نشینم، برمی‌گردم، می‌بوسمش.
ببخش عزیزم، نمی‌دوم چی شد این حرف‌ها رودر مورد امیر زدم. او چه گناهی کرده؟
این وسط نیم‌خیز روی کاناپه، درحالی‌که دستانش را گره‌کرده روی زانوانش قرار داده، نیمرخش را به سویم نشان می‌دهد و با اشاره ابرو می‌فهماند بگذریم. همیشه هر وقت به نقدش می‌نشستم، این جوابش بود تا روزی که خودش پرده از روی تندیس زندگی‌اش برداشت و من تازه پی به خطوط زود به چهره‌اش نشسته پی بردم.
مهسا با حوله حمامش از اتاقش بیرون می‌آید، لابه‌لای صحبت‌هایی که با دوستش می‌کرد فهمیدم که آن‌ها هم قرار ناهار دسته‌جمعی دارند؛ و بعد هم سینما،
جان کلام این بود که او هم تا ساعت نه و ده شب بیرون می‌ماند، از چت کوتاهی که قبل از حمام رفتن کرد، من و مادرش فهمیدیم که به شاهین پیام داد و مبلغ را جهت دوره‌ای طلب کرد.
باعجله صورت من را بوسید و گفت:
_ خاله چه خوب شد که ما تو راداریم ها، انگار وقتی می آی ما یادمون می‌ره، راستی ماما تو هم خانه نمون، من و امیر که تا شب نمی یاییم، تو خانه حوصله‌ات سر می‌ره، خاله یک زحمتی می‌کشی ماما را با خودت ببری؟ ما هم دیگر نگران نمیشیم.
می گل همچنان با دست حمام را نشانش می‌دهد، مهسا می‌فهمد که می گل از این‌که کسی برایش برنامه بریزد، بدش می‌آید. راهش را می‌کشد و می‌رو.
من با نگاهی دوباره به ساعت می‌گویم:
من هم بروم، ناهارم که بیرون می خوریم، اگر کاری نداری بیا باهم برویم. بچه‌ها که نیستند.
خواهر جان به سخن درآمدند، همان‌طور که ایستاده‌ام، نگاهش می‌کنم، چه عجب حرف زدی؟ دست از پانتومیم برداشتی؟
خم می‌شوم دو سه بار با بوسه‌های ریزی قربان صدقه‌اش می‌روم زیبایی‌اش را از پدر تمام و کمال ارث گرفته ، زیبایی‌ای که بعدها برهم زننده کانون خانواده مان گشت و تن به سارقی کارکشته داد و در همان کودکی ما را به خدا سپرد و رفت، ولی می گل، درونش، وجدانش را، از مادر گرفته، برای همین زیبایی‌اش به دل می‌نشیند.
می‌ایستد و می گوید:
_برا ناهار، اگر کاری نداری، بمون باهم بخوریم، خورشت غوره بادمجان گذاشتم. من که خواب ندارم، صبح قبل از بیدار شدن بچه‌ها، بار گذاشتم. کته هم به قول مامانت، کته را بارکن، سفره را پهن کن.
دوباره سفت بغلش می‌کنم، این بار تلفن من است که زنگ میزند، پسرم هست که می پرسد:
_کجایی ماما؟ خانه خاله می گل؟ خوبه، کی آنجاست؟
_پرسش و پاسخ راه انداختی مادر جان؟
_من دارم میام، زنگ زدم بیایید پایین.
قطع می‌کند، گوشی ام را نگاه می کنم، پیام برایم آمده،
نوشته:
_ ماما زنگ زدم بیایید پایین، با امیر تو ماشینم، تولد شهرزاده، امیر می‌خواهد خاله را برای اولین بار با شهرزاد روبرو کنه.
تند تند پیام می‌آید:
_ ماما چیزی نگی ها.
می گل دوباره می پرسد:
_ نمی مونی برا ناهار؟ تو هم نمیمونی خونه من؟ چرا؟
می گویم:
نه عزیزم، تو هم لباس بپوش بریم، بچه ها می گن با امیر پسرت مهمان شدیم برا ناهار یک جای خوب.
می‌خندد. دوباره هم دیگر را بغل می‌کنیم.
می گم:
_ میدونی این بهترین انتقامیه که میشه از روزگار گرفت.
_ اره، باورت میشه؟ خندیدن بهترین راهه.
_بدو، بدو لباس بپوش که بریم بیرون، امروز رو تبدیل کنیم به بهترین روز زندگیمون.
می‌تونیم که؟ نمی تونیم؟ این‌که دست خودمونه دیگه.
چشمان عسلی‌اش، رنگ شراب به خود می‌گیرد و من مست از لبخندی که مدت‌ها بود می گل از خود رانده بودش می شوم.