چراغ‌قرمز شد. ایستادم. آمدند، هم فال وهم مایع شیشه پاک‌کن در دستشان بود.
تا سبز شدن چراغ، چه حالی داشتم بماند. هوای بیرون سرد و سوزنده و آن‌ها تک پیراهنی در تن، لابلای دود،ماشینها ،دود اسپندوبوی مایع رنگی که بر شیشه ماشین‌ها اسپری می‌کردند، می‌گذشتند. چراغ سبز شد. خوشحال شدم، برای آنکه نبینم، خوشحالیم از جنس فرار بود. تاب دیدن ندارم این‌جوری خودم را به کوچه فراموشی می سپرم. از اینکه نمی‌توانم کاری انجام دهم، از خودم، لجم می‌گیرد. دلم می‌خواهد تودهنی محکمی به خودم بزنم، برای رها شدن از وضعیتی که سر چهارراه دچار شده بودم، شروع به بلغور کردن فلسفی با خودم می‌شوم؛ که باید ریشه را پیدا کرد و هزار جور سفسطه که به من چه؟ به راننده پشت‌سری، چه؟ ما خیلی مردیم، کلاه‌خودمان را سفت بگیریم. رسیدم، شهر کتاب. باید کتابی را که چند سالی است تجدید چاپ‌نشده؛ کپی شده‌اش را بگیرم.از پله هابالا می روم زودتر از من در لابی طبقه دوم شهر کتاب ایستاده منتظر من است .استاد خوشدل ..دستانم را نرسیده به او بسویش دراز میکنم .با دیدنم لبخندی میزند و می‌گوید، غیبت داشتی ؟معذرت خواهی میکنم و میخواهم حرفی بزنم می گویدجدی نگیر من هر دانشجویی که با تاخیر بعد از من وارد کلاس میشد به استقبالش می رفتم وخوش و بش می کردم می نشیند یادت که هست برای همین برخورد من،کمتر دانشجویی در طی سی و اندی سال تاخیر داشت. همین بود که کلاسها یش بعدها انقدر شلوغ میشد.اجازه نشستن میدی ؟روبرویش می نشینم.او دهه هشتم زندگی‌اش را می‌گذراند. شیارهای روی پیشانی‌اش خبر می‌دهد از سر درون و گذر عمر. سالها قبای آموزگاری واستادی بر تن داشته و چند سالی است مشاوره های نویسندگی را برعهده دارد.نگاهش می کنم ،استاد خوشدل ،یعنی من هم انقدر پیر شدم.حتما.می‌گوید چه خبر؟ چیزی شده؟ گیتی، ؟ می‌گویم استاد ،،باورکردنی نیست ؟سه دهه گذشته از آن دوران و من هنوز بیتاب نشستن پای حرف های شما و گوش دادن هستم.خوب بگو ببینم چه حال و خبر ؟میدانم خوب نیست .تو چگونه می گذرانی ؟نگاهش که روی صورتم می افتد گویی میخواهم بلند شوم و شروع به جواب دادن به سوالات کنم.هنوز ترس از بلند شدن و پاسخ دادن را در مقابل او از دست نداده ام .شالم را روی سرم مرتب می کنم.مسئول بوفه اولین سرویس چای را روی میز می گذارد.بوی چای داغ همراه با عطر هل و گلهای سرخ وکوچک در قندان فیروزه ای ،بوی نبات های استخوانی آغشته به زعفران با بوی مقواهای سفید بریده شده روی کانترها ،بوی مدادها،بوی بخار سرد اکالیپتوسی که فضا را تصفیه می کرد بوی ورق هایی که از زیر دستگاههای کپی و زیراکس بیرون می آمد و صدایی که از سوختن شعله ها در آغوش شومینه به گوش می رسید ،هیچ از خوشبخت ترین آدم کره زمین بودن کم نداشت .نفس عمیقی می کشم از لطفی که استاد کرده و وقتی را که به من داده تشکر می کنم ،آنقدر متواضع است و بزرگ که می گوید جایی کار داشتم دیدم فرصت خوبی است که سفارش تو را هم به دستت برسانم میدانم که از نشانه های بزرگی اش است که من ناراحت نباشم..می گویم استاد دلم میخواهد بتوانم با تونل زدن از زیرزمین رفت‌وآمد کنم، باور کنید دیگر نمی‌خواهم خیلی چیزها را ببینم. از این عادت کردن به دیدن سیاهی‌ها،از خودم بدم می آید.نوشتن با روح زخمی هیچ جور در نمی آید .شاید من این طوری ام ،وقتی به هم می ریزم ،دیگر انگشتهایم هم بی حس میشوند .گز گز می کنند برای لمس دکمه های کیبورد.بی انگیزه میشوم و یخ .تا دوباره نوشتن چند روزی را در کما می گذرانم.نمی خواهم اسیر اعتیاد بی تفاوتی بشوم که متاسفانه شروع شده همین رد شدنها ،پشت گوش انداختنها ،ندیدنهای مصلحتی ،کور و کر شدنها ،شاید باور کردنی نباشد ،گاهی فکر میکنم ،دزد شده ایم ،(ببخشید )خبره شده‌ایم، دستمان را با مسح کشیدن به کناره‌های دیوار،راهمان را پیدا می کنیم. خودمان را دور می زنیم ,ببخشید که جمع بستم باز هم معذرت میخواهم.من که حرف میزنم او چایی اش را میخورد.درست شبیه نوشیدنی که در اتاق استراحت استادان صرف می کرد و دانشجویان نگرانی که منتظر بودند او زودتر بیرون بیاید تا شروع به پرسش وگوش به پاسخ بشوند.چای اش را روی سینی می گذارد .رو به من می‌گوید، از پله‌ها که بالا می‌آمدی نگاهت کردم. ذهنت تب داشت، صورتت هم سرخ شده بود.پزشکی نخواندم، ولی طبابت‌ها کرده‌ام از نگاه کردن به چشم. به دست ،به لرزش پلک ،به پره های بینی .دستت را که گرفتم، یک جورایی نبض آت را هم شمردم. حال خوبی نداشت ضرب اهنگ رد شدن خون رگهایت.را می گویم. بگذار اول سفارش علیامخدره را تحویل دهم بعد برویم سر اصل مطلب. می‌خندم، علیامخدره،؟ می‌گوید به چی خندیدی؟ علیامخدره,؟ گرد آفرید ،دخترم را که دیدی؟او را هم وقتی با این لقب صدا می کنم ،می خندد.می‌دانستم گره ابروهایت را باز می‌کند زودتر می‌گفتم. کتابم را می‌گیرم، می‌گویم استاد، به چه زبانی تشکر کنم؟ می‌گوید، بابتِ؟ بابت، همین‌که الآن در دستم است، بابت زحمتی که کشیدید از تهران آمدید. بابت خیلی از مشاوره‌هایتان، جدا؛ اگر شما نبودید؟ حرفم نیمه‌کاره می‌ماند، می‌گوید دخترم خواستنی اگر باشد، بقیه راه خودبه‌خود هموار می‌شودچه من باشم یا نباشم,در ضمن من جوان میشوم مگر نمیبینی از آن وقتها خیلی سرحال تر و پر انرژی ترم .وجود شماهاست ،آره ،شماها که خواستید بنویسید ،وادامه بدهید ،
این را همیشه درکلاسهایم،همیشه می‌گفتم جنس خواستن هرکسی با دیگری فرق می‌کند. تو نوع خواستنت حتماً با دیگری متفاوت بوده که من جوان را (می‌خندد) وسوسه کرده، راه بیفتم از شرق تهران؛ بیام غرب؛ غرب پایتخت.خواستن های پر رنگ ،قوس .و قزح های رنگارنگی برایت می سازد.من جان می گیرم وقتی میبینم بچه هایم در تمام این مملکت پخش شده اند .دبیر شده اند،مشاورهای بزرگی در حوزه تئاتر، سینما،کتاب شده اند این ها راز جوان ماندن من است .خودش می خندد می داند که من اصلا سوالی از این دست نکردم ،چون به نظرم از اخرین باری که نوروز همین امسال در خانه یکی از دوستان اهل کتابی که از فرانسه بعد از سالها مشکلات ورود به خانه پدری خودش را داشت آنجا دیدم ایشان را خیلی شکسته شده بود .خوب به یاد دارم ،روزی بود که قبل از جمع شدن ما به عنوان میهمان در انجا سیل خانه خیلی از هموطنانمان را برده بود برای همین هیچ حرفی از کتاب و نوشتن نشد .دوست داشتم گرد آفرید دست به قلم باشد ،میدانی که دست به ساز شد هم خودش هم دو نوه ام .یعنی هر دو دخترش را هم خودش بیشتر با ساز اشنا کرد.البته ازدواج زود هنگامش با فرید هم بی تاثیر نبود انها خانوادگی اهل نقاشی و موسیقی می گویم،
استاد تا کی پدیده شوم کودکان کار حضور دارد.تحملش سخت است تا کی چشمایمان را ببندیم. سلول‌های سرطانی بدخیم شهر، هر روز در حال بیشتر شدن هستند.هر چقدر خودم را به کوری میزنم ،گوشهایم را با دو دست می گیرم باز تو بستن چشمهایم می بینم با تکان دادن برگه های فال پلک هایم را به واکنش می اندازند..تو خواب و بیداری ،هر لحظه که نگاهم به چشمهایشان می افتد ،شاید چون خودم مادر بوده و هستم عذابی بیشتری می کشم.میدانم پرسش درستی نیست ،یا حل کردنش ،ولی خوره وار روح من را میخورد.شاید دیدن یک معتاد یا زن خیابانی این همه ازارم ندهد .ولی بغضی که از دیدن بچه ها راه گلویم را می بندد تحملش سخت و ازار دهنده است.
با دستان کشیده و استخوانی آموزگاری‌اش، روی پای آش می‌کوبد، لیوان چایی‌اش را روی میز می‌گذارد. عینکش را از روی چشمانش برمی‌دارد، کیف قهوه‌ای چرمی کنار پایش را روی پاهای کنارهم جفت شده‌اش می‌گذارد. جا عینکی‌اش را از جیب تور بافت کناری آن درمیاورد، بازش می‌کند، دستمال نارنجی کوچکی را که درون آن جای گرفته را بیرون می‌آورد، عینکش را به‌سوی نور، آنجا که بتواند لکه‌های به وجود آمده را ببیند می گیرد با یکی دو باری تغییر جهت خود و دستانش عینکش را به قول خودش جان می‌دهد. نگاه از او برنمی‌دارم، ظاهرش آرام است، با همان دقت اولیه دوباره دستمال نارنجی را درون قاب عینک آش قرار می‌دهد، و من تا گذاشته شدن دوباره کیف استاد بر روی زمین کنار پایش همچنان در حال برانداز کردن او هستم. متانت آرامش، صبوری پازل تصویر کامل شده او بودند. هیچ‌گاه عجله نمی‌کرد، حتی وقتی‌که از کلاس بیرون نیامده بود وده دقیقه دیگر باید سر کلاس دیگری می‌رفت. دانشجویانی که گویی از کندو در امده بودند، دورش را می‌گرفتند می دانستند او فقط به یک سؤال ولی کامل پاسخ خواهد دادوتمام. حرکاتش همان بود، میفهمیدم در حالتی است که می‌خواهد من را هم قانع کند و هم آشناتر به چگونه به وجود آمدن این تومور و سپس متاستاز گشتن آن. چای آش را بی قند می‌خورد، سرد شده میدانم به روی خودش نمی‌آورد.
او شروع به صحبت که می‌کند، من شبیه نوزادی می‌شوم، که گریه‌هایش ناشی از گرسنگی بوده و با مکیدن سینه مادر چنان آرام می‌گیرد، که از فرط سیری به خواب می‌رود. آرام ، شمرده، با شعرسخن می‌گوید چه خوش است راز گفتن به حریف نکته‌سنجی

که سخن نگفته باشی به سخن رسیده باشد
از درخت می‌گوید، از نیچه، از زن و مرد، که وقتی یکی می‌شوند، درختی خواهند شد که . میوه می‌دهد در همه فصول، سایه‌گستر می‌شوند. سایه‌شان همیشه خوب است، خنک است میشود زیر سایه شان دراز کشید ولم داد.ولی میوه‌هایشان، نه. گاهی میوه‌ها کال، نارس، می‌افتند. گاهی رسیده، رسیده باز باید پابلندی کنی تا جدایشان کنی، گاهی هم تلخ. درخت جامعه میوه های زیادی می دهد هر روز در حال میوه دادن وافتادن میوه ها از شاخه ها و گاهی شکسته شدن شاخه هایی از این درخت هستیم ولی جامعه پایدار است با همه زلزله ها سیل ها طوفانها این درخت سر جایش است تبرهایی زیادی بر تنه اش میخورد پوسته های بسیاری از آن کنده میشود ولی دوباره خودش را میسازد.جهان ماست این درخت پهناور سایه گستر. کهنسال تنومند،، ولی با میوه‌هایی متفاوت. کال، رسیده، شیرین، تلخ. کرم زده لک برداشته ،گس .این میوه ها ی نارس و تلخ همه‌جا هست، فکر نکن، سر این چهارراه فقط هست، نه من بیشتر کشورها را رفته‌ام، ودر بیشتر کشورهای فقیر و جهان سوم شبیه همین چیزی است که هر روز می بینی مشکل اینجاست که در هر جامعه ای به وسعت کشور این درخت تنومند ریشه‌هایش از کجا آب می گیرد از کدام رودخانه ؟کدام دریا؟ این درختی که ما زیر سایه اش روزگار می گذرانید از ابی تغذیه می کند که بوی نفت می دهد .اینجاست که اول صحبت هایم اشاره کردم به این بیت شعر از دهلوی ،چه خوش است راز گفتن
به حریف نکته سنجی
که سخن نگفته باشی
به سخن رسیده باشد

این بو دخترم فریبنده است از هر سوراخی در هر زمینی که بیرون زند.،در هر جای جهان باشد که سیاستمدارهایش از جنس نا کار امد باشند پیامد هایش همین چیزهایی است که الان در مملکت ما در همه سطوح اقتصادی ،سیاسی،آموزشی،دینی رکورد زده.برای همین تا عطراین بو در مملکت ما به مشام می رسد با این سییستم حاکم ،در بر همین پاشنه هایی که میبینی می چرخد.بی روغن ،غژغژ،کر کننده شان ،مثل سنگ ریزه ای درون گچ وقتی روی تخته سیاه کشیده میشود.آزار دهنذه است.خودش را جمع می کند ،گویی ،صدایش را میشنود.هعینِ قهوه، کاکائو، عاج فیل، این‌ها هم عطرشان آن‌قدر مست‌کننده است که برای این لذت مستی کافه که هیچ ،دختر جان ،جهانی را می‌توان به هم‌ریخت .او می‌گفت از دانه‌های قهوه از برق الماس‌های تراش‌خورده وریخت‌وپاش های بچه شیخ‌های عرب در لندن و لاس‌وگاس از کانادا که حال مآمن بزرگ دزدان دریایی ایران شده از جغرافیایی که در آن زاده شدیم بی هیچ گناهی .می گوید،جالب میدانی چیه؟ما را ثمره های عشق در یک همخوابگی جنون آمیز می نامند .نه من و تو را .معتقدند این هفت و نیم میلیارد انسان روی کره زمین از عشقی با رنگهای متفاوت سرچشمه گرفته اند..گاهی کم رنگ گاهی غلیظ گاهی هم رنگ خاصی نداشته شاید بی رنگ بی رنگ رنگ پریده .ومن همچنان در حال شیر خوردن با نگاهی کج از زیر پستان مادر به دهان اونگاه می کنم. حال و هوای بحث را به کوچه های خاطرات می برد،از بشقاب سفالی روی میز ،کلوچه ای بر می دارد،بلند میشوم و برایش چای تازه ای از سماور طلایی که نزدیک غرفه ماگ های پر نقش و نگار است می ریزم.ازجوانی‌اش گفت، از ایستادن سر کوچه‌ای که در بزرگ دبیرستان به آنجا باز می‌شد دنبال کردن دختری که بوی عطرش هوش از سر هر رهگذری می‌پراند می‌گوید انقدر دنبال آش می‌کردیم تا خانه‌شان را پیدا کنیم. دست‌بردار نبودیم. نامه می‌نوشتیم و هزار جور دوزوکلک و وعده و عید که عروس مادرم خواهی شد و تاج سر من. از غمزه هایش موقع راه رفتن وسرخی گونه هایش هنگام دیدار،همان جا بود که اولین شعرهایم جوانه زدتا روز ازدواج با آذر دیوان شعری از عشق و عاشقی کامل شده داشتم ,باور نمی کنی،آذر هم می داند. خنده بلندش باعث می شود دست از شیر خوردن بردارم. می‌گوید داشتی می‌خوابیدی، نه ؟استاد. خواب کجا؟ گرچه عمری است که خوابیم. نیم‌خیز می‌شود که کیفش را بردارد و برود، می‌خواهم به ناهاری دعوتش کنم. می‌گوید، نه دخترم. آذر را که می‌شناسی، صبرمی کندتا هر ساعتی که شده همان یک وعده غذایی را که در طول روز می‌خوریم باهم باشیم. با نگاهی به ساعتش می‌گوید، خوبِ نهایت دو ساعت دیگِ فلکه دوم هستم. دستش را به سویم دراز می‌کند، دستم را می فشارد و با زدن دست دیگرش پشت شانه‌ام حین راه رفتن می‌گوید، خوب خدا را شکر، نبضت هم خوب شد.اجازه مرخصی می فرمایید علیا مخدره.با هم از پله های چوبی پایین می آییم.تا پایانه تاکسی های تهران کرج او را می رسانم در طول راه قرار دیدار بعدی مان را می گذاریم میدانم زودترین ان به نوروز و تعطیلات عید خواهد خورد البته اگر استاد تهران باشد و به باغچه کوچکش در دماوند سر نزند که بعید میدانم عید را تهران باشد .در هر حال امید به دیدار دوباره خودش شوری است در من برای دوباره نوشتن و به دست او سپردن برای نگاهی .می رود و من برای رفتن به خانه اتوبان را انتخاب می کنم نمی خواهم شهد دیداربا استاد را تلخ کنم این مسیری است که چراغ راهنما و کودک کار ندارد .