با احساس سنگینی که از عصر روز گذشته با نفس کشیدنم در حال قایم با شک بازی بود، به اصرار بچه ها شب بود که به کلینیک رفتم. دکتر با گرفتن نبض و چک کردن فشار، گفت چیزی نیست ولی یک نوار قلب بگیری بد نیست. گرفتیم، پرستاری که در حال وصل الکترودها به چهار ستونم بود گفت از چیزی ناراحت شدید؟ زیاد فکر نکنید، خانم، همینه دیگه. با خودم گفتم کاش میشد ازمیهن بانوهم نوار قلب گرفت، یعنی چهار تا الکترود به چهار جهت جغرافیایی اش وصل کرد، روی سینه کویری اش، ژل ریخت و نوسان گیر های کله قرمز وآبی را وصل کرد. می دانم نواری که بیرون خواهد امد، ریتم هایش نشان می دهد که نفس ندارد، چشمهایم را می بندم، لحظه ای احساس می کنم نوار قلب میهن بانو، در دستان پزشکان می چرخد. همه شان متحد القول می گویند باید آنژیو گرافی شود، ببینیم از چهار رگ اصلی کدامها بیشتر گرفتگی دارند. انژیو میشود پزشکان همه گی پشت در اتاق شاهد عبورکلاهک ظریفی هستند که با حمل دوربین آنها را نسبت به وضعیت شاهراههای کلیدی میهن بانو آگاه میسازد. سر گروه تیم پزشکی متخصصان قلب دستور آماده سازی اتاق عمل را جهت عمل باز قلب صادر می کند با تعجب رو به سایر همکارانش می گوید این چه جوری تا حالا زنده بوده؟ باید سینه میهن بانو شکافته شود، رگهایش چنان پوسیده و نازک شده اند که باید با رگهایی از ساق پا، تعویض شوند. در غیر اینصورت با سکته قریب الوقعی وسپس مرگی نابهنگام روبرو میشود. پزشکان خانواده اش را به اتاق مشاوره دعوت می کنند و از وضعیت خطرناک میهن بانو با آنها صحبت می کند, فرزندانش، می گویند می دانیم, سالی نیست که دچار سکته نشده باشد، ولی هر بار پزشکان گفته اند برید خدا را شکر کنید که این دفعه هم بخیر گذشت، هوایش را داشته باشید. نگرانی برایش خوب نیست. خبرهای خوشحال کننده از فرزندانش عمر دوباره ای به او می دهد. دورش را با همسایگانی که با انها سالها کاسه، کوزه ردو بدل می کرده پر کنید ،درهای خانه اش را نبندید،بذارید مهمان بیاد و خوشحال خانه اش را ترک کند،همه آن چیز هایی را که با آنها بزرگ شده واز پدران و مادران و گذشتگانش به یادگار دارد حفظ کنید ،.رگهای پاهایش هم رگهای آنچنانی نیستند که در پیوند به کار آید .ماهیچه های هر دو پایش خیلی ازشون کار کشیده ؟تو پرونده اش ،سکته های قبلی اش را در اثر دزدی که از خانه اش شده نوشته اند کی از خانه اش دزدی شده؟دزد را گرفتن؟چی برده ؟پسر بزرگش می ایستد ،دستهایش را با استرس به هم می مالد و می گوید،کتابخانه نفیسی داشت ،آثار گرانبهایی از عتیقه جاتی که در کمترین موزه ای یافت میشد،پولهای بسیاری که برای فرزندانش در دل زمین پنهان کرده بود ،همه را بردند ،جناب دکتر؟از دست رفتن دارایی هایش باعث این حمله های پی در پی میشود. دکتر،در حالی که چین عمیقی بر پیشانی اش پدیدار شده ،رو به انها می گوید ،من گفتنی ها را گفتم،وضعیت خوبی ندارد.میهن بانو .می رود ،از بیرون صدای ملاقات کنده هایی می آید که در حیاط بزرگ بیمارستان ایستاده اند ،همه راهایی که به بیمارستان ختم میشودمملو از فرزندانش هستند ،آنها دستها روی قلب ،می خوانند ،یک صدا،امی خوانند ،ای ایران ،ای مرز پر گهر،ای خاکت سرچشمه هنر ،دور از تو اندیشه بدان ،پاینده مانی و جاودان.