مهمان داشتم چه مهمانی.
فکرش را هم نمی‌کردم، روزی سرزده مهمانم شود.
مدت‌ها بود که گوشه‌نشین شده بود. دنیاش رادیویی بود روی موج‌های مختلف؛ عینکی با یک دسته، و ذره‌بینی بزرگ با صدها، هزاران جلد کتاب. بچه‌هایش غربت نشین، همسرش هم با دنیای خودش و عکس‌های نوه‌هاش و هر روز تماس‌های تصویری با آن‌ها چوب‌خط عمرش را پر می کرد.

سالهای بعد از انقلاب، چند مرتبه‌ای در جمع‌های فامیلی هم دیگر را دیده بودیم…ولی هر چه سن و سال انقلاب بیشتر شد او کمتر آفتابی شد. از اوین رفته‌های پنجاه‌ودو سه بود. یک سال و چند ماهی را مهمان کمیته مشترک ضدخرابکاری بود. بدنش کابل‌های سیمی بسیاری را به خود دیده بود. از زندان که آزاد شد، با خودش هر چه کینه و نفرت بود را جوری در دلش پنهان کرده بود و بیرون آورده بود که در هیچ تفتیش بدنی معلوم نشد. انگاری همه نفرت وخشم اش را جایی بلوکه کرده بود تا سود بالایی به آن تعلق بگیرد، بعد یک‌باره حسابش را خالی کند. همین هم شد. از پاییز پنجاه‌وهفت که دبیرستان‌ها و مدارس کم‌رنگ شد، هر چه جوان و نوجوان تو فامیل بود با بچه‌های دروهمسایه را بسیج می‌کرد سمت دانشگاه تهران. هر روز.بیست سی‌تایی بودیم فراری از مدرسه و مشق دنبالش راه می‌افتادیم با اتوبوس دوطبقه از راه‌آهن به سمت شاه رضا. دانشگاه تهران، روی‌ای بچه‌های شهربوداینجا همه مهندس می‌شدن بی‌بروبرگرد. ما قاتى اونا می‌شدیم و مرگ بر شاه مرگ برشاه تا می‌دون شهیاد می‌رفتیم. گرسنه مون می‌شد بوی ساندویچ‌های سوسیس راسته خیابان کلافه مون می‌کرد، ولی نباید چیزی می گفتیم. از زحمتکشان و رهایی و تقسیم و این‌جور چیزا حرف می‌زد.حرف‌ها شم برو داشت همه از کوچک و بزرگ مات میمو ندن وقتی از تغییر وضع همه می‌گفت. انقلاب شد، یواش‌یواش از حرف زدن افتاد. نمی‌خواست دوباره مستأجر اوین باشِ. مخالفت نمی‌کرد، می‌گفت بهتر می‌شه پاک‌سازی که شد، بیکارشد دنبال کار سراغ رفقای قدیمی‌اش هم رفت همه به جورایی دیگِ افسرده و گوشه‌گیر، خوشحال از اینکه گیر کمیته نیفتادن سرسنگین شده بودن. دیروز عصر با عصای لرزانی اومد. شاید جهت حلالیت. چایی‌اش را نیمه‌تمام گذاشت. پروستات را بهانه کرد و تکرر ادرار را. با نگاهی به تلویزیون و درگیری‌هایی که بین جووناو نیروهای دولتی بود روبه من گفت جوونا نباید بی‌گدار به آب بزنن. با این کارها کاری پیش نمی‌ره. باید فرهنگ جامعه را با کتاب آشتی داد. باید خرافات و بی‌سوادی ریشه‌کن شه این بگیروببندها بی‌فایده است. دوباره به مشت درخت اسیر دست تبر می‌شن. گفت و گفت و من نگاهش کردم. با تکیه‌بر عصایش بلند شد. گفت مراقب جوونات باش. حیف است زحمتت را آب ببرد. دستش را که برای خداحافظی دراز کرد، اشک‌هایم را که دید گفت هیچ‌کس نمی‌دانست. وضع این‌طور می‌شود فکرش را هم نمی‌کردیم ولی شد. مراقب خودت باش. در را خودش پشت سرش بست. من همان‌جا کنار دیوار آوار شدم، زانوهایم را بغل کردم. وبِ اشک‌هایم راه را نشان.