روزی نیست که خبر از دستگیری یا شناسایی سلطان یا اختلاس گری در حوزه‌های اقتصادی به گوشمان نرسد، اصطلاحاتی جدید که تاکنون کمتر به گوشمان خورده، بازار مکاره‌ای شده برای خودش.
سبکی جدیدی از به قول فرنگی‌ها “بیزنس”، آن‌قدر قبح آن شکسته شده که بی‌تفاوتی محصول آن گشته و عجب که این محصول پربار و سربه‌زیر، خم گشته و درو می‌کند:
پوست و گوشت انسانی را و هر روز پربارتر، راهی حساب‌های خصوصی می‌شود.
این اخبار را که می‌شنوم، با خودم میگویم، نسل من (دهه چهل و پنجاه) هم اختلاس‌گر بود.
دزدی‌های کلان و سرقت‌های شبانه‌ای که مرتکب می‌شدیم در نوع خودش بی‌نظیر بود، سرقت روزهای خوبی که می‌شد با شیطنت‌های نوجوانی در کوچه و خیابان بگذرد، به نوشتن شعار و تکثیر آن پرداختیم.
وحشتی که از دیده شدن توسط پاسبان‌های نظامی، در تنمان جاری می‌شد، آب را چنان در گلویمان خشک می‌کرد که لب‌هایمان قادر نبود روی‌هم بنشیند.
ترس و اندکی آب که از خشکی دهانمان بکاهد تنها غذای ما بود.
سلطان ضربه‌فنی کردن تنمان روی تشک، در رویارویی با آرزوهایمان بودیم. کشتن هر آنچه دل می‌خواست.
دل برایمان به‌مثابه شیطانی شده بود که باید فقط سرکوب می‌شد.
خنده، شادی، هلهله، هورا کشیدن همه را بر خود حرام کردیم.
تمام‌روزهای خوش جوانی را با همدستی دوستانمان، از دست‌هایمان قلاب ساختیم تا به خانه‌هایمان هجوم ببریم و دل را که شیطانی ابرقدرت بود را سرکوب کنیم.
دل هیچ جایی نداشت در جوانی ای که گذر می‌کرد، باید به تکه سنگ تبدیل می‌شد، چون مزاحم بود.
اگر می‌خواست برای نیازش بتپد، اضافی‌ترین تکه بدن ما شمرده می‌شد و ممنوع الافکار.
حال که در میان‌سالی، جایی جز نیمکتی در پارک کسی منتظرمان نیست، به جوان‌هایی که با همه سختگیری‌ها باز با خرید نوشیدنی و نی مشترکی روزگار را جشن می‌گیرند، وقتی بدون ترس از دستگیری، دور آب‌نما بزرگ پارک می‌دوند یا با پریشان کردن مویشان درگذر باد به قهقهه می‌افتند، به سرم میزند، بروم خانه ساک کوچکی جمع کنم و فردا سرصبح خودم را به کلانتری محل معرفی کنم به‌عنوان سارق خوشبختی، اختلاس‌گر روزهای جوانی، سلطان هیاهوهای پوچ، آری می‌روم اعتراف کنم، شاید درازای اعترافاتم سبک بشوم از اینکه سالهاست در انفرادی ذهنم محبوسم، رها شوم.