صبح در حال شستن صورتم بودم که متوجه چندتایی چین ریز، گوشه چشم‌هایم شدم. باکمی عقب و جلو رفتن از روبروی آینه، امیدوار بودم که اشتباه کرده باشم. با شتاب‌زدگی بدون خشک‌کردن صورتم، به اتاقم آمدم، آینه اتاقم را که در خریدش دقت زیادی به خرج داده بودم؛ و همیشه از نگاه کردن به قاب و طراحی‌اش لذت می‌بردم. شاید توجه زیادم به قاب آن، از دقتم در تصویر خودم کم کرده بود. این بار که با دقت نگاه کردم به خودم و گوشه چشمانم، بعله، آمده بودند، همان مسافرانی که سعی در مهمانداری‌شان هیچ‌گاه نبوده‌ام و همیشه به یمن کودک درونم در حال بازی قایم باشک با آن‌ها بسر می‌بردم. یادم هست در طی دوران بلوغ بود که با آمدن جوش‌های سمج و دل‌شوره‌هایی که گریبانم را گرفته بود به دامن مادر پناه می بردم و این مادرم بود که من را به آرامش می‌خواند و می‌گفت: می‌روند، نگران نباش و چه آرامشی در کلامش!
چون رفتند و دیگر بازنگشتند، دوست داشتم دوباره با چنین امیدواری از دهان مادرم روبرو شوم، بچه‌گانه بود این فکر، ولی چرا؟
نمی‌دانم چگونه شد که با نشان دادن چین‌های میهمان به مادرم انتظار دیگری داشتم، چیزی شبیه دروغ مصلحت‌آمیز که خیلی‌ها معتقدند، استفاده بهینه از آن گناه ندارد. ولی مادرم با نگاهی که کمی رنگ تمسخر داشت، گفت:
– میگم راستی، درسته من به روت نمی‌آورم. ولی خودت هم نمی‌خوای باور کنی دوران میان‌سالی را؟ گفتم:
– اگر باور کنم، ممکن است مجبور به عقب‌نشینی یا زندانی کردن کودک درونم در خودم بشوم.
گفت:
نه می تونی هم کودک درونت را تغذیه کنی و هم بپذیری میان‌سالی را. دخترم انسان هم مثل طبیعت است با فصل‌های مختلف، فصل نوزادی، کودکی، نوجوانی، جوانی، میان‌سالی، سالخوردگی. حالا، می‌بینی بعضی‌ها جوانی نمی‌کنند در پیری سراغش را می‌گیرند، بعضی‌ها در جوانی، سعی در بزرگ‌تر دیده شدن دارند، آدم‌ها متفاوت‌اند، چون طبیعت هم متفاوت است.
ببین چقدر بهار با پاییز فرق دارد، یا تابستان با زمستان، آدم‌ها هم همین هستند. دلم می‌خواست مادر جور دیگری حرف می‌زد، مثل‌اینکه نگران نباش دخترم، دست به چین‌وچروک‌هایت نزن، می‌روند.
ولی با نگاهی به من گفت:
دخترم وقتشه دیگه بزرگ شی.
اما من از بزرگ شدن بدم می‌آید، بزرگ شدن فقط رؤیای پنج‌سالگی‌ام بود.
حالا که خیلی بزرگ‌شده‌ام نمی‌توانم آرزو کنم؟ فقط، یک آرزو، قول می‌دهم، باور کنید، اینکه برگردم، به دوران افتادن دندان شیری‌هایم.