روز تعطیلی میان هفته، جز سردرگمی و فراموش کردن اینکه، امروز جمعه نیست و فردا هم بالطبع شنبه نخواهد بود، هیچ سود دیگری ندارد. تازه اگر تعطیلی به مناسبت درگذشت باشد که دیگر نور اعلی نور است، با بسته شدن سینماها و مراکز تفریحی می‌مانی که خدایا ما را چه شود؟ و امروز از آن روزها بود، ترجیحاً باید از سر کله زدن با بچه‌ها امتناع کرد چون مترصد آن هستند که دادگاه صحرایی تشکیل دهند، برای محاکمه غیابی والدینی که یکی‌شان دیگر نیست و کشاندن من تنها بازمانده تشکیلات خانواده و بدون دادن دمی تنفس برای هواخوری.
پس از صرف صبحانه‌ای کامل، پشت صندلی‌ها قرار بگیرند و من هم بدون غل و زنجیر و تنها به دلیل ارتکاب به تشکیل خانواده و فراهم ننمودن چیزهایی که مدنظر آن‌ها بوده و حال نیست پشت صندلی قرار بگیرم. این شرح‌حال خیلی از خانواده‌هایی است که حال جوان‌هایی به بار نشسته دارند و جامعه‌ای که هیچ برنامه‌ای برای تحویل گرفتنشان و استفاده بهینه از این‌همه نیروی کار خلاق و ورزیده و پرانرژی ندارد، بچه‌ها خودشان هم می‌دانند که قرار نبود روزگار چنین شود، قرار بود بچه‌ها درس بخوانند و مدرک بگیرند، کارآموزی را بگذرانند و جذب جامعه شوند، همه پدر و مادرها به شکلی روتین همان نسخه‌ای که از دیرباز پیچیده شده بود را گشودند و به آن عمل کردند، حال کمی از نسخه سرپیچی کردند، یا بچه‌ها بازیگوشی پیشه کردند، درصدی است غیرقابل‌انکار، ولی اینکه جامعه‌ این‌گونه عمل کرد که هیچ نیرویی که خودش مدرسه و دانشگاه را در اختیارشان قرار داده بود و هزینه کرده بود نپذیرفت، جای هزاران سؤال دارد.
با خوش‌رویی و پرهیز از کلامی که باعث بر هم زدن نظم دادگاه شود، صندلی‌ام را ترک می‌کنم و به آشپزخانه برای برپایی بساط ناهار اقدام می‌کنم، نفس عمیقی می‌کشم و به شکرگزاری مشغول می‌شوم، میدانم بچه‌ها جوان‌اند و سری پرشور برای رسیدن به خواسته‌هایشان، می‌دانند که جهان در حال سرعت است و آن‌ها ایستاده‌اند و تماشاگر، می‌دانند که جوانی بازنخواهد گشت، خودشان به آشپزخانه می‌آیند من را در آغوش می‌گیرند و می‌بوسند، می‌گویند برای ناهار خودت را درگیر نکن، می‌رویم بیرون، سه‌تایی یه چیزی می‌خوریم و بعد برای چایی خوردن برمی‌گردیم، خودت را خسته نکن، شکر گزار خدایی هستم که روز وسط هفته اش بدون محاکمه برگزار می شود با رأی خوب هیئت‌منصفه منجر به آزادی‌ام از آشپزخانه می گردد