مادرم از آن دسته کدبانوهای کوکب خانمی بود که با دستپخت خوب و مثال زدنی ای که داشت در دوران خودش برای خودش پادشاهی می‌کرد . تا جائی که من به یاد دارم به‌محض ورود میهمانان، برای دیداری کوتاه یا سر زدنی جهت صله‌رحم، مادر با اشاره‌ای ما را به پذیرائی با چای و شیرینی یا میوه‌ای سفارش می‌نمود و خود در آشپزخانه با عملیات انتحاری با سرعتی که هنوز در فامیل زبانزد اقوام است که سلام نگفته، سفره‌ای پهن می کرد. اما حالا در آستانه هشتاد سالگی دیگر نه از آن قوم میهمانان سرزده خبری هست و نه از توان مادر. اماخوبی مادرم این است که اعتمادبه‌نفسش عالی است ، هنوز باوجود گذر عمر و رسیدن به مرحله سالمندی این احساس در او قویاً پابرجاست که اگر همت نموده و از جا بلند شود، چنین خواهد کرد و چنان. ما هم به‌عنوان تماشاچی و ناظر همچنان تائیدش می کنیم. این تنها امیدی است که در او همچنان پابرجاست. هنوز بر این باور است که بچه‌هایش فقط مرباهایی را که او درست می‌کند دوست دارند و اصلاً به هیچ مربای دیگری لب نمی‌زنند. ما هم با تائید فرمایشات ایشان با تکان دادن سر به تصدیق می‌نشینیم و در شرایطی که مرباهای او را با جان‌ودل تحویل می‌گیریم، مدتی در یخچال برای آرامش افکارمان قرار داده و بعد به حذف آن اقدام می‌کنیم. در سایر موارد هم کارمان این شده ترشی‌ها، شورها و غذاها. تماماً کارمان این شده که به‌به و چهچه بگوییم و بعد در آینده ای نه چندان دور نسبت به حذف آن‌ها اقدام نماییم. می‌دانم چشمانش دیگر یارایش نیست، حس چشایی‌اش و همین‌طور دستانش گاه شکر در مربا را از یاد می برد و گاه سرکه ریختن در ترشی. هنوز اصرار دارد که ترشی برای بچه هایت ببر و تا چند روز بعد، هر زمانی که به او سر می زنم، همچنان با اشتیاق می‌پرسد: مادر بچه‌ها دوست داشتند؟ خوردند؟ و من، من‌من‌کنان باید به یاد بیاورم، دقیقا چه چیزرا می‌گوید؟ حالا دیگر یاد گرفته‌ام، زود پاسخ می دهم: اوه راستی، عالی بود، چطور درست کرده بودی که بچه‌هایم انگشتان دستشان را هم خوردند؟ مدهوش بیان من می‌شود و لذتی درخور را احساس می‌کند، بعد آرام‌آرام از روی کاناپه برمی‌خیزد و با رفتن به اتاقش ، خودش را به تخت رسانده و می‌خوابد. چندی نگذشته می‌روم که با او خداحافظی کنم، می‌بینم غرق خنده به خواب‌رفته، دوباره غذایی را که برای فرزندانم جداگانه در ظرفی گذاشته، از روی کانتر برداشته و با خود می‌برم. تا فردایی دیگر