بچه که بودم به علت گرفتاری‌های کاری پدرم، از هفت هشت‌سالگی مسئول خرید اجناس دوفوریتی خانه بودم. برای همین پدرم دوچرخه‌ای برایم تهیه‌کرده بود که در این امر به سهولت نسبت به خرید اجناس و حملان تا خانه اقدام کنم، سبد کوچک فلزی هم در پشت دوچرخه تعبیه‌شده بود که جای اقلام خریداری‌شده را داشت. اما من همیشه عاشق خرید لوازم‌التحریر بودم، برای همین تا مادر صدایم می‌کرد جهت خرید، من سریع لباس رزم پوشیده و تا مدتی که مادر لیست خرید را بنویسد دوچرخه را از گوشه حیاط برداشته، چند دوری چرخ می‌زدم تا گرم شوم و آماده برای حرکت. به‌محض رسیدن به فروشگاه اول قفسه لوازم‌التحریر را چک می‌کردم، مدادها را بو می‌کردم، عاشق بو کردن دفترها و مدادهای نو بودم، برای خودم آنچه دوست داشتم می‌خریدم و تازه به تهیه اقلام موردنیاز مادر می‌رسیدم، خرید که تمام می‌شد، همچون باد به سمت خانه روان می‌شدم نه از این حیث که خریدهای مادر را برسانم، بیشتر شوق ام از این بابت بود که زود برسم و مشق فردا را در دفتر نو ثبت کنم. حال این مقوله برای خواهری که 25 سال از من کوچک‌تر است رخ‌داده، علاقه او به خرید لوازم‌التحریر و نوشتن و نوشتن و نوشتن. البته که او دیگر مسئول تهیه اقلام خوراکی نیست، لیست خرید مادر عوض‌شده و این بار فهرستی او مملو است قرص‌های فشارخون، چربی خون، قلب، پارکینسون وووو ..