امروز قرار شده من و مادربزرگم به دیدن خاله عزیزه برویم، مامان و بابا به من قول داده بودند اگر دختر خوبی باشم و اتاقم مرتب باشد و همه وسایل خودم سر جای خود نگه‌داری کنم، ریخت‌وپاش نباشم و…. خلاصه هزار شرط و شروط، اجازه بدهند بروم.

تازه اگه کارنامه خوبی بیارم گفتند می تونم ، تابستون یک روز در هفته برم خونه عزیز و هرجا که اون خواست بره، من را هم همراهش ببره، برای همین صبح که مادرم می خواست بره سرکار، قرار شد من را سرراه در خونه عزیز پیاده کنه، حالا که بچه ها خودمون تنها شدیم، بزار براتون بگم که دیشب از خوشحالی تا صبح خوابم نبرده، آخه عزیز هرجا بخواد بره با اتوبوس B.R.T یا مترو توی شهری میره، برای همین من فقط روزهایی که خونه مادربزرگم هستم، میتونم از این وسیله ها استفاده کنم و توی شهر دور بزنیم، با ماما و بابا وقتی هستم. باید خیلی مودب صندلی عقب ماشین بشینم تازه کمربند هم ببندم، آخه اونها خیلی روی این مسائل دقت دارند، ولی با عزیز که باشی خیلی راحتی هرکاری که بخوای میکنی، اون میبینه ولی به بابا و ماما نمیگه. ترشکهایی که عزیز برایم از تو مترو می خره، خیلی خوشمزه تر از ترشک هایی است که ماما از فروشگاه های زنجیره ای می خره. اصلاً همه چیز خونه عزیز از خونه خودمون خوشمزه تره، نمیدونم چرا، ولی میدونم هندوانه خونه عزیز خیلی مزه میده آخه اون اجازه میده بعدش ته هندوانه رو با قاشق خراش بدی، بخوری یا حتی بعضی چیزها را هورت بکشی، میدونم کار درستی نیست ولی خیلی مزه میده، عزیز هم میبینه، ولی به روی خودش نمیاره.

یا وقتی توی حیاط آب پاشی می کنی، اجازه داری همه جا را خیس کنی، البته نباید همه جا را خیس کرد، ولی من وقتی به دیوارها آب می گیرم، بخار شدن  آب روی آجرهای حیاط عزیز را دوست دارم، ولی با ماما که هستم، میگه نباید آب به دیوارها بگیرم، میگه که آجرها کهنه می شه، بعد عزیز از کجا بیاره خونه رو تعمیر کنه؟ عزیز که پول نداره؟ولی من خودم میدونم عزیز پول داره، به من نشون میده،تازه هرچی که بخوام برام میخره، از بستنی که توی پارکها میفروشند، تا ترشک تو مترو، تا پیراشکی سرخ شده که اطراف بازار می فروشند، هرچی دیگه، تا چغاله بادام که آب با اسفنج رویشان میریزند، یا گوجه سبز خیلی کوچولو،همه چیزهایی که ماما و بابا قدغن می کنند، یا با اکراه نگاه می کنند، وقتی با عزیز هستی  میشه خریدش.

آره بچه ها،داشتم می گفتم، یادم رفت،کجا بودیم؟ آها، می خواستیم بریم خونه خاله عزیز البته خاله واقعی مادربزرگم نبود، ولی همه به او می گفتند (خاله عزیزه) نمی دونم اسمش چی بود، هیچوقت هم نخواستم از مادربزرگ برام از اون برام بگه، اینقدر مشغله داشتم در طول راه و خونه خاله عزیزه، که می خواستم از تمام لحظه هایی که همراه عزیز هستم لذت ببرم، چون تا یک هفته بعد نمی تونستم آنجا باشم، باید کلاس موسیقی و زبان می رفتم، تازه اگه مدرسه کلاس های تابستونی شنا و بازدید از مراکز علمی را توی برنامه های تابستانی نداشت.

وقتی زنگ در خونه مادربزرگ را با پا بلندی زدم، اون پشت در بود، حتما چون می خواست مامانم رو هم ببینه و با اونم روبوسی کنه بعضی وقتها هم می گفت اگه تو نبودی، شاید مامانت این یک روز هم فرصت نمی کرد به من سر بزنه، ولی من تا یادمه، مامانم همیشه سرزدن به عزیز حتماً توی برنامه هفتگی اش بود، با وجود اینکه هر  روز سرکار میرفت. خیلی هم ازش خواهش میکرد که بعضی روزها بیاد خونه ما، زمستونا خیلی خوب بود، عزیز میامد چون من ظهرها زودتر از مادر و پدرم میرسیدم خونه، ولی تابسون که می شد اون انگار آزاد می شد،میگفت باید به حیاط برسم وگرنه همه گلها خشک می شن..

آره بچه ها، بعد از روبوسی، من و عزیز سوار ماشین ماما شدیم، اولین ایستگاه بی آر تی پیاده شدیم. حالا ماما چقدر به عزیز سفارش که این بچه است، ولی من به خدا، خیلی بزرگ بودم حواسم بود عزیز لای در اتوبوس نمونه، صندلی براش زود پیدا می کردم، آخه صبح ها دیگه اتوبوس ها شلوغ نبود، چون هرکی می خواست سرکار بره دیگه رفته بود، برای همین اتوبوس شلوغ نبود. تازه من میتونستم کنار پنجره بشینم و همه جا رو ببینم، اتوبوس هم تند میرفت کولر هم داشت، یک کیفی میداد، تازه، عزیز از تو کیفش شروع میکرد خوراکی درآوردن، انگار می خواستیم بریم امامزاده داوود، اینو از خودش شنیده بودم، هر وقت مامانم برام توی کیف خوراکی زیاد می ذاشت عزیز می گفت: اوه، چه خبره؟مگه می خواییم بریم امامزاده داوود؟.

تا رسیدن به خونه (خاله عزیزه) نفهمیدم چقدر توی راه بودیم، فقط میدونستم که یک اتوبوس سوار شدیم،آخرین ایستگاه پیاده شدیم. آخرین ایستگاه خیلی نزدیک به خونه اونها بود مادربزرگ منم خوشبختانه خوب راه میرفت، ولی آروم، البته من هِی جلو جلو میرفتم، بعد دوباره می ایستادم، تا عزیز به من برسه

فقط میگفت:

_ مادر گم نشی؟

من ازش میپرسیدم:

_ عزیز، چه جوری من گم شم؟ من که دستم توی دست شماست، یا فوق فوقش من 10 متر جلوتر از شما راه میرم. تازه پیاده رو که خلوته

همش می گه: مادر، امانت داری سخته.

من  اصلا نمیدونم امانت چیه.

ولی تا رسیدن به خونه خاله عزیزه فکرکنم 10 باری از ذوق و شوق بیرون بودن از خونه و اینکه امروز هیچ کلاسی ندارم و میتونم تا شب پیش عزیز باشم از سر کوچه تا ته کوچه را می پریدم، به جای راه رفتن.

به عزیز التماس می کردم من باید زنگ خانه آنها رو بزنم و چه لذتی داشت هروقت که می آمدیم خونه خاله عزیز، من کمتر قد بلندی میکردم. اینجوری می فهمیدم قدم داره بلند میشه یا به قول مادربزرگ “خانم” میشدم.

اصلاً نفهمیدم چه جوری گذشت، اون چند ساعتی که مهمون بودیم،فقط یادم میاد، هی من ورجه وورجه کردم، چون دم دمای غروب که داشتیم با B.R.T برمیگشتیم، مادربزرگ غرق صورت من شده بود، شنیدم زیر لب داشت می گفت:  بچه م رنگ به صورت نداره، مثل اینکه خوابم گرفته بود، نیست که از ذوقم شب قبل هم نخوابیده بودم خیلی دلم حس خواب داشت. ولی میدونستم باید بیدار بمونم چون عزیز که نمی تونست من رو بغل کنه.

یکدفعه از تکان تکان خوردن دست عزیز روی شونه هام فهمیدم به آخر خط رسیدیم اون اصلاً به روی من نیاورد که خوابم برده بود.من هم همینطور فکر می کردم وای چه بد شد، زشت نیست اخه یک دختر خانم 10 ساله تو اتوبوس بخوابه؟ ولی حالا که شب شده و برگشتم خونه خودمون. هی  امروز رو توو ذهنم می چرخونم و می بینم چه روز خوبی بود.

همه روزها خوبن ولی روزایی که توش عزیز هست از همه روزها بهتره و قشنگتره.