چمدان چرمی قهوه‌ای‌ام، تنها همراه همیشگی سفرهایم است. نیمه‌پر، سوار قطار می‌شوم به مقصد اهواز.
سی و اندی سال پیش،یکی از شهرهای هم‌جوار اهواز را ترک کردم، همان‌جایی که زادگاهم بود، هنگام ترک آنجا، از پشت شیشه ماشین برایش دست تکان دادم، گفتم که بازخواهم گشت. نمی‌دانستم آن‌قدر طول می‌کشد که برای رفتن و دوباره دیدنش باید خواب می‌دیدم.
به ایستگاه راه‌آهن اهواز که رسیدم، شلوغی تاکسی‌ها و بوی نفت و گاز درهم شده با بخار کارون، زنگ ساعت مغزم را روشن کرد! آری رسیده بودم و خواب نبود!تعادل نداشتم، گویی هنوز روی ریل‌ها، در حال تکان خوردن ام.
راننده ای را می بینم که با فریاد “دربست،دربست” زادگاهم را نشانه گرفته بود، سوار تاکسی اش شدم. در طول راه وقتی بی‌قراری‌ام را دید، گفت:
-خواهرم مثل‌اینکه خیلی وقته دور بودید؟
_ گفتم: سی و چن سال.
_گفت: هووی، په حالا اومدید خونه ای، چیزی بفروشید و برگردید؟
_ گفتم: نه اومدم هوایی تازه کنم.
با نگاهی در آینه‌جلو و خطاب به من گفت :
می‌بخشید ولی کاش دیگه هیچ‌وقت نمی‌آمدید، بهتر بود همون خاطره براتون بمونه.
خندیدم و دیگر هیچ نگفتیم.
رسیدیم، پول را به سختی تقدیمش کردم، می‌گفت:
کار بدیه شما عینه خواهر من می مونی، په کسی از خواهرش پول می گیره؟
پیاده شدم، جایی که حالا ایستگاه یا پایانه شده بود را خوب می شناسم، اینجا زمانی زمین فوتبالی بود، خشک و تاول‌زده با گچ‌ریزی‌های خطوط دروازه و خط میانی.
دوباره ماشینی می گیرم. می‌خواهم، تمام شهر را زیرورو کنم، با همه کوچه‌هایش و معابر، با مسجد و درمانگاه کوچکش، با مدرسه‌ای که آنجا درس‌خوانده بودم.
بلیت برگشتم با قطار، برای ساعات پایانی همان روز بود، هشت ساعت وقت داشتم برای گشت‌وگذار. زمان خوبی بود برای تعبیر خواب‌هایم، می‌دانستم هیچ‌گاه رستورانی نداشته، به خرید ساندویچی اکتفا کردم و به گشت زنی پرداختم. به این امید که شاید تصویری آشنا یا دوستی بیابم، به محله سابقمان که در آن نوجوانی و جوانی‌ام را سپری کرده بودم می روم.
کوچه‌مان را دو سه باری از سر تا ته، طی می کنم، از پسربچه‌هایی که دو‌گل کوچکشان را در حال علم کردن بودند، سراغ دوستانی را گرفتم که همین‌جا بودند، تا همین چند سال پیش هم خبر داشتم که آنجا را ترک نکرده‌اند، با جواب منفی آن‌ها روبرو شدم، خدایا چرا اینجا هیچ‌کس من را نمی‌شناخت، من اینجا کلی دوست داشتم، در همین نزدیکی خانه‌مان.
هیچ‌کس نبود، متر به متر زادگاهم را گز کردم و ادای احترام کردم به خاطراتی که جاگذاشته بودم، شبیه سربازی شده بودم که از جبهه برگشته بود و فهمیده بود براثر حمله هوایی همه شهر را ترک کرده‌اند، آری شهرم دچار فراموشی شده بود، من را به یاد نمی‌آورد، هیچ‌کس من را نمی‌شناخت، گویی به دمانس، یا آلزایمر مبتلا گشته بود، هر چه تکانش می‌دادم که منم، من که تمام کوچه‌هایت را با دوچرخه‌ام طی کرده‌ام، تکان هم نخورد، شانه‌های شهرم. را رها کردم، دیگر دوست نداشتم حتی نفس بکشم، خودم را به ایستگاه رساندم با سواری خطی‌هایی که به میدان چهار شیر اهواز مسافر می‌برد، سوار شدم، فقط به خرید آب‌معدنی بسنده کردم.
ماشین راه افتاد، دیگر برنگشتم برایش دست تکان بدهم، جرعه‌ای آب سر کشیدم و زمان را برای جاری شدن اشک‌هایم در اختیار چشمانم قراردادم، حرف‌های راننده‌ای که شور دیدار را در من دید، در ذهنم به صدا درآمده بود:
خواهرم کاش می‌گذاشتی همان خاطره باقی بماند و بس .