این روزها از هر کوچه‌ای که سوپری، بقالی در آن باشد گذر کنید، احتمالابا کیسه بزرگی مملو از توپ‌های رنگارنگ اعم از توپ فوتبال در طرح ها و رنگ های مختلف، که با قلاب به در دکان آویزان است، مواجه می‌شوید. این یعنی مدارس تعطیل‌شده و کوچه‌ها آماده پذیرایی از این فارغ‌التحصیلان مقطع ابتدایی می‌باشند.
توپ هست، کوچه هم هست، ولی از این فارغ‌التحصیلان، خبر آن‌چنانی نیست، شاید خیلی با روزگاران ما فرق کرده که البته که این‌گونه است، بچه‌ها از ترس دل‌شوره‌های مادرانه، کوچ کرده اند به پارکینگ خانه‌ها، حال بماند که مادران با این دلسوزی‌های گاها نابجا و دو سه بار سر زدن به بچه‌ها، طعم خوش لذت بردن و بزرگ شدنشان جلوی دوستانشان را از آن‌ها می‌ربایند، میدانم هم‌اینک خواهید گفت، روزگار بدی شده که ترس این‌همه بال‌وپر گرفته و هیولایی قدرتمند گشته که سایه‌اش بر سر تمامی خانه‌های بچه‌دار پهن گشته و من بیم آن دارم بچه‌ای که در نگاه مادرش این حجم ترس و دل‌شوره را می‌بیند، آیا از بازی لذتی خواهد برد؟
عصرها، گاها دم غروب که برای خرید کوچکی به کوچه سرکی می‌کشم، پسربچه‌هایی را می‌بینم که در حال قرار مدار گذاشتن برای بازی فردایشان هستند، چقدر غرق لذت می‌شوم وقتی‌که شور کردنشان را باهم می‌بینم ولی دل‌شوره در نگاهشان موج میزند که مبادا، مادر یکی دو تا از بچه‌ها، برنامه‌شان را به هم زنند، بیایید شادی‌های بچه‌ها را از آن‌ها نگیریم، این توشه هر چه پر تر از شادی و خنده باشد، غنیمت ارزنده‌ای است برای روزگاران فردا