غزاله را بعد از جشن عروسی باشکوهش در بهار گذشته، دیگر ندیده بودم.تک دختر یکی از بهترین دوستانم را.
این روزهای نزدیک به شروع ماه محرم، گویی خیلی‌ها تازه فهمیده اند قراراست یکی دو روز دیگر، محرم شروع شود و این‌ها جامانده‌اند.
درست دقیقه نود! گر چه حقیقتاً دیگر رفتن به این مجالس چندان خوشحالم نخواهد کرد، ولی از این بابت که دوباره همه را می‌دیدم حس خوبی داشتم. باغ‌های این فصل، درختانش کمی زودتر از درختان خیابان‌های شهر به استقبال پاییز رفته بودند، نسیم خنکی که از اوایل ساعات عصر،شروع به بازی با گیسوان̗ درختان̗ غرق̗ چراغ‌های رنگی̗ باغ کرده بود و موزیکی که صدایش، موجی نرم را روی آب‌های استخر به وجود آورده بود، تنت را قلقلک می‌داد به حرکات̗ بخوانیم: ” موزون”.
خنده‌کنان از دیدار جمع دوستان، به روبوسی پرداختیم. با ورود ما و نگاهی به پشت سرم، با دیدن غزاله، شور و هیجانم دوچندان شد. از اینکه می‌دیدم، بچه‌هایمان آن‌قدر بزرگ شدند که حالا خودشان جدا از پدر و مادر به جمع می‌پیوندند، حس بهتری را در من جاری کرد. سعید شوهرش را هم همین‌طور، او هم فرزند دوست دیگرمان بود که چند سالی می‌شد پدر و مادرش از هم جداشده بودند ولی برای جشن سعید هیچ کم نگذاشتند، کمتر کسی متوجه می‌شد این دو باهم زندگی نمی‌کنند.
با شروع رقص و ورود عروس و داماد به محوطه باغ و آتش‌بازی و دود و اسپند و دف زدن های گروه سنتی، تقریباً هرکدام به سمت و سویی رفتیم. بعد از پایان مراسم سمبلیک عقد، هرکدام با بازگشت به میزهایمان و شروع دوباره گویی ها، متوجه درهم بودن شدید غزاله شدم. با اشاره به دوستم به او فهماندم، چرا آن‌قدر تو هم رفته، گفت:
– متوجه نشدید؟ از جاش حق نداره بلند شه.
گفتم: مگه داریم؟
گفت: فعلا که میبینید، جناب شوهرشان اجازه رقص، حتی با خودش را هم در مجلس‌های این‌چنینی نمی‌ده.
گفتم:
– مگر ندیده بودش؟ غزاله به همین شلوغ کردن‌های کودک درونش زیبا بود، همه از این‌که کودک درونش، دوران شیرخوارگی‌اش تمام نشده، خوشحال بودند، حتی مادر̗ سعید، او هم عاشق شیطنت‌های غزاله بود.
در کیفش را باز کرد با تعارف سیگارش به سمت من گفت هر گز فکر نمی‌کردم، دخترم در این سن پیربشه! باورکردنی نیست، از بعد از ماه‌عسل، سعید گفته: من ترجیح می‌دم تنها برای خودم برقصی، همین.
گفتم: خوب نمی‌آمدن که بهتر بود؟ الآن که همه متوجه خواهند شد که اتفاقی افتاده!
گفت:
معتقده همه باید بفهمند که ایشان شوهر کرده و شوهرشان اجازه نمی‌ده!
شاید باور کردنش سخت باشد ولی گویی جام زهر بود، آبی که روی میز نوشیدم، از شدت خشکی دهان.
سعید لحظه‌ای چشم از همسرش برنمی‌داشت، با ابراز علاقه فراوان، تا غزاله از روی صندلی جابجا می‌شد، سعید شبیه تکنسین اورژانس بالای سرش ظاهر می‌شد، با پرسش چیزی شده عزیزم؟ دوباره می‌رفت و عروسک چند ماه پیش ما خموش و ساکت سربه‌زیر یا گاهی با چرخاندن سرش به دوروبر باغ، شاید با خودش می‌گفت:
کاش آن شب همه‌چیز برملا می‌شد.
آن‌قدر حالم گرفته شد که نفهمیدم جشن به کجا رسید؟ همراه دوستم به قدم‌زنان در باغ و گفتگو پرداختیم. با بازگشت به خانه و دیدن گلدان روی میز که‌برگ‌هایش این‌یکی دوروزه یادم رفته بود، آبشان بدهم، یاد حرف خانم‌بزرگ افتادم، می‌گفت: مادر، اگر خواستید چیزی را از بین ببرید و نابودش کنید” محدودش کنید”، “محدودیت”، سمی است بسیار خطرناک، پای هر درختی بریزید، هرچقدر تنومند مثل موریانه از درون می‌خورد و یک‌باره خواهی دید که درخت فرومی‌افتد.
آه عمیقی می‌کشم، با خودم می‌گویم:
راستی چه خواهد شد؟ او دختری به این جوانی بااین‌همه شورونشاط، باید کرکره‌های جوانی را پایین بکشد؟ او که خنده، وجه غالب زندگی‌اش بود، مجازات خندیدنش را باید تا پایان این باهم بودن پس بدهد؟ من اگر جای او بودم باید چه‌کار می‌کردم؟ جدایی؟ نه؟ ادامه؟ ادامه هم نه؟
گاهی یک آغاز، شروع تمام شدن است..